Monday, July 27, 2009
امشب
Sunday, July 26, 2009
درخت گلابی
موقعی که بهش گفتم جریان تو مثل فیلم درخت گلابی میمونه نفهمید. سعی کردم کمکش کنم اما نخواست. موقع رفتنم دیدمش. توی همون کوی دانشگاه. همیشه فکر میکردم اشتباه میکنم اما نه درست بود. این رو وقتی فهمیدم که زد زیر گریه. بهش گفتم گریه برای چی میکنی؟ گفت هیچ وقت نتونستم درکت کنم. همیشه رقیب بودی برم و من مبارزه میکردم باهات بر خلاف احساس درونیم. آخه ورودی ما ۵ نفر بود. اونا ۴ تا پسر بودن و من تنها دختر. و بگو چقدر اذیتم کردن اما من سخت تر از این حرفا بودم که کوتاه بیام. با هم دست به یکی میکردن و ... خلاصه که اون روز کلی عذر خواهی کرد اما بگو ادم حسابی ۱۰ دقیقه حرف زدن چطور میتونه خاطرههای ۲ سال رو پاک کنه. اما اون همیشه برام متفاوت بود با بقیشون برا همین بهش میگفتم جریان ما مثل درخت گلابی میمونه. ازش خواستم فیلم رو ببینه تا بفهمه منظورم چی هست. اینجا شروع کردم به درس. توی ارکات عکسم رو می دید. میگفت هر روز خوشکل تر میشی ... و باز میگفت اینجا بودی اصلا نمی دونستم انقدر خوشکل هستی حالا که عکسها رو میبینم، میبینم که ... هر روز خوشکل تر میشی مریم. یک سال گذشت تا یک روز که بعد از مدتها با هم چت میکردیم داغون بود. هر چی باهاش حرف میزدم بد اخلاقی میکرد فهمیدم یک چیزیش شده. بیشتر که صحبت کردیم فهمیدم که ... حالا بیا و جمعش کن. بعد از اون بار هر بار با هم حرف زدیم دعوا شد. بهانه گیر شده بود مثله یک بچه. تا اینکه بهم گفت نمیخوات اصلا مریمی توی آدرس بوکش باشه تو ذهنش تو زندگیش. گفتم باشه من از دستم کاری بر نمیات. و یک سال گذشت و من میدیدم اون و آف میشه. دلم میخواست حالش رو بپرسم ولی تا خلاصه با هم حرف زدیم یک ماه پیش. باز بحث کردیم و گفت تا باز دعوامون نشده بریم. منم گفتم هر جور تو راحتی. خلاصه که این هم از جریان یکی از دوستهای من که هنوز هم آف و اون شدنش رو میبینم، ناراحتیش رو میدونم، درد دلهاش رو میشنوم اما آخرش دواهاش رو با من میکنه. من کاری نکردم، از همون اول بهش گفتم ... حالا هم شده هیات علمی یکی از دانشگاههای آزاد اونی که رتبه چهار ارشد بود و الان تو زندگیش فقط ناراحتی هست و شکایت. همیشه سعی میکنم مثبت ببینم. همیشه سعی میکنم با خودم اطرافیانم و احساساتم رو راست باشم، همیشه سعی میکنم رک و صریح باشم. همیشه سعی میکنم بازی ندم، همیشه سعی میکنم کمک کنم، همیشه سعی میکنم مثله یک دوست دلسوز باشم. فرقی نداره برای توئ آشنا که داری این رو میخونی یا توئ غریبه ای که حتی من رو ندیدی. شب خوش، مریم
Saturday, July 18, 2009
خواهم آمد

دلم برای قالی ایرونی تنگ شده نه بهتر بگم برای قالیهای کرم خونمون. برای پاسیوی خونمون، ماهیهای قرمز توی حوضش که زیر فواره کوچولو میرقصن و برای خودشون شاد هستن، برای درخت کاج مطبق، برای دیوار مرمریش کی توی این تابستون گرم بهش تکیه بدم و خنکیش رو احساس کنم، برای خونه، برای تک تک اطاقها، برای تابلوهای خونه، برای حیاط برای ... چه دلتنگی غریبی برمیگردم تو هم مثل من بشمار ۲۷ شب دیگه اه که چقدر لحظه به تو رسیدن رو دوست دارم از حالا سرشار شوقم حتا فکر کردن بهش متحولم می کنه. خواهم آمد باز هم یک سال بزرگتر، با تجربه تر و ... می بینمت، مریم
Thursday, July 9, 2009
Lonely swan
I found this lovely song yesterday and want to keep it. Not that I am blue or anything like that but it's such a nice piece which I like to share. Here is the lyrics followed by its video.
