Monday, July 12, 2010

خسته


سلام،

بعضی‌ وقتها دیگه خسته خسته هستی‌ و توان هیچ کاری نداری در حالیکه نه، باید الان کار کنی‌ و هیچ توقفی در کار نیست. بعضی‌ وقتها به زور داری از یک شیب تند بالا میری و انقدر این طولانی‌ بوده که نفست رو گرفته و دیگه نمیتونی‌. درست توی لحاظات آخر همه کاری سرت می ریزه. خواستم بنویسم برات که بگم خسته هستم. خسته خسته و دیگه توان این رو توی خودم نمی‌بینم که تا ۱۲ روز دیگه تحمل کنم. بعضی‌ وقتها همه چیز برات تنگ می‌شه، دفتر کارت، اتاقت، خونه ات، شهرت دیگه خسته ام. می‌خوام از اینجا برم. با چه زبونی باید اعتراف کنم که صدامو بشنوی. امشب رو هم می‌خوابم به امید اینکه این روزهای خاکستری هم بگذره و بتونم ببینمش. بعضی‌ وقتها سخت تحت فشاری و شرایط جوری هست که کمک که نمیکنه هیچ، داغونت هم میکنه. باز به قبل که می‌تونستم ... صبرم زیاده! این مدت هم می‌گذره.

مریم