Sunday, November 29, 2009

دوستی‌ از جنس من



گوشی رو بر میدارم و زنگ میزنم والرینا. دلم براش تنگ شده، این در حالی‌ هست که خودش جمعه بهم زنگ زد که بگه رسیده. بهش میگم می‌خوام باهات حرف بزنم وقت داری. میگه آره چرا که نه و بهش میگم چیزی رو که داره اذیتم میکنه. میخنده، میگه مریم. میگم باور کن بیش از همه به تو احساس نزدیکی‌ می‌کنم. میگه عزیزم، داری میری. ذهنت رو مشغول نکن، فقط سریع تصمیم نگیر. بهش فرصت بده. میگم نمیتونم، میگه بعضی‌ چیزها درست تو نیست پس سعی‌ کن آروم باشی‌. باهم صحبت می‌کنیم و الان آروم هستم، چقدر خوبه پیدات کردم. این رو واقعا میگم. حیف که نمیتونی‌ فارسی‌ بخونی‌ وگرنه میدیدی که چقدر از وقتی‌ باهات اشنا شدم چقدر روم تاثیر گذاشتی، چقدر راحت تر مینویسم. امروز هم گذشت و تنها ۴ روز دیگه اینجا هستم. شب خوش.

مریم

http://www.youtube.com/watch?v=3Zy3JZzB0u8

Saturday, November 28, 2009

... از جنس


امشب انقدر دلم گرفته که نگو. یک مدتی‌ هم برا خودم بلند بلند گریه کردم بلکه آروم بشم. بهترم اما هنوز. الانم آهنگ عادت شادمهر میزبانه گریه هام شده و اشکهای من که به قول تو "گوله گوله" رو گونه هم می غلته و ... میدونم این دلتنگی‌ از کجا آب میخوره. دلیل زیاد داره اما چه می‌شه کرد. زندگی‌ هست. دیروز یکی‌ از دوستهام رفت ایران، زنگ میزنه خدا حافظی بهش میگم فکر کردم من ته لیستتم. میگه نه همیشه تو برام خاصی‌، این حرف رو نزن. دوست خوبی‌ هست، مسلما دلم براش خیلی‌ تنگ می‌شه. شادمهرم هم تموم می‌شه، میذارمش رو ریپیت می‌خوام برام بخونه، فقط برای من. اگه اینجا بودی میگفتی‌ دیوونه اما باز از اون گریه‌های هست که حتا تو هم نمیتونی‌ آرومم کنی‌. دلتنگیم بیشتر از این حرفهاست. دلم میخوات امشب زود صبح شه، شاید فردا روز بهتری باشه. آخه چرا انقدر با سوز میخونی‌، چطور انقدر میتونی‌ راحت حرف من رو بزنی‌. از توی چشمم حرفهام رو بخونی‌.

این هفته از اون هفته‌های بود که به دختر بودن خودم خیلی‌ فکر می‌کردم. اینکه ... نمی‌خوام صحبتش رو بکنم. اما مینویسم که یادم بمونه که زمانی‌ چه چیزی ذهنم رو مشغول کرد. این چیزی بود که بد از تاک توی دیپارتمان وقتی‌ با رینل رفتم قدم زدم باز زنده شد. زیره بارون قدم می زدیم و حرف می زدیم، دوست دخترش از ایتالیا اومده و احوالش خیلی‌ بهتره. میدونم از نوشته هام چیزی نمیفهمی اما یک امشب رو تحمل کن. بذار این کابوس تموم بشه دوباره حالم خوب می‌شه، قول میدم. فردا باید ساکم رو بپیچم برای نیویورک. آره دارم میرم، دیدی چقدر زود گذشت. وقتی‌ بهت گفتم دارم میرم گفتی‌ کلی‌ مونده. سه ماه و نیم اما الان فقط ۶ شب دیگه اینجا هستم. دارم میرم شاید یکی‌ از دلیل دلتنگیم اینه. باور کن دلیل بخوام بیرم ۱۰ تا بیشتر می‌شه، پس ببین اینکه داره الان اینجوری زار میزنه انقدر هم ضعیف نیست.

