Tuesday, April 28, 2009

سفر بنف


سلام،

خیلی‌ وقت هست ننوشتم. این اواخر باز یکم حالم خوب نبود. دلیلش رو هم می دونستم چیه اما چاره ای براش نداشتم. اما الان خیلی‌ بهترم. سه روز هست که اومدم بنف، محیط آرومی‌ هست. توی دل طبیعت، توی پارک ملی‌ بنف یه موسسه ریاضی هست. اسم اینجا انگیزه برای نوآوری هست. واقعا هم که بهترین جا هست براش. هیچ استرس ندارم، آروم و می‌تونم با دلواپسی های قبل رو خیلی‌ راحت تر مواجه شم و راه حل براش پیدا کنم. دو سال پیش همینجا بود سمینار اما ... باید هر لحظه بهترین استفاده رو از موقعیت بکنی‌ چون حرف همیشه ی من زمان به عقب بر نمیگرده. زندگیم رو حروم کردم اون مدت به خاطره هیچ و پوچ. بحثها، درگیریهای فکری و کلنجارها.

قبل اومدنم به اینجا دوستم زنگ میزنه بهم. می خوات چک کنه کجا میرم و خبرهای خوبش رو بهم بده و حالا اون ... هست اهمیت نمیدم. حتی اینجا هم که هستم ول نمی کنه. میخوات با هم صحبت کنیم. نمیدونم حتی نمی‌خوام وقتم رو برای نوشتن در موردش هدر بدم. ارزش نداره، نه فکر کردن نه نوشتن نه هیچ چیز دیگه.

راستی‌ خبر جالب، بابا این مقالهٔ ما یک ۱۰ روز پیش سابمیت شد الان دارن تو این ورک شاپ بهش مرجع میدن. باورم نمی‌شه. امروز هم که با نورم صحبت می‌کردم و میگفت برای پست داک چه کار می‌خوام بکنم. می گفت می تونه برای دانشگاه تورنتو و کالیفرنیا برام استاد پیدا کنه. نظرم رو می پرسه که کجا رو بیشتر دوست داری. خدایا چقدر راحت می‌شه از این رو به اون رو شد. چقر راحت می‌شه با یک تصمیم زندگیت رو تباه کنی‌ یا اینکه به جایی برسی‌ که خودت هم باور نکنی‌. چیزی که می دونم اینه که تو هستی