Lonely swan on the silver lake,
You are drifting alone
Oh,you know how a heart can break,
When love has flown
When to some distant ocean crossed,
Some mysterious sea,
Though a lover be ever lost,
Love cannot be
Silver swan by the shore,
Lift your wings up and fly;
Will you wait evermore
Let life pass you by?
You belong to the sun,
You belong to the sky,
You have more than one song
To sing before you die
To the edge of the moon you'll go,
I would fly there with you
Where the tides of heaven flow,
Above the blue,
You are destined for higher ground,
Not to linger with me
To the earth I am ever bound,
Eternally
We belong to the sun,
We belong to the sky,
We have more than one song
To sing before we die
We have more than one song
To sing before we die
http://www.youtube.com/watch?v=gzxMhvOKlqg
Saturday, July 4, 2009
در تاریکی
سلام،
خیلی وقت هست که ننوشتم. یک نگاه به وبلاگم میکنم و می بینم که چقدر تو ماه جون سوت و کور بوده. همش هم به خاطره عواقب بعد انتخابات بود که همه رو توی شوک و نگرانی برای آینده گذشت. هنوز هم باورم نمیشه همچین چیزهایی تو ایران اتفاق افتاده باشه، تو دانشگاه اصفهان، دانشگاه صنعتی یا دانشگاه تهران. جاهایی که کلی ازش خاطره دارم و برگ سبزی هست توی دفتر خاطراتم ولی حالا هر وقت یاد امیر اباد یا کوی میفتم وحشت میکنم. اصلا دلم نمی خوات اونجا رو دیگه ببینم. می ترسم خاطره های خوبم با تلخی واقعیت رخ داده برای همیشه به دست فراموشی سپرده بشه. نمیخوام در موردش بنویسم چون باز روی گونه هام احساس حرارت میکنم و قلبم شروع کرده به تپش، این مدت آرامش از من ربوده شد و بجاش دلهره و دغدغه قرار گرفت. اصلا تو موقعیتی نیستم که بگم حق با کی هست یا مقصر کیست. فقط این رو می دونم که دلم نمی خوات توی کشورم وحشیگری، کشتار یا ضرب و شتم ببینم. تحت هر عنوانی باشه و به دست هر کی. نمیخوام در موردش صحبت کنم ....
نمیدونی چقدر ذهنم پر هست. استادم هم که بالاخره رفت و من هنوز هم که هنوز به نبودش عادت نکردم. هر موقع از کنار دفترش رد میشم یک حس غریب می گیرتم. نمیدونم دلتنگی بناممش یا بی کسی. هر چی هست حتی نوشتنش هم اذیتم می کنه. هفته آخر خیلی سخت بود. همه چیز با هم شده بود، انتخابات، تظاهرات، خبرها، کار زیاد، رفتن استادم، دوستی که داره طلاق میگیره، دلتنگی برای خانوادم که تو این شرایط پیششون نیستم. خداییش تو زندگی دنبال چی میگردیم. امروز دارم فکر میکنم از زمانی که واقعا چیزی یا کسی رو دوست داشتم کی بوده. یادم نمی یات. انقدر درگیر زندگی روزمره و پر مشغله شدم که نمی فهمم چی میگذره و احساسات که همیشه نقش مهمی تو زندگی من رو داشته این وسط سر خورده میشه. واقعا آخرین باری که عاشق شدم کی بود؟ یادم نمی یات.