آخه منم هر چی‌ باشم از جنس زن هستم، شاید فکر کنم قوی باشم. کله شق باشم مستقل باشم اما هنوز زمان‌هایی‌ وجود داره که واقعیت خودش رو نشون میده. شاید دلم برای او هم تنگ شده. انقدرهر روز همدیگرو میدیدیم که کاملا میدونست مریم کی‌ داغونه یا کی‌ خوبه. زمانی‌ که داغون بودم، یک نگاه تو چشمم میکرد و میگفت چیه، می‌گفتم هیچی‌ وقتی‌ می‌خواستم ترک کنم اتاقش رو میگفت نه بشین، بهم بگو. الان نیست، اون حمایت رو ندارم. منم آدمم نه فکر نمیکنی‌ من هم ... اصلا فکر میکنی‌. امان از این عادتها. امشب دارم بی‌ پرده مینویسم. میترسم، خیلی‌. میدونم همه چیز درست می‌شه همه چیز تموم می‌شه. کمکم کن، تنها تو میتونی‌ دردم رو بفهمی، تنها با تو راحتم. پس تنهام نزار. دوستت دارم.

یاس سفید



Thursday, November 26, 2009

نمیدونم چطور به خودش اجازه میده به جای من تصمیم بگیره. این بار رو که جلوش ایستادم میفهمه که هر من ماست چقدر کره میده. خسته هستم، خیلی‌ خسته. حتا حوصله تو رو هم ندارم، پس زودتر میرم.

Sunday, November 22, 2009

قانون بازی

دلم برات تنگ شده خیلی‌ زیاد. والریا هم رفت و برای من دفتر خاطراتش رو گذشت. چیزی که مسلما خیلی‌ براش عزیز بود اما تصمیم گرفته بود از بین ببرتش. لحظه آخر وقتی‌ تو اغوش گرفتمش و بوسیدمش بهم گفت، مال تو. ازش خوب مراقبت کن. هنوز نفهمیدم چرا این کار رو کرد، دفترچه‌ای که مطالب شخصیش رو نوشته بود. عشق پنهانیش به گویدیرو رئیس شرکتش و حسش به زندگیش. روز به روز. احساس می‌کنم چه گنجینه‌ای برام گذشته اما چرا. خودم هم نمیدونم. حالا کار هر شب من شده خوندن دفترچه. نمیدونم آیا باز هم همدیگرو خواهیم دید یا نه. امروز دلتنگی‌ خاصی‌ داشتم، دلم برات تنگ شده که سرم رو روی شونه هات بگذارم و‌ های های گریه کنم. نمیدونم چرا زندگی‌ اینجوری با افراد بازی‌ میکنه. شاید من قانون بازی رو نمیدونم.

Thursday, November 19, 2009

زندگی

روزها می‌گذره و من به جای اینکه مطمئن تر بشم و آرامشم بیشتر بشه، استرس دار میشم. دلم میخواهد بیدار شم و ببینم این کابوسی بیش نبوده. اما نه هر روز صبح روز از نو، روزی از نو. دلم میخوات براش ایمیل بزنم که دیگه خسته هستم انقدر ایمیل نزن. دیوانه هست ساعت ۱:۲۰ شب بهم ایمیل زده به وقت خودشون که می‌شه ۱۰:۲۰ ما. جوابش رو دادم و باز صبح یک ایمیل دیگه. دلم میخت بهش بگم بابا چرا انقدر سخت میگیری. من می‌خوام ۴۰ دقیقه صحبت کنم. تو ۲ هفته زندگی‌ من رو مختل کردی. مساله اینجاست که کسانی‌ که میان سر سخنرانی‌ تو معمولا ۱۰ دقیقه اولش رو میفهمن و جمع بندی آخرش رو. حالا تو این همه استرس به من وارد میکنی‌ که چی‌. فعلا چیزی نگفتم اما ترسم از اینه که یک زمان کاسه صبرم لبریز بشه و بزنیم به تیپ هم.

حتا آرامشی که شبها بعد از رفتم از دانشگاه در خونه داشتم صلب شده. کار می‌کنم حداقل ۲ ساعت در شب و دیر تر میخوابم. دیگه ورزش بی‌ ورزش. به خودم کم میرسم و کارهای عقب افتاده خیلی‌ دارم. کی بشه که این مدت هم تموم بشه. تعجبم از کششی هست که دارم. معمولا زود از پا در میام، فعلا که خودش رو نشون نداده.

