Thursday, November 4, 2010

Thinking of you

باور کن صدامو باور کن صدائی که تلخ خسته ست
باور کن قلبم و باور کن
قلبی که کوه اما شکسته ست
شکسته ست
باور کن دستامو باور کن که ساقهء نوازشه
باور کن چشم منو باور کن که یک قصیده خواهشه

وسوسهء عاشق شدن التهاب لحظه هامه

حسرت فریاد کردن اسم کسی با صدامه
اسم تو هر اسمی که هست
مثل غزل چه عاشقانه ست
پر وسوسه مثل سفر مثل غربت صادقانه ست

باور کن اسممو باور کن من فصل بارون دردم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم درخت خشکی تو فصل تگرگم
باور کن همیشه باور کن که من به عشق صادقم
باور کن حرف منو باور کن که من همیشه عاشقم

http://www.youtube.com/watch?v=0fCL7Vgn7uo&p=8A3CEE5DF49FCA19&playnext=1&index=25

Tuesday, October 26, 2010

ابری و بارون

چی بگم ابری و بارون نمی شی

درد رو می فهمی و درمون نمی شی

خیلی وقته می بینم

زیر آوار جنون

منو می بینی و ویرون نمی شی

دل دیونه خرابم می کنی

چرا مثل قدیما خون نمی شی

سر به صحرا می ذاری

منو تنها می ذاری

لاله ی باغ کدوم گمشده ای

چرا بین گلا پنهون نمی شی

وقتی بارون می زنه

شاخه ها مو می شکنه

دل تنها چرا تو

مث گنجیشکا پریشون نمی شی

چی بگم با کی بگم راز تو رو

داری آتیش می گیری خون نمی شی

من که هر شب تا سحر

قصه ی عشق رو تو گوشت می خونم

بازم افسانه ای افسون نمی شی

تو بزرگی مث دنیای خیال آدما

دل زخمی لاله ی دشت بلا

نکنه قصه ی لیلی رو داری

واسه این قصه ها مجنون نمی شی

چی بگم ابری و بارون نمی شی

درد رو می فهمی و درمون نمی شی


http://www.youtube.com/watch?v=5REKN0BFi1E

Monday, July 12, 2010

خسته


سلام،

بعضی‌ وقتها دیگه خسته خسته هستی‌ و توان هیچ کاری نداری در حالیکه نه، باید الان کار کنی‌ و هیچ توقفی در کار نیست. بعضی‌ وقتها به زور داری از یک شیب تند بالا میری و انقدر این طولانی‌ بوده که نفست رو گرفته و دیگه نمیتونی‌. درست توی لحاظات آخر همه کاری سرت می ریزه. خواستم بنویسم برات که بگم خسته هستم. خسته خسته و دیگه توان این رو توی خودم نمی‌بینم که تا ۱۲ روز دیگه تحمل کنم. بعضی‌ وقتها همه چیز برات تنگ می‌شه، دفتر کارت، اتاقت، خونه ات، شهرت دیگه خسته ام. می‌خوام از اینجا برم. با چه زبونی باید اعتراف کنم که صدامو بشنوی. امشب رو هم می‌خوابم به امید اینکه این روزهای خاکستری هم بگذره و بتونم ببینمش. بعضی‌ وقتها سخت تحت فشاری و شرایط جوری هست که کمک که نمیکنه هیچ، داغونت هم میکنه. باز به قبل که می‌تونستم ... صبرم زیاده! این مدت هم می‌گذره.

مریم

Monday, May 24, 2010

همسفر


چه خوبه توی سفر زندگیت همسفری داشته باشی‌ که وقتی‌ راهت نا‌ هموار هست به امیدش و با کمکش دشواریها رو پشت سر بگذاری تا کسی‌ که بهت آویزون باشه. چه خوب با تو رفتن، چه خوبه از تو گفتن. حس جدیدی هست که شدیدا دوست دارم. ممنون ازت!

مریم

Monday, May 17, 2010

تقدیر


نمیدونم از کجا پیداش شد و اینجوری توی روح، جسم و وجودم رخنه کرد از راه به این دوری. هر چی‌ که بود اسمش رو تقدیر گذاشتم و همه چیز رو به خودت سپردم تا بهترینها رو جلوی پامون بگذاری. اینهم آهنگی که توی این شب اشک دلتنگی‌ یا شاید شادی رو برام هدیه میاره.

