Wednesday, October 28, 2009

افکار

هنوز دارم کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین رو میخونم. کتاب سوم هستم، در مخفی‌ توفیق. برداشت از حرفش کما بیش مثل قرآن میتونه باشه، البته بلا تشبیه. اما به یک زبان دیگه. دو تا پاراگراف که چشمم رو گرفته می نویسم. امیدوارم تو هم خوشت بیات.

"دشمنان یعنی‌ افکار منفی‌ خودتان: تردیدها و ترسها و واهمه ها! حال بیاید و به شادمانی آزادی ابدی از فرعون ستم بیندیشید و آرمان امنیت و سلامت و سعادت و برکت را در ذهن نیمه هشیار تثبیت کنید. زیرا معنای آ‌ن‌ حیاتیست رها از هرگونه محدودیت."

"هیچکس به ادمی‌ نمیدهد مگر خود او و هیچکس از ادمی‌ چیزی دریغ نمی دارد مگر خود او. بازی‌ زندگی‌ یک بازی‌ انفرادیست. اگر خودتان عوض شوید، همی‌ اوضاع و شرایط عوض خواهد شد."

راستی‌ امشب منتظر یک چیزی هستم، بنا به گفته فلورانس همه چیز رو باید به "بازوی بلند خدا" سپرد. من هم که چند روزی هست محو پیشامدهای ناشی‌ از طرز تفکر‌های خودم هستم این رو می سپارم دست خودش. اگر صالح هست و به "نحو عالی" اجابت میکنه.

مریم

Thursday, October 22, 2009

مرفه بی‌ درد

آخ که چقدر تو تناقض هستم. وقتی‌ می‌شینم یکم فکر می‌کنم میبینم در عین خوشبختی‌, بدبختم، در عین سالمی ناسالم، در این آرام بودن مضطرب، با کلی‌ دوست داشتن، تنها، در عین ...

آخ که چقدر زندگی‌ متفاوت هست. این نوشت روی یک تیکه کاغذم هست مربوط به چند روز پیش

" مرفه بی‌ درد! نشستم توی دفتر گرمم و با لپتاپم کار می‌کنم. یکم که از کار خسته شدم میرم رو فیسبوک چک می‌کنم ببینم چه خبر هست. چند روزی هست که بگی‌ نگی‌ شاکی‌ هستم. خلاصه که رفتم و ویدئو یک دختر کوچولو رو دیدم توی پایین شهر تهران. که پدرش تزریقی بوده و بدلیل کشتن یک نفر بر اثر تزریق تو زندان هست و مصیبتهای دیگرش. لینکش هست، یه نگاهی بنداز.

دارم فکر می‌کنم عجب روزگاری هست. من مرفه بیدرد مشکلم این هست که از خانواده دور هستم یا اینکه از کار کردن مدام خسته شدم. نه راستی پول کم میدن و هزار بهانه دیگر. و حالا یک دختر بچه‌ باید این همه سختی با سن کم بکشه اخه خدایا این کجاش عدالته نمی دونم اما ..."

امشب دلم برای یک دوست تنگ شده. کسی‌ که بشینم و رو در رو با هم کلی‌ حرف بزنیم. آخ که اینجا کمیاب هست دوست، دوستی‌ که بشینی‌ ۲ ساعت براش حرف بزنی‌ و درک کنه چی‌ میگی‌ حرف، حسابت چی‌. نمیدونم. احساس می‌کنم انتظار زیادی نیست.

جمعه یک میتینگ با استادم داشتم که کارهای آخرم رو روش بحث داشتیم. کارم خیلی‌ خوب پیش میره خدا رو شکر. توی اتوبوس نشستم که بیام خونه و توی یک لحظه فکر می‌کنم اگر من ازدواج کرده بودم چه کار می‌کردم الان. دو حالت اومد تو ذهنم یکی‌ اینکه یه شوهر شاکی‌ تو خون با یه بچهٔ گریون، با کلی‌ ظرف و لباس نشسته و خونه ای که زلزله توش اومده منتظرم هستن و من بعد یک هفته کار تازه باید بیام خونه و شروع کنم به کار. حالت دوم اینکه شوهرم از اینکه من خوشحالم شاد هست و به خاطره این میریم که شام بیرون باشیم. هم من کار نکنم هم خستگی‌ دو تامون بعد یک هفته کار در بره.