والریا هم که داره یکی‌ دو روز دیگه میره. انقدر بهش عادت کردم که برام سخته. اما هیچ چیز موندنی نیست. نمیتونم بیشتر بنویسم. فقط سعی‌ می‌کنم اروم باشم. مواظب خودت باش.

مریم

Tuesday, November 17, 2009

حمله صرع

منتظر اتوبوس ایستادم دخترکی جلو میاد و می پرسه کی‌ میاد؟ میگم ۵:۵۰ ساعت چنده؟ میگه ۵:۴۷ پس ۳ دقیقه وقت داریم باهم میریم زیر سقف کتابفروشی دانشگاه برای فرار از بارون شدید. کاپشن سفید پوشیده. خوش لباس هست و مدل موش رو خیلی‌ دوست دارم. بعد از مدتی‌ سوار باس میشیم، صندلی‌ پشتش می‌شینم و تو دنیای خودمم. بعد از مدتی‌ برمی گرده و یک نگاه عجیب به عقب میندازه. یک به یک افراد رو برانداز میکنه و بر میگرده. انگار اومده یه سیاره دیگه و همی‌ موجودات این سیاره براش عجیبن. بعد از کمی‌ بلند می‌شه به طرف در عقب باس و اونجا در حالیکه ایستاده شماره میگیره. زنگ اتوبوس رو میزنه اما پیاده نمی‌شه و تکیه داده به در باس که کار خطرناکی هست. تلفن دم گوشش هست اما حرف نمیزنه. نمیدونم چشه تا اینکه باس ترمز میکنه و میخوره به اینطرف اونطرف میفته درست کنار در عقب. میدوم کنارش می‌شینم رو زانو نشسته. میگم خوبی‌؟ خوبی‌؟ صدام رو میشنوی؟ پا شو. لطفا پاشو اما هیچ عکس العملی نشون نمیده. همینجوری نشسته و با دوتا دستش خنج میکش پاهاش رو انگار چیزی رو بخت محکم بکشه.

بهش میگم چته حرف بزن اما هیچ عکس العملی نداره. با خودم فکر می‌کنم صرع داره اما مامان همیشه میگفت دهنشون رو قفل می‌کنن. گیجم نمیدونم چه کار کنم. فقط داد میزنم لطفا در عقب رو باز نکنید. راننده نگاه میداره و یکی‌ دیگه به ۹۱۱ زنگ میزنه تا اورژانس بیات. در حالیکه کنارش نشستم بغلش می‌کنم. میگم نگران نباش. دستش رو تو دستم میگیرم و با انگشتم انگشتش رو میمالم. طوری نیست. می‌پرسن سنش؟ میگم بگو ۲۰. میگه نفس میکش؟ میگم آره. فقط حرف نمیزنه صدامم نمیشنوه. دستهاش رو محکم مشت میکنه و کج و قوس میره. میگه میگن یک طرف بخوابونش. میگم نمی‌شه جا نداریم اینجا کف باس هم خیسه خیسه. میگه ببین پلاک داره میگم آره دستبندش یه علامت پزشکی‌ داره اما انقدر دستش رو محکم گرفته که نمیتونم کاری کنم. میگه میگن باید نفس کشیدنش رو چک کنی‌ که حتما نفس بکشه. میگم باشه، همه سر جاشون نشستن و سرک میکشن فقط یه دختر و پسر دیگه هستن که پیشمون نشستن و کمک می‌کنن. دستهاش رو محکم تو دستم میگیرم. انگشتهاش رو لای انگشتهم میکنه و محکم فشار میده. درد دارم اما هیچ چیز نمیگم. میگم فقط آروم باش. میان.

و بعد ۳ دقیقه اورژانس میات ۲ تا مرد. میان سریع تو اتوبوس و ازم سئوالاتی می‌کنن. حتا نمیتونم حرف بزنم. ماسک رو میذارن رو دهانش. یک پسر جوون هم میات میشینه کنارم. میگه دوست پسرشم. بهم زنگ زد حالم بده و تو باس هستم. اما دیگه حرف نزد. بعد از مدتی‌ اتوبوس دیگه میت و میگن بقیه خارج شن. در عقب باز می‌شه و من میگم ببندش چون تکیه داده. میرم پایین و پشتش رو میگیرم. در بسته می‌شه و خودم لای در میمونم. خلاصه که جریانی بود دیشب. وقتی‌ رفتیم به اتوبوس دیگه سرم رو میزارم روی میله و گریه می‌کنم. اصلا آروم نمیشم تو شوک هستم. یکی‌ میگه بیا بشین میگم نه خوبم نفسهای عمیق میکشم. دستهام میلرزه.