به امید دیدارت

مریم


آغــوش تو به غیره من بـه روی هیچکی وا نــــکـــن

منــو از ایـن دلخوشی و آرامــــشــم جـدا نـکــــــــن

مــن بــرای بـا تو بودن پـره عشق و خواهـــــشـــم

واســـه بودن کــنــارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

مــنو تــو آغوشت بگیر آغــــــوش تـــــو مــــقـدسـه

بـوســیدنــت برای من تـــــولـــــــد یـــــک نــفـسـه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه

فــقط تـو آغوش خودم دغـــــدغـــــه هــــاتو جا بذار

به پای عشق من بمون هــیچکس رو جای مــن نیار

مـــهـــر لـباتو رو تن و روی لــــب کــــسی نــــــزن

فـقط به من بوسه بزن بـــه روح و جسم و تــنه من


http://www.youtube.com/watch?v=drIZjnK_ibY&feature=related

Friday, April 23, 2010

امید

سلام،

امشب هم از اون شبهایی هست که حساسم. بی‌ دلیل نه خیلی‌ هم بی‌ دلیل نیست. زندگیم توی این مدت توش چیزهای مختلف اتفاق افتاده که انتظارش رو نداشتم. فکرش رو هم نمیکردم، نمیدونم. امشب حس عجیبی‌ هست، رفتن و نرفتن. دو دلی‌، نگرانی و اضطراب از اینکه توی آینده نه چندان دور چه اتفاقی‌ می‌افته. فقط به امید تو دارم توی این راه گام برمی‌دارم وگرنه بی‌ تو با اولین فرصت گریز میزدم و نمی‌‌موندم. خدایا خودت کمکم کن. نذار تردید یا نگرانی داشته باشم و مسیر زندگیم رو هموار کن برام. فقط امیدم به تو.

مریم

A song in a moment


Sometimes some songs are written for you and say what you really feel at the moment. One of my favorites is "The love story" which I like to share here.

Maryam


Where do I begin To tell the story of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love she brings to me
Where do I start

With her first hello

She gave new meaning to this empty world of mine
Thered never be another love, another time

She came into my life and made the living fine

She fills my heart


She fills my heart with very special things
With angels songs , with wild imaginings
She fills my soul with so much love
That anywhere I go Im never lonely

With her around, who could be lonely

I reach for her hand-its always there

How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now but this much I can say
I know I'll need her till the stars all burn away

And shell be there


How long does it last

Can love be measured by the hours
in a day
I have no answers now but this much I can say
I know Ill need her till the stars all burn away
And shell be there

http://www.youtube.com/watch?v=5A1KZKksGKE&feature=related

Wednesday, April 21, 2010

A little wish


اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ، و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ، و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ، و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد ....... اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........ برخي نادوست و برخي دوستدار ........... كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد . و چون زندگي بدين گونه است ، برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي...... نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ، كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد..... تا كه زياده به خود غره نشوي .

و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد . همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........ چون اين كار ساده اي است ، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند ..... و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي...... و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ، و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي........... چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد..... چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت.... به رايگان...... اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني ..... هر چند خرد بوده باشد ..... و با روييدنش همراه شوي ، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي : " اين مال من است " ، فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ، كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

ويكتور هوگو



Thursday, April 15, 2010


سلام،

امروز دلم برای خودم و نوشته هام تنگ شده. خیلی‌ چیزها دارم که برات بنویسم اما الان چیزی رو که ذهنم رو مشغول کرده مینویسم. با یکی‌ از دوستهای دوره لیسانسم در تماسیم، با اینکه دل خوشی‌ ندارم اما خوبه گه گاهی از گذشته‌ها یاد کرد. دارم فکر می‌کنم دلیل پیشرفت یا موفقیت خودم (اگه بوده) توی این چند سال چی‌ بوده؟ چند تا چیز توی ذهنم میات. آرمانگرا، سر سختی و کوتاه نیومدن، گرفتن حقم با تمام وجود، سختکوشی، دلسرد نشدن، انعطاف پذیر بودن، بررسی راههای مختلف و انتخاب بهترین راه بین گزینه‌‌های موجود، توی کت نرفتن اینکه من دخترم (همیشه رقیبهام پسر بودند و برای نشون دادن خودم خیلی‌ وقتها پیشرفتهام به این دلیل بوده)، قانع نبودن، نترس بودن و مسئولیت پذیری در مورد زندگی‌ و اطرافیان. فکر کردم ۳-۴ تا می‌شه اما نه انگار بیشتر از این حرفهاست. آخی که چقدر آروم شدم، باور کن دلم تنگ می‌شه برای نوشتن. خرده نگیر سرم شلوغ وگرنه بیشتر می‌نوشتم.