چی‌ می شد از آینده خبر داشتی، می فهمیدی کجای کار رو اشتباه انجام دادی و قبل وقوعش جلوش رو می گرفتی یا اینکه بیخودی حرص یک چیز خاص رو نمیخوردی، یا نه بیشتر سعی‌ می کردی. و این فیلم که "برای هر کس یک فرد خاص وجود داره که بدون پیدا کردنش هیچ وقت شاد نمیشی‌". برای این ایده پشیزی ارزش قائل نیستم چون به تجربه می دونم فقط این برای دلخوش کردن خودمون هست. بهتر هست با واقعیت‌ها آشنا باشیم تا تو خیال زندگی‌ کنیم. نظر من هست تو هم میتونی‌ نظر خودت رو داشته باشی‌.

http://www.youtube.com/watch?v=HnT7xl5zYDM&feature=player_embedded

یاس سفید

Wednesday, October 21, 2009

امروز هم از اون روزهاست که انگار با چوب میزننم تا کار کنم.

Sunday, October 18, 2009

اسمان دلم افتابی است


سلام،

وای که چقدر دلم لک زده بود برای لحظه‌ای که بتونم برای خودم وقت صرف کنم. جمعه یکی‌ از دوستهام رو می بینم و از روی صحبتهام می فهمه که کلی‌ استرس دارم. میگه یکم به خودت برس و وضع زندگیت، خیلی‌ کلافه هستی‌. اگه سالم نباشی‌ نمی توانی‌ کار کنی‌ و با این حرف هست که من سعی‌ می‌کنم این تعطیلات آخره هفته رو یکم مرخصی به خودم بدم. یکم به وضع خودم و زندگیم برسم. خیلی‌ آخر هفته خوبی‌ داشتم، به تمام کارهایی‌ که می‌خواستم انجام بدم رسیدم. دیشب انقدر فکرم این ور اون ور می رفت که این کارم مونده یا اون یکی‌ که نصفه شب پا شدم نشستم یک لیست نوشتم. با خودم گفتم، بچه الان بگیر بخواب فردا هم روز خداست. کارا رو هم نوشتی‌ که یادت نره، و امروز از ساعت ۶ صبح تا الان یک بگیر مشغول کار بودم. اما الان احساس خوبی‌ دارم. کارهایی که هی پشت گوش انداخته بودم انجام دادم، و لیست ۱۲ تایی‌ من شد ۳ تا. باید برنامه ریزی داشت به جای اینکه بگی‌ هر چی‌ آمد خوش آمد.

بهتر از اون که یکی‌ از دوستهای قدیمیم که مدتی‌ بود بی‌ دلیل همدیگر ندیده بودیم اومد پیشم. با هم رفتیم قدم زدیم و صحبت کردیم و این یعنی‌ آرامش. یعنی‌ یک دوست داری که برات نگران هست و تو هم همین طور، حتا بعد زمانی‌ طولانی‌.

برنامه‌های سفرم هم کم کم داره جور می‌شه، استاد عزیز بنده تا می سال آینده رو برام برنامه ریخته. می‌خوام ببینم زیر بار میره یک چین هم برم یا نه. یک سمینار هست که دلم می خوات برم، اما سال دیگه پلاسم تو آمریکا با این اوصاف که پیش میره. ببینم چی‌ میشه.

و شب پیش قدم زدن با یک دوست دیگه توی مه غلیظ تو ویلوز بیچ، چه هوای بود بعد یک روز بارونی‌. غروب آفتاب و مهی که تو ۲۵ قدم جلوتر خودت رو نمیتونستی ببینی‌. هیچ وقت فکر نمی کردم قدم زدن تو مه رو انقدر دوست داشته باشم. روز خوبی‌ داشتم امیدوارم روز و روزگار هم بر تو خوش باشه.

راستی‌ پری هم فردا میاد ویکتوریا. فکرش رو بکن، بعد ۲ ماه و‌ نیم همدیگر رو می بینیم. دلم میتپه برای فردا. چقدر حالم خوب امشب. ۲ روز ببین چطور تاثیر داره.