اون شب تموم شد اما من فکر می‌کردم دیگه قوی شدم دیگه پوست کلفت شدم. دیگه اونقدر حساس نیستم اما میبینم که نه هنوز هم همون قدر شکننده ام که بودم. موقع کمک کردن بهش خوب بودم و قوی ولی‌ بعدش تقاص پس دادم. به مامان ماجرا رو میگم کلی‌ با هم حرف می‌زنیم. میگه مریم هنوز درخت چشمه هستی‌. شکننده و حساس.

الان دارم فکر می‌کنم افرادی که ظاهر سالمی دارن همین دوستهام چه بسا که مشکلات زیادی دارن که زیر این بدن یا خنده پوشیده باشه و من ندونم. از این فکر میترسم نمی‌خوام به همچین چیزی فکر کنم.

مریم

Monday, November 16, 2009

هیچ وقت راضی‌ نیست، هیچ وقت. بعد از کلی‌ کار کردن توی هفته اخیر توی میتینگ بهم میگه فقط این اسلاید‌ها رو درست کردی. سلایدهایی که ۵۱ هستن و با چه مکافتی حتا روز رممبرنس دی و روز شنبه روش کار کردم. میگه روی تزت چی‌ کار نکردی. نه وقت نکردم. اون پیپری که بهت گفتم چی‌، خوندمش ۲ ماه پیش سوال کردم ۲ هفته جواب ندادی ولش کردم. میم اونجا با هم کار می‌کنیم روش. پس بریم سر سلایدهات.

و تصحیح هست که میکنه و این رو اضافه کن اون رو چرا نگفتی. آخه بابا توی ۴۵ دقیقه من که نمیتونم یک کورس رو درس بدم. اصله ماجرا رو میگم هر کی‌ بیشتر خواست یا سوال میکنه یا رفرنس میخونه. عجب گیری کردم با این. خودم کمالگرا اون دیگه بدتر از من. فکر میکنه همه چیز باید کامل و بدون اشکال و قلمخردگی باشه. بابا آخه منم آدمم، منم دوست دارم روی تاک خودم نظر بدم. چرا انقدر باید دست بالا بگیرم که کسی‌ چیزی نفهمه. اون وقت پارسال همین خود تو بودی که گفتی‌ مریم می‌خوام به مردم بگی‌ چه کار میکنی‌ یا اینکه بگی‌ خیلی‌ کار درستی‌. نمیفهممت، اون راه دور هم که دیگه واویلا. اینجا بودی روبروی هم حرف هم رو نمی‌‌فهمیدیم حالام که دیگه دوری. دلم خیلی‌ پره، می‌‌نویسم که شاید سال دیگه به این بخندم. شاید بگم نه به نفع خودم بود. اما در حال حاضر میگم خیلی‌ سخت گیری همین و بس.

مریم

Sunday, November 15, 2009

حریم خصوصی

نمیدونم چرا امشب فکر می‌کنم باید بلاگم رو پرایوت کنم. مثل یه دفترچه خاطرات. دوست ندارم حتا تو هم دیگه این رو بخونی‌، دوست دارم فقط مال خودم باشه و بیشتر بتونم از خودم بنویسم. از اینکه دیشب چه اتفاقی‌ افتاد یا اینکه دعوت امشب که خیلی‌ حرف برا گفتن در موردش دارم. نمیدونم الان شب نمی‌خوام روش تصمیم بگیرم. میزارم تا فردا روش فکر کنم.

I will survive

Yesterday I found a little girl, my little idol, singing my favorite song with her incredible voice, I will survive. I just love her and can't stop playing her songs over and over. Enjoy her performance with me and here is the lyrics.