مواظب خودت باش،

مریم

Wednesday, March 31, 2010

نفسم از جای گرم


پکر هست و گیج. شایدم خسته اما دلم میخوات باهاش حرف بزنم. بزور جواب میده.‌ای کاش توی دنیا غمهامون انقدر کوچیک بود.‌ای کاش همیشه بتونیم مقاوم باشیم.‌ای کاش دنیارو از دید بالاتر نگاه می‌کنیم. قبول دارم نفسم از جای گرم بلند می‌شه اما خوب دوست دارم بهت بگم که ناراحت نباشی‌.

Sunday, March 21, 2010

بهار نارنج


وقتی‌ رسیدم لوس انجلس ۹ شب بود. در تاکسی رو که باز کردم بوی بهار نارنج آنچنان احساس میشد که بردم به شیراز و بهارش. مخصوصا حافظیه. امسال برام شیراز دیگه شهر افسانه‌ای نیست. شهر من هست و امسال دلم براش تنگ شده. میام زود قول میدم اما می‌شه تابستون، چاره ندارم اما باز به امیدش جون میگیرم. دلخوشیم به اینه که بوی بهار نارنج رو امسال عیدی دارم که کمتر احساس کنم چقدر دلم برات تنگ هست.

مریم

سال نو

سلام،

سال نو مبارک! یک سال دیگه گذشت و یک سال دیگه از زندگی‌ من. چقدر دوست دارم متولد فروردین هستم. اون هم یک فروردین با آغاز سال شروع می کنی‌ سال جدیدی از زندگیت رو. سال قبل هم سالی‌ بود چون سالهای گذشته، با این تفاوت که اخرهش زندگیم رو داره تغییر میده. باور کنی‌ یا نه کسی‌ توی زندگی من وارد شده که با هیچ چیز توی دنیا عوضش نمیکنم. همیشه برات می‌گفتم که گمشده دارم، یادته بهم میخندیدی بعد هم به این نتیجه رسیدیم که همه اینها توی داستانهاست و رویا‌ها که از بچگی‌ تو ذهنمون پرورندیم. حالا می‌بینم که پیدا کردم اون گمشده رو وقتی‌ که دیگه ناامید بودم از پیدا کردنش و به این نتیجه رسیدم که اصلا گمشده‌ای در کار نیست. داستانش جالب هست می‌شه یک درمای خوب نوشت که کسی‌ توی مخیلش نمیگنجه که ما چطور همدیگر رو پیدا کردیم، چطور آشنا شدیم و چطور به این پی‌ بردیم که خیلی‌ خیلی‌ به هم شبیه هستیم.

از سال ۸۸ بگم که سال پر کاری بود و پر سفر برام، بنفف، ویندزور، آن اربر، دیترویت، نیویورک و لوس انجلس. آشنا شدن با کلی‌ ادم جدید، نزدیک تا شدن به دوستهای قبل، دیدار دوستهای قدیمی‌. سفر به ایران که خیلی‌ پر خاطره بود، به دنیا اومدن بچه‌ی یکی‌ از بهترین دوستهام، ازدواج بهترین دوست در لیسانسم بخوام یکی‌ یکی‌ بگم زیاده از خاطره‌های خوب که اون تلخی‌ خطرت بد اندکی‌ هم که تو زندگیم بوده از یادم میبره.

خیلی‌ وقت ننوشتم، نه اینکه نخوام یا موضوع ناداشته باشم. نه. فقط سرم خیلی‌ شلوغ بوده، برای سال جدید هم خونه خودم بودم توی لوس انجلس، اولین تجربه تنها زندگی‌ کردن که خیلی‌ دوست دارم و دارم ازش لذت میبرم. در مورد اینجا برات بیشتر مینویسم. راستی‌ فردا دارم میرم مسابقه ی ماشین سواری فکرشو بکن. میدونم خوش می‌گذره، جای تو هم خیلی‌ خالی‌.