مریم

Thursday, October 15, 2009

قهر

از دستم ناراحت. کاملا معلومه. اما من می خواهم خودم باشم. نمیتونم به خاطره دیگران کاری رو انجام بدم که بهش اعتقاد ندارم یا بر عکس کاری رو انجام ندم چون دیگران خوششون نمیاد. اگه کاری رو انجام میدم، درست یا نادرست با طرز تفکر من توی اون زمان خاص درست بوده. شاید هم بعدا بگم اشتباهه اما توی اون موقعییت تشخیص دادم این کار رو انجام بدم.

یکی‌ دیگه از اصطلاحات خود من اینه که میگه "من و تو رو تو یک قبر نمی گذارند". یعنی‌ اینکه کار من مال من، کار تو مال تو. پس دلخوری نداره. حالا بیا و مثل بچه ها رفتار کن، قهر کن.

Monday, October 12, 2009

این هفته

این هفته هم گذشت خوب یا بد تموم شد و رفت و باز هفته جدید. زندگی‌ در گذر است و ما در حال تقلا تا دست یابیم آنچه را می خواهیم. جدیدا آرمیک خیلی‌ گوش می‌کنم، آرومم میکنه برام آشناست. غریب ولی‌ آشنا نمیدونم اما ... بریم سر این هفته که چطور گذشت

۱. گرفتن حق، من برای یک درس ۳۰ ساعت کار بهم داده بودن در حالیکه خیلی‌ بیشتر از اینها وقت می گرفت. وقتی‌ به مسول مربوطه گفتم جواب این بود که ۲ سال هست که ۲ دانشجوی دیگه کار رو با همین تعداد ساعت تموم کردن. من هم که میدونستم حق با من هست به مدیر دانشکده یک ایمیل زدم و در عرض ۴ ساعت، ۴ هفته که سعی‌ کردم بگم چی‌ می‌خوام به نتیجه رسید. بعضی‌ وقتها بیخود وقتت و انرژیت رو نباید بذاری. باید بری بیخ اصل کاری رو بچسبی. اما باز به این نتیجه رسیدم که سمج هستم و از حقم دفاع می‌کنم حتا اگه صد بار نه بشنوم.

۲. اولین متلک، خلاصه بعد از مدت تقریبا ۴ سال به من اینجا متلک گفتن. آره خداییش خودمم مونده بودم. موقعی که مراقب جلسهٔ درسی‌ که حل تمرینش با خودم هست بودم، داشتم برگه‌های امتحان رو به دنشجوهام می دادم. یکی‌ از دنشجوهام که پسر سیاهی هست بهم میگه "می‌خوام باهات کلاس بگیرم، خصوصی. فقط من و تو و یک لبخند میزنه". تو دلم میگم زهر انار. وقتی‌ برمیگردم معلم درس بهم میگه خیلی‌ خوشتیپ و خیلی‌ هم پررو. می‌خواست بگه شنیده. گفتم آره سره کلاس هم خیلی‌ خودنمایی می خوات بکنه. میخنده میگه اما سیاه‌ها ... یکی‌ نیست بگه بابا حالا تو از خر شیطون پایین بیا، یکی‌ یک حرفی زد.

۳. برنامه هام تقریبا تنظیم شده برای رفتن مسافرت هم. هتل رو رزرو کردم و احتمالا فردا بلیط می گیرم. خدایا خودت کمک کن. یه جورایی سخت برام نمیدونم شاید هم من سخت می گیرم.

۴. باید روی تاکم کار کنم زمان زود می‌گذره.

۵. امروز دلم تنگ شده بود خیلی‌. دیدم الان هست که باز. اینجا بود که تلفن رو برداشتم و به مریم گفتم می‌خوام بیام پیشت. . بچه خیلی‌ دوست دارم. خوشکل و معصوم هستن و اینکه دنیای بچها ادم رو با خود می بره و از هر ناراحتی‌ استرس و دغدغه خالی‌ میکنه. بعد ۱ ساعت و‌ نیم بازی‌ کردن با لیم و تریستن، الان احساس خوبی‌ دارم.

۶. راستی‌ یوگام هم باز شروع شد. باور نمیکنی‌ که چقدر موثر هست. عالیه و مربی‌ که واقعا دوستش دارم. حرف برا گفتن زیاد هست اما میزارم برای وقت دیگه.

مواظب خودت باش

مریم

Sunday, October 11, 2009

چقدر سخته تقسیم کردن، اونم چیزی رو که خیلی‌ دوست داری

Saturday, October 10, 2009

سهم

به این نتیجه رسیدم که هر کدوم از ما سهم یا به نوعی تقدیری داریم. اگه چیزی سهم تو باشه، بهت می رسه. حتی اگه زمان و‌ زمین دست به هم بدن که نشه، اما تقدیر اینه که این مورد برای تو رقم بخوره. پس تو به اون چیز یا شخص یا ... خواهی‌ رسید. برعکس اگه چیزی مال تو نباشه، اصلا مهم نیست چقدر تلاش کنی‌ و برای رسیدن بهش دست به چه کارهایی بزنی‌ یا به چه کسایی رو بزنی‌. اون مال تو نیست و هیچ وقت هم نخواهد بود.

به این نتیجه رسیدم که تقلا نکنم و همه چیز رو به خودش بسپارم حتی توی چیزهای کوچیک یا تصمیم گیریهام. چون اونی‌ که خودش بده، مسلما برای من نوعی منفعت هست حتی اگه خرد من توی اون لحظه نخواهد این رو درک کنه. خواستم بهت بگم انقدر تلاش نکن. اگه مال تو قسمتت می‌شه.

یاس سفید

Sunday, October 4, 2009

عابر

امشب بازم حساس شدم. امشب رفتیم کمیل و من حسابی‌ کلافه هستم. یاد روز آخر تهران افتادم. موقعی که شب قدر هست و تو از دعای جوشن کبیر محمود کریمی‌ میای و درست همون موقع من دارم میرم فرودگاه امام. یادته ۵-۶ سال پیش موقعی که دانشگاه تهران بودم می اومدی دنبالم خوابگاه با پاجرو بریم دعا. ملت فکر می کردن این کیه اومده دنبالش، دریغ از اینکه میخواستیم بریم احیا یا زیارت عاشورا یا دعای کمیل. دلم برای اون موقعهای خودم تنگ شده. یادته گفتی‌ تغییر نکردی. اما تو از درون من چه خبری داری. چه میدونی‌ این مریمی که تو می شناختی خیلی‌ فرق کرده. دلم می خوات برگردم‌. ای کاش می شد اشتباهها را جبران کنیم. وقتی‌ به شوخی‌ گفتم برو بچه با بزرگترت شوخی‌ نکن. آخه من چه میدونستم که اون موقع دل تو چقدر می شکنه. با یک حرف بچگانه. و حالا زمان زیاد گذشته و چقدر همه چیز تغییر کرده حتی مریم. امشب دلم تنگه این کمیل بهترم نکرد که بدترهم کرد. چه وضعی هست این زندگیم.

حس یک عابر رو دارم. این اشکهائ لعنتیم که کیبردمو خیس می کنه. امیدوارم اتفاقی‌ براش نیفته. سال آخر، بعد چهار سال اینجا موندن باید فکر رفتن باشم. سخته خیلی‌ سخت و این مسافرتها که خواسته یا نخواسته درگیرش شدم و تزی که کلی‌ وقت روش کار نکردم چون پرژه ای مشترک با یک استاد توی نیویورک گرفتم. کاش بودی حداقل دلم خوش بود می اومدم تو دفترت.

چقدر امشب کلافه بودم صدای ساعت دیونم میکرد. اینکه زمان در گذر هست هر ثانیش فکرم رو مشوش می کنه و این زمان که داره میره، می‌گذره. بعد اینکه تو رو به چیزی که دوست نداری متهم کنن "بی‌ صداقتی" خودت میدونی‌ چقدر از این بدم میات که کسی‌ دروغ بگه حالا من متهمم. می بینی‌! امشب نمی‌خوام باشم برخلاف شقایقم، "رفتنم نمیات"، میگم می‌خوام برم برم جای که ... نمیدونم چمه کاش پیشم بودی دلم برات تنگ شده همیشه میگم زمان مشکلات رو حل میکنه اما امشب فقط می‌خوام بخوابم. شاید این بتونه یک راه گریز از دنیا باشه لحظه ای که میری و شاید ...

Thursday, October 1, 2009

گذشته و آینده


گذشته و آینده سارقان زمان هستند. انسان باید گذشته را متبرک کند. اما اگر این گذشته او را در اسارت نگاه دارد، آن‌ را به فراموشی بسپارد. آینده را نیز با این اطمینان که برای او شادمانی‌های بی‌ پایان در آستین دارد باید متبرک گرداند. اما کاملا در حل زندگی‌ کند.

فلرنس اسکاول شین