First I was afraid
I was petrified
Kept thinking I could never live
without you by my side
But I spent so many nights
thinking how you did me wrong
I grew strong
I learned how to carry on
and so you're back
from outer space
I just walked in to find you here
with that sad look upon your face
I should have changed my stupid lock
I should have made you leave your key
If I had known for just one second
you'd be back to bother me

Go on now go walk out the door
just turn around now
'cause you're not welcome anymore
weren't you the one who tried to hurt me with goodbye
you think I'd crumble
you think I'd lay down and die
Oh no, not I
I will survive
as long as i know how to love
I know I will stay alive
I've got all my life to live
I've got all my love to give
and I'll survive
I will survive

It took all the strength I had
not to fall apart
kept trying hard to mend
the pieces of my broken heart
and I spent oh so many nights
just feeling sorry for myself
I used to cry
Now I hold my head up high
and you see me
somebody new
I'm not that chained up little person
still in love with you
and so you felt like dropping in
and just expect me to be free
now I'm saving all my loving
for someone who's loving me


http://www.youtube.com/watch?v=2NFCJGnBQyg&feature=PlayList&p=E9025EBA89B28493&index=35&playnext=6&playnext_from=PL

Saturday, November 14, 2009

والرینا


آی که چقدر با دیدن ایمیلش جون گرفتم. نفس راحت میکشم و خوشحالم. احساس می‌کنم خیلی‌ شبیه والرینا هستم. چقدر حسهای مشترک داریم و افکار مشترک. خوشحالم پیدات کردم.

Friday, November 13, 2009

وضعیت

دیشب با چه وضع فلاکت باری رفتم خونه. توی اتوبوس حالت تهوع شدید داشتم و دستهام رو روی سرم گذشته بودم و خم شده بودم. دلم برا خودم سوخت. خیلی‌ حالم بد بود. گفتم دوش بگیرم، اما داشتم از حال میرفتم. جون نداشتم گفتم قبل اینکه اتفاقی‌ بیفته زود بیام بیرون. خلاصه که دیگه دیروز کلکسیونم کامل شد، کلهم اجمعین.

از صبح که ساعت ۵ بیدار شدم و ساعت ۸ برگشتم خونه. تنها آرامشم زمانی‌ بود که رفتم کلاس یوگا، نمیدونم این وضعیت کی‌ تموم می‌شه اما این بی‌ خوابیها، بی‌ قراری ها، کار کردن‌های زیاد، و منتظر بودنها داره از پا دارم میاره. حتا الان هم که اول صبح هست حالم بعده و سر درد داره میکشتم. هیچ انگیزه برای کار کردن ندارم و انگار به زور خودم رو میکشونم. جز تو کسی‌ رو ندارم پس خودت کمکم کن.

Wednesday, November 11, 2009

کاش

خسته خسته‌ام. این روزها کارم زیاد و همش استرس دارم. در ظاهر آرومم اما پشت این آرامش یک آتشفشان که در هر لحظه میتونه فوران کنه. دلم میخواد یکی‌ پیشم بود باهاش حرف میزدم. گوشی تلفن رو بر میدارم اما هیچ یک از دوستهام نیست که در این لحظه حرف زدن باهاش آرومم کنه. تو حسش نیستم. کاش اینجا بود حداقل میشد برات درد دل کنم.

یاس سفید

Tuesday, November 10, 2009

زندگی‌

جدیداً یک حس جدید دارم. دلم می‌خواد شبها به جای پرسه زدن تو اینترنت به خودم برسم. کتاب بخونم، مدیتشین داشته باشم، یا حتا برای خودم آهنگ گوش بدم. کارهام زیاد هست و ذهنم مشغول، احساس می‌کنم دوست ندارم تلفن بازی‌ کنم یا چت یا ...

دوستم از نیو یورک اومد. گویا قرار هست که من با استادم باهم تو یک دفتر کار کنیم. من که عادت دارم همش وول وول بزنم و باید موقع کار کردن آهنگ گوش بدم. این چیزی هست که او خیلی‌ دوست نداره. حالا من دارم فکر می‌کنم من که کوتاه نمیام اونم که میخوات همه زیر سلطه اش باشند. چه اتفاقی‌ بیفته خدا داند. بعد هم اینکه این بینوا فقط از کلّ نیو یورک تنها مجسمه آزادی رو دیده و یک موزه. حتا روز تعطیل هم کار ازش خواسته و با اندی که استادش هست و برای خودش خدایی هست تو علوم اتمسفر میتینگ گذشته. داشتم فکر می‌کردم اگه به من بگه متینگ با اندی من عمرا قبول کنم. دوتاشون میشینن آدمو بمبارون می‌کنن. دارم فکر می‌کنم این همه برنامه ریزی برای رفتن نیو یورک و خرید و بسان و بهمان همه کشک بود. اینجا مفتی چیزی به کسی‌ نمیدن، اگه دارم میرم به عنوان ویزیتر باید عین بچه‌ی آدم کار کنم. خلاصه که خدا خودش بخیر کنه.