مریم

Tuesday, March 2, 2010

خوابم يا بيدارم



خوابم يا بيدارم تو با مني با من
همراه و همسايه نزديك تر از پيرهن
باور كنم يا نه هرم نفسهاتو
ايثار تن سوزه نجيب دستاتو

خوابم يا بيدارم لمس تنت خواب نيست
اين روشني از توست بگو از آفتاب نيست
بگو كه بيدارم بگو كه رويا نيست
بگو كه بعد از اين جدايي با ما نيست

اگه اين فقط يه خوابه تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم
بذار اون پرنده باشم كه با تن زخمي اسيره
عاشق مرگه كه شايد توي دست تو بميره

خوابم يا بيدارم اي اومده از خواب
آغوشتو وا كن قلب منو درياب
براي خواب من اي بهترين تعبير
با من مدارا كن اي عشق دامنگير

من بي تو اندوه سرد زمستونم
پرنده اي زخمي اسير بارونم
اي مثل من عاشق همتاي من محجوب
بمون ، بمون با من اي بهترين اي خوب

Wednesday, February 24, 2010

سفر

سلام،

یازده شب دیگه بیشتر توی این اتاق که الان ۴ سال هست توش زندگی‌ می‌کنم نیستم. دارم میرم یک سفر، سفر طولانی‌. زندگی‌ جدید، محیط جدید، دانشگاه جدید، خونه جدید، دوستهای جدید، شهر جدید و ...

خلاصه نمیدونم مشتاق باشم یا نگران. تا حالا که کارهام خوب پیش رفته از باز کردن حساب بانکی‌، گرفتن کردیت کارت، گرفتن خونه که ۱۰ دقیقه پیاده تا دانشگاه پیاده راه هست. وسط دل وستوود که محله ی معروف لوس انجلس هست و کلی‌ ایرونی‌ داره. خلاصه که دارم میرم. دلم هنوز نرفته برای اینجا و دوستهام تنگ شده. چقدر بد این عادتها. این دوستیها که وقت براشون میذاری و به یکباره باید بکنی و بری. خواسته یا نخواسته. توی شرایطی که دارم این‌ها شده قوز بالا قوز. کاش بودی اینجا تا حداقل با حرف زدن بهت آروم شم. بعضی‌ وقتها میگم برای بعضی‌ چیزها پیر شدم مثل تغییر یا شرایط جدید از طرفی‌ وقتی‌ به چیزی عادت میکنی‌ رها کردنش سخت هست.

درست مثل رفتنم به نیویورک که اولش قنبرک زده بودم اما وقتی‌ رفتم دیگه دلم نمیخواست برگردم. دوست پیدا کردم و به معنای واقعی کلمه زندگی‌ کردم اونجا. مطمئنم لوس انجلس هم همین خواهد بود. نگران نباش کوچولو همینطور که خودت بارها و بارها گفتی‌ باید زمان بگذره تا معلوم شه چی‌ دوست داری و چی‌ دوست نداری. همیشه تغییر سخته مثل استارت اول ماشین اما وقتی‌ افتادی رو دور ... اما وقتی‌ افتادی رو دور باز موقع خداحافظی می‌شه مریم.

این تابستون قرار نبود برم ایران اما اینجور که بوش میات باید برم. فکر کنم تابستون خیلی‌ شلوغی داشته باشم. باید دید، فقط تنهام نزار که از همه عالم همین دوستهام رو دارم که بهشون می‌تونم تکیه کنم. بگو قول میدم ...

مریم

Tuesday, February 23, 2010

نوازش

درست ۱۵ روز می‌گذره و میبینم که چقدر توی این مدت تغییر کردم. این مدت کارم شده آهنگ نوازش رو گوش کردن. تو هم گوش بگیر شاید مثل من که با بند بند وجودم این آهنگ رو احساس می‌کنم و جدیدا باهاش زندگی‌ می‌کنم تو هم احساسش کنی‌.