وقتی اومدم اینجا ماه اول نمی تونستم اینها رو درک کنم. ساعت ۸ می امدم دانشگاه و ساعت ۱:۳۰ بر میگشتم خونه در حالی که اینها ۱۰ میان ۵ بر میگردن. همش فکر میکردم اینها مریضن. یک چیزی شون میشه انقدر کار میکنن. حالا خودم شدم همین. ساعت ۷:۳۰-۸ میرم سره کار و ۶:۳۰ بر میگردم خونه همانند یک ربات یا ماشین. اما راضیم از زندگیم. شاید نمی فهمم و بعد یک مدت این رو میفهمم که دیگه دیر شده. شاید هم دارم جبران (توان) گذشتم رو پس میدم که تو ایران هیچ درس نمی خوندم. فقط برای امتحان و یا مساله حل کردن. اما عمرا جزوه میخوندم نمره هام همیشه خوب بود.
یک لحظه حواسم پرت شد. یاد فیلم طعم گیلاس افتادم که طرف میره زیر یک درخت که خودش رو دم صبح دار بزنه. اما وقتی که چشمش به گیلاسهای روی درخت می افته شروع میکنه به خوردن گیلاس و دیگه تلخی زندگیش از یادش میره و به خودش می خنده که همچین فکری کرده. همسایمون رو که توی پنجره روبروی اتاقم میتوانم ببینم. حواسم رو پرت کرد. چراغ رو خاموش میکنم تا ببینم زیر این پوست تیره شب چی میگذره. همیشه موقع شب میتونم ببینمشون. آشپزخونه شون از اتاق من کاملا دیده می شه. پشت میز شام نشستن و حرف میزنن. میگه دلم برات تنگ میشه. اینجاست که پسره میشونتش روی پاهاش و موهاش رو کنار میزنه. میگه زود بر میگردم، میگه میدونم اما دلم برات تنگ میشه. میگه ایمیل میزنیم زنگ میزنیم. اما اون داره گریه میکنه و پسر با دستش اشکهاش رو پاک میکنه. میگه نمیخوام با کسی تقسیمت کنم. احساس میکنم اگه ازم دور باشی اون قدر که با هم سپری میکنیم میری و به کار دیگه ای می پردازی یا با کسه دیگیی هستی. نمیخوام تقسیمت کنم با کسی. احساس بچه گانه ایست اما این احساس من هست. میگه ببخشید من خیلی احساسی هستم. جواب می ده آره خیلی زیاد. بلند میشه و به میز تکیه میده میگه اشکال نداره، عادت میکنم و هنوز هق هق میزنه. میگه نمیخوام عادت کنی. من چه کار میتونم بکنم. نمیتونم نرم. دست میذاره روی قلبش و میگه درد می کنه، در حالی که صورتش پایین هست میگه نه اینجاست که پسر توی آغوشش میگیرتش و دیگه ... نمیدونم. هر کس تو زندگیش ناملایماتی داره که اون بستگی به خودمون داره چطور این وقایع رو ببینیم و تفسیر کنیم. چطور باهاش رو به رو بشیم و ... حرف برای گفتن زیاد هست و زمان کم. دلم می خوات امشب پیشم بودی، دلتنگم و تو این موقعییت که نیاز دارم یکی هوای من رو داشته باشه خودم شدم سنگ صبور یا همدم یک دوست و چقدر سخت هست و سخت.ای کاش پیشم بودی که مثل قبل مینشستیم و باهم حرف می زدیم. درددل میکردیم تو حرفهای خودت رو میگفتی و من هم حرفهای خودم و باز گریه هست که ... دوستت دارم. فقط همین و به امید روزی که هیچ کس هیچ ناراحتی یا دغدغه ای نداشته باشه. مریم
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ******** ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم *********با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را *************تا کی کند سیاهی چندین درازدستی
در گوشه سلامت مستور چون توان بود ************** تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنهها که برخاست ************* کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی
