Tuesday, January 27, 2009

ارامش

ارامشم را از من نگیر فقط همین

Tuesday, January 20, 2009

A Definition of Mindfulness



Mindfulness means paying attention in particular way: on purpose, in the present moment, and non-judgmentally.
Jon Kabat Zinn

Sunday, January 18, 2009

بدم میات

میدونی چیه از دروغ بدم میات. از شنیدن دروغ، از گفتن دروغ. صد بارهم به دوستای نزدیکم این رو گفتم. اما انگار به خرجشون نمیره. صد بار میگم یا چیزی رو نگین، بگین شخصی یا اینکه دروغ نگین که بعدش بخواین ماست مالی کنین.

آخه بگو میخواهم بدونم چرا کلی کج و قوس میری برای اینکه واقعيت رو جور دیگه نشون بدی. خوبه چند مدت پیش مچت رو گرفتم و گفتم دروغ نگو چون خیلی زود برملا میشه و صداقتت زیر سوال میره. میگه صداقت فرق داره . . . و کلی بحث می کنیم. حالا باز امشب بهش میگم . . . درسته نه؟ میگه نه بابا این . . . . و بعد بهش میگم چرا دروغ میگی؟ بعد کلی ماست مالی میگه چون تویی ... اینجا بود یک کشیده خورده بود تو گوشش به خاطر این اشتباهش اما حیف اینجا نیست.

از
دروغ گفتن بدم میات از دروغ شنیدن هم همینطور و مساله اینه که نه فقط با این دوست بلکه معمولا دروغ رو حتی از پشت تلفن میتونم تشخیص بدم آخه بگو بابا جون با کور و کچل که تیلیت نمیخوری. نخوردیم نون گندم دیدیم که دست مردم. دلیل نداره تو همه چیز دست داشته باشی . . . خلاصه که دلم گرفته. بگو چه کار کنم. خودم رو بزنم به کوچه‌ی علی چپ و بی تفاوت باشم که نمی تونم و یا بشینم باز بحث کنم. دروغ بده و . . . . خسته ام ببین چطور فکرت رو مشغول میکنن ها

یاس سفید.

Tuesday, January 13, 2009

تازه چه خبر


سلام،

این هفته با وجود اتفاقات زیادش داره به خوبی میگذره و من با انرژی در حال کار روی پروژه ام هستم. دیروز با یکی از دوستهام قرار داشتم برای اینکه همدیگر رو ببینیم و از حال و روز هم خبردار باشیم. با هم نشستیم بحث و برسی اما انگار چیزی که من ساده می بینم انقدرهم ساده نیست. وقتی نشستیم تجزیه تحلیل من ۳-۲ دقیقه ساکت بودم. خندید گفت: اولین بار هست که سکوت به این طولانی با تو داشتم. راست می گفت معمولا خیلی باهم هم نظر هستیم توی بحث ها و من اصولا ساکت نیستم. اما مساله این هست که من از یک دید جریان رو می دیدم و اون با توجه به رشته اش که علوم اجتماعی هست به اساس و عمق موضوع نگاه میکرد. خلاصه که بحث تموم نشد و باز قرار شد وقتی وقت داشتیم همدیگر رو ببینیم.

دیشب هر چی فکر کردم نتونستم جوابی براش پیدا کنم. فکرم رو مشغول کرده. اما خوب بعضی از وقتها بشینی و عمیق نگاه کنی اونم وقتی حوصله اش رو داری یا اوضای روحیت خوبه.

الآن هم که به جای رینل کار میکنم. دیشب بهم ایمیل زد که تو ونکوور گیر افتاده به خاطره مه پروازش لغو شده بود. از اسپانیا تازه برگشت و هنوز تو جت لگ هست. گفتم به جات کار می توانم بکنم. تو استراحت کن.

خبر دیگه اینه که میخوام یوگا رو شروع کنم. احساس می کنم باید بیشتر از اینها به فکر خودم باشم. همش با درس و کار زندگیم رو پر کردم و اصلا به فکر خودم نیستم. برای خودم هم عجیبه که بخوام شروعش کنم. از هفته‌ی آینده کلاسمون شروع می شه. بهار همیشه یوگا میرفت و راضی بود. امتحان میکنم دوست داشتم ادامه میدم اگه نه حداقل امتحان کردم. نظرت چیه

خبر دیگه اینکه سخنرانیم توی اس اف یو رو وب اومده اولین سخنران بخش دوم. نمیدونم باید خوشحال باشم که زود هست یا ناراحت. اما خوشحالم که دوستام رو می بینم و می توانم در مورد کارم صحبت کنم. وقتم ۲۰ دقیقه هست درست مثل اوتاوا. اینبار با ۳ تا دیگه از بچه های دانشکده میرم اونجا. هتل رو تو داون تاون گرفتم و بقیه‌ی برنامه ها همه چیز جور.

امروز یک میتینگ با بوعالم داشتم. کارم رو درست انجام داده بودم. با اینکه جوابی که فکر میکردیم درسته، اشتباه بود. برای اولین بار بوعالم حرفی برای گفتن ندشت. تو چهرش می شد ناراحتی رو دید. مریم ببین حتی اون هم اشتباه می کنه. پس توقعت از خودت بالا نباشه. همه اشتباه می کنن دلیله ضعف نیست. اینها رو تو حرف می دونم اما تو عمل هیچ وقت نمی توانم اجرا کنم. خلاصه که بجای ناراحتی که چرا به جواب نرسیدیم، من خوشحال بودم. چون احساس میکردم کارم رو درست انجام می دم. نظر دارم و می توانم با بوعالم بحث کنم احساس خوبی هست که جدیدا پیدا شده. باید یک خلاصه کار بنویسم و بعد برم سر بقیه‌ی امواج. کارم رو دوست دارم. از زندگیم هم راضیم. ممونم که بهم کمک میکنی و باهام هستی دوستت دارم.


.