دلم برا یکی‌ از دوستم تنگ شد، مدتی‌ بود باهم گپ نزده بودیم. زنگ زدم احوالپرسی کنم و از توی صداش اضطراب رو میشد دید. آدم تقریبا ضعیفی هست برای پسر بودنش. باهم حرف می‌زنیم و از پستداک و سختی‌های پیدا کردنش میگه. احساس می‌کنم چیزی بیشتر از این حرفا باید اذیتش کنه. خلاصه که میگه یکی‌ از دوستهای مشترکمون بعد ۶ سال که ازدواج کردن طلاق گرفتن. دو تا از بچه‌های شریف بودن که با هم ازدواج می‌کنن اما تو این مدت یک سال بیشتر با هم نبودن. چون برای فوق، دکترا و الانم پستداک جاهای مختلف قبول شدن و بد مدتی‌ به این نتیجه میرسن که دیگه با این وضعیت نمی‌شه ادامه داد. حالا که این دوستم هم با یک دختری تو تورنتو دوست هست و حالا بقیه ماجرا که اون رو نگران کرده.

میگه مریم ادم بره از ایران یک دختر بی‌ سواد بیاره که خونه داری کنه و کلی‌ هم خوشحال باشه که طرف اوردتش کانادا تا اینکه با یکی‌ ازدواج کنی‌ که از لحاظ علمی‌ باهات هم سطح باشه و کوتاه هم نیاد برا زندگی‌. خلاصه که دلش پره.

اما خدایش ماهایی که این ور هستیم نه اون ور رو داریم نه این ور. موندیم وسط کار به چه کنم. الان دوستهای زیادیم ازدواج کردن رفتن سر خونه زندگیشون یا شاغل هستن. حالا منی‌ که تا حالا ۴ سال خارج یه جورایی تو غربت زندگی‌ کردم و معلوم نیست کی‌ تموم کنم درسم رو، کجا باشم، و چه چیز‌هایی‌ برام اتفاق بیفته. حرف برا گفتن زیاده اما نمی‌خوام متن طولانی‌ بشه میرم تا برای خودم کتاب بخونم شاید یک مفری باشه از زندگی‌ روزمره با استرس و شکها. زندگیم رو دوست دارم. باور کن، اما عوامل زیادی هستن که توش دخیل هستن، بعضی‌ وقتها هم دست تو نیست. پس قدر هر چی‌ الان داری رو بدون که زمان می‌گذره تا بعد افسوس نخوری. مواظب خودت باش.

مریم

Monday, November 9, 2009

تکنولوژی مزخرف

براش دعا می‌کنم تنها چیزی که از دستم بر میات و بهش اعتقاد دارم. سخته اما چاره‌ای نیست. خیلی‌ ناراحت شدم، احساسش رو کاملا درک می‌کنم و این حالت سر در گمی که همه‌ کارهاش پریده. این تکنولوژی هم چیز مزخرفی هست. اصلا نمی‌شه بهش اعتماد کرد، کارها رو خیلی‌ ساده میکنه اما امان از زمانی‌ که یک مشکل کوچولو پیش بید، مثل فرمت سخت افزارت و یا دیلیت دائم یک فایل به صورت اشتباه. همیشه میگم بکاپ بگیر اما خودمم این کار رو نمیکنم. تنها براش دعا می‌کنم تنها چیزی که از دستم بر میات ...

Sunday, November 8, 2009

Saturday, November 7, 2009

عادت



آخ که چقدر امروز خودم بودم. خوده خوده خودم. شنگول و با روحیه. ای که چه عشقی‌ بود نمیدونم اثرش از درددل دیروز بود یا از اینکه کار نمیکنم و بیشتر به خودم میرسم. خلاصه که خوبه. امروز مطابق قبل آهنگ ابی گوش می‌کنم ای که چه حالی‌ میده. اهنگهش معنا داره‌ و صداش رو دوست دارم. یادته خوابگاه کیانوری، سویت چهار رو به این می شناختن که صدای ضبطشون تمام راهرو رو گرفته. یاده بیشتر از همه ابی گوش میدادم. الانم هر کدوم از بچه ها بهم حرف میزنن، ایمیل میزنن یا برام چیز میفرستن یه یاد آوری می‌کنن. الانم نیشم تا بناگوش بازه. جات خالی‌ که بیای و قیافه خندونم رو ببینی‌. چقدر دلم برا خودم تنگ شده بود اما نیستی‌ که ببینی‌ چه حالی‌ دارم امشب. به امید فردای بهتر و مریم شادابتر.

اینم با تو قسمت می‌کنم، نگی‌ تنها تنها خوشحال بود.

مریم

توي راه عاشقي فرصت ترديدي نيست
ميدوني تو قلب من نقطه ي تزويري نيست
گريه ي شبونه رو جز تو كه تسكيني نيست
مثل اين شكسته دل هيچ دل غمگيني نيست

http://www.youtube.com/watch?v=TSCajO3CfIA

Thursday, November 5, 2009

دفترچه ممنوع

شب رو دوست دارم. زمان آرامش بعد از یک روز طولانی‌ و پرمشغله. وقتی‌ شمع روشن می‌کنم و لحظه‌ای برای خودم هستم، مینویسم، میخوانم یا آهنگ گوش میدهام. جدیدا هم که با این کتاب "دفترچه ممنوع" تنها تلاشم این هست که توی رختخواب بخزم و زیر نور چراغ کنار تختم یواشکی کتاب بخونم. چه احساس غریبی نمیدانم. در دو راهیم میان رفتن و نرفتن، شاد بودن و نبودن، پر تلاش بودن یا خمود، گوشه گیر یا اجتماعی، منطقی‌ یا احساسی‌، مهربان یا سختگیر، نمیدانم اما این احساس جدید است. شاید هم بوده و الان وقت برای خودنمایی پیدا کرده. میروم تا در خلوت شب با خود خلوت کنم، پس میخوانم.

Wednesday, November 4, 2009

همه دخترا انقدر حساسند؟

از رو ناچاری میرم قدم میزنم یکم حالم بهتر بشه. بهتر نشد که نشد. دارم فکر می‌کنم مشکل از من هست یا نه همه دخترا انقدر حساسند. وقتی‌ کسی‌ جوابم رو نده خیلی‌ ناراحت میشم. مخصوصاً اگه اون طرف برام مهم باشه. جواب ایمیلم رو نداده، میدونم سرش شلوغ اما آی که چقدر دلم میخواد بهش زنگ بزنم بگم خسته هستم، نمی‌خوام ادامه بدم. اما الان اون هم موقعیت بهتر از من نداره. من هم که بچه نیستم درک نکنم، تو دلم میخندم که چقدر درک می‌کنم! خلاصه که درک می‌کنم‌ها اما یک جورایی ته دلم ناراحتم. حالا بیا و منتظر باش تا بالاخره جواب بده. اون موقعی که اینجا بود کار خوب پیش میرفت و حالا با این فاصله آی خدا کی‌ بشه این ماه هم سر بیات و من ...

Tuesday, November 3, 2009

اینجا، آنجا

این رو از روی وبلاگ یک دوست دزدیدم، خوشکل بود آخه. منم امیدوارم خدا ببخشتم.

اینجا آسمان ابریست، آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز، آنجا را نمیدانم...
اینجا فقط رنگ است،آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است،آنجا را نمیدانم.

وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد!

هی با خود فکر می کنم, چگونه است که ما، در این سر دنیا، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شريعتي

افسوس

با عجله ازم میپرسه ازدواج کردی؟ میگم نه. سریع میگه چه خوب! میگم چی‌؟ اینکه ازدواج نکردی خیلی‌ خوبه. یک نگاه تو چشمای نگرونش می ندازم. میگه برو خدا رو شکر کن ازدواج نکردی. بهش میگم بیا پیشم با هم بریم بیرون یا حرف بزنیم. میره و من رو میذاره با کلی‌ سوال همراه با شک. چقدر بده توی سن کم جدا شدن، دلم گرفته خیلی‌ و هنوز ...