Monday, October 24, 2011

روزنه امید


از اون دور گویی یک پرتوی کوچولوی نور میبینم. نمی خواهم دل‌ خوش باشم اما انگار دیگه داره تموم می‌شه. فقط امیدوارم.

Saturday, January 29, 2011

زندگی

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ

و پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار

...همه همسایه دیوار به دیوار همند


Friday, January 28, 2011

در جستجوی آرامش

ترنم باران در پشت شیشه، غلتیدن قطرات باران بر تن سرد شیشه، دستان من که بی‌ حسند، چشمانی که هنوز از گریه‌های دیشب بعد از دیدن فیلم سنگسار ثریا پف کردند، ذهنی‌ که آشفته هست.

صدای سعید هنوز توی گوشم هست درست مثل صدای دیشب ثریا. قلبی که سرشار از نفرته، از این بی‌ عدلتیها، از این قضاوتها، ساده نگریها، عوام فریبی‌ها و ... میرم زیر بارون شاید آرامشی پیدا کنم.

یاس سفید

Tuesday, January 25, 2011

هنر شاد زیستن



زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
و دلم بس تنگ است

باز هم میخندم
آنقدر میخندم كه غم... از روی رود...

زندگی باید كرد
گاه با یك گل سرخ
گاه با یك دل تنگ

گاه باید رویید در پس این باران
گاه باید خندید بر غمی بی پایان...

Monday, January 3, 2011

آخرین شب دانشجویی


امشب آخرین شب دانشجویی هست. فردا دفاع دکترام هست بعد ۵ سال زندگی‌ توی کانادا. با همه مشکلاتش، گریه‌ هاش، دلتنگیهاش، شادیهاش، موفقیت هاش و سیاحتهاش. یک کوله بار تجربه. اون مریمی که اومد اینجا با اون مریمی که الان میخوات دفاع کنه خیلی‌ فرق. جای خیلی‌‌ها خالی‌، جای محمد، مرضیه، مامان، بابا، رینل، سمانه، مامان پریسا، شقایق، نه همه کیانوری که ۲ سال با هم زندگی‌ کردیم و هنوز قلبمون برای هم می‌تپه. هنوز با هم زندگی‌ می‌کنیم، حتا از هم دور.

و امشب آخرین شب دانشجویی هست، بعد درست ۲۳ سال و ۳ ماه درس خوندن، استرس داشتن، امتحان دادن، همش تمومه. حالا چی‌، زندگیم خیلی‌ نا معلومه. یک جور احساس بی‌ امنیتی دارم، چون همیشه توی این وظعیت بودم، توی یک محیط با یک دغدغه و حالا همه چیز تمومه. مثل جوجه‌ای که از تخم در میات، نمیدونم باید هاجو واج نگاه کنم یا از خوشحالی‌ پر در بیارم. هنوز جوابی‌ ندارم.

امشب هم می‌گذره، اما مریم مثل همیشه نگرانه، استرس داره، کلاف هست، بهانه گیر. راستش رو بخوای موقع امتحانام دلم میخوات فردایی برام نبود. همیشه یادمه دلم می‌خواست همون شب امتحان بمیرم و فردا هیچ وقت نیاد. الان دارم هر هر می خندم اما خدا وکیلی همین ۲ ساعت پیش باز به فکر همون فکر بچگونه بودم. هنوزم با اینکه ۲۳ سال امتحان نوشتم، درس خوندم، سخنرانی داشتم، هنوز مثل بچگیهام از امتحان می ترسم. استرس می گیرتم. اما اینبار رو مریم جون من بی‌خیال. دیگه کمتر ۳ ماه دیگه می‌شه ۳۰ سالت. دوستهای همسن تو الان بچه کلاس اولی‌ دارن. هنوز تو یک پرزنتشن ساده موندی می‌خوای امشب بمیری مسخره. پاشو جمع کن.

خلاصه اینم شب آخر دانشجویم، دلم نیومد ننویسم. حالا بخند. خدا وکیلی از اضطراب دارم می‌میرم.

تا فردا،

مریم