مریم


http://www.youtube.com/watch?v=IsZmvB1up-0&feature=related

Wednesday, February 10, 2010

A momment in peace

روی تخت به سمت چپ دراز کشیدم. دست چپم رو زیر سرم گذشتم و چشمم رو می‌بندم. چه احساس آرامشی. مسخره هست. همه چیزمون حتا این زندگیهامون که ازش راضی‌ هستیم. خنکی روپوش رو احساس می‌کنم، واقعا چقدر وقت هست از دراز کشیدن لذت نبردم. چند صبح هست که از روی عادت سریع لباس میپوشم که برم دانشگاه. اما امروز فرق داره. امروز فقط من هستم و همین لحظه که توش هستم. بدون هیچ خیال و دلواپسی. بدون درگیری و ناراحتی‌. صدای قلبم رو میشنوم، چقدر جالب هست این لحظه، یک لحظه ناب، یک لحظه که به هیچ چیز فکر نمیکنی‌ به جز خودت و سلامتیت. هیچ چیز معنی‌ نداره نه گذشته نه آینده خودت هستی‌ و خودت. جالب بود خودت رو احساس کردن، قلبت رو، صداش رو، حتا می‌تونستم جریان خونم رو ببینم. به رنگ آبی‌ و قرمز، دریچه قلبم رو همه چیز. قرار تا ۱۰ روز دیگه نتایج اکم بیات. راستی‌ تا حالا فکر کردی آیا چیزهای که براش انقدر تلاش میکنی‌، جون میکنی آیا ارزشش رو داره.

مریم

Wednesday, February 3, 2010

Voiceless

چه حالی‌ بهت دست میده اگه دکتر بهت بگه نباید حرف بزنی‌. تارهای صوتی مشکل داره. باورم نمی‌شه هنوز اون سرما خوردگی کوچولو تبدیل شده باشه به این صدای خشدار نکره که خودمم تحمل نمیتونم بکنم. حالا طرف بهم میگه اواز نخون. یعنی‌ فکر کنم طرف فکر کرده من ... عجبا خدا عقل بده.
خلاصه که تصویر من رو داری اما صدا رو کارش نمیتونم بکنم. اما امروز یک اتفاق قشنگ افتاد که هر وقت یادش میفتم قلبم تاپ تاپ میکنه. خدایش نفهمیدم کجای کارم، فهمیدی یک خبری هم به من بده.

Thursday, January 21, 2010

سلام،

بعضی‌ وقتها روزت نیست، مثله امروز من، نه دیروزم اصلا کلّ این هفته می‌شه گفت من نبودم. گیجم و مبهوت و بی‌ انگیزه. مثل لشکر شکست خرده. مثل کسی‌ که به زور کار میکنه، به زور میخنده، به زور میخوره، به زور میخوابه. جدیداً از هیچ چیز تو زندگیم لذت نمی‌برم، نمیخندم شاد نیستم. افسردگی ندارم نترس چون گریه نمیکنم فقط بی‌ حسم، بی‌ حالم و زمان می‌گذره چقدر سریع. چقدر دلم میخوات از اینجا برم، برام کوچیکه می‌خوام برم جای بزرگتر، جایی‌ که هیجان داشته باشم، نمیدونم چمه. از تو هم خبر ندارم، خیلی‌ وقت هست. اما هم تو غد هستی‌ هم من. نوبت تو هست جواب ایمیلم رو بعدی و من به هیچ وجه کوتاه نمیام. مسخرست نه بازی من و تو.

امروز بحث این هست که یکی‌ از دوستمون تحقیق در عملیات کار میکنه. رشته مورد علاقه ی‌ من که به دلیل اومدن به اینجا رهاش کردم. می‌تونستم دکترا شروع کنم اما همه چیز برگشت. معادلات با مشتقات جزئی عددی و افتادن توی مسیر مدلسازی اتمسفر، جریان با مقیاس بزرگ، موجهای استوأی ....

نمیدونم، بی‌ انگیزم. بی‌ انگیزه، راحت میخونی کلماتم رو اما هضمش برای من سخت هست چون این من نیستم.

Sunday, January 3, 2010

فقط

فقط دو مورد برای یادآوری دارم:

۱. فقط مشکل شاهزاده ی قصه‌ای ما این بود که عاشق زندانبانش شده بود. امیدوارم هیچ کدوممون عاشق زندانبانمون نباشیم.

۲. بعضی‌ وقتها فاصله بهترین راه حل هست. همیشه فکر می‌کنیم فاصله خوب نیست اما حالا میبینم که دوری میتونه بهت کمک کنه تا منطقی‌ تصمیم بگیری. پس دیگه از دوری گلایه نکن.

یاس سفید

Friday, January 1, 2010

امروز زندگی را آغاز كن!

به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو"