Monday, September 21, 2009

قدم در مه

اگه بهت بگم انگار تو یک جادهٔ برای اولین بار اون هم تو مه که چشم چشم رو نمی بینه دارم قدم می زنم چی‌ می‌خوای بگی‌. نمی دونم چرا انقدر احساس بی‌ امنی‌، سر گردونی و دلشوره دارم. وقتی‌ نیستش انگار از یک تار عنکبوت اویزونم که با باد این ور او‌ اون ور میره و هر لحظه امکان پاره شدنش هست. نمیدونم چرا این احساس رو دارم. نمیدونم شاید هم پشتم باد خرده تو این یک ماه.

Wednesday, September 16, 2009

موقتی


همه چیز موقتی هست. دیدن من و‌ تو. بودن در کنار هم بودن. لذت بردن از اینکه تو ایران هستم و کنار خانواده. لذت بردن از کارم و درسم تو کانادا. احساس خوشبختی‌، شادی و سلامتی‌. حتی نوشتن پستهای این وبلاگ

و امشب که سه شب برگشتم ویکتوریا دلتنگم. نمیدونم چرا همیشه شادمهر حرف من رو میزنه. به یاده شبی‌ که باهم زیر نور ماه کامل کنار زاینده رود نشستیم و محو تماشای انعکاس ماه روی آب بودیم و این شعر شادمهر که باهم گوش دادیم. دست در دست هم. فکر نمی کنم هیچ کس تو این دنیا به اندازهٔ من خوشبخت باشه چون خواهری به مهربونی تو دارم.

مریم



http://www.youtube.com/watch?v=Riu0kZ5nncU&feature=PlayList&p=67D0BB4F0D43B3A7&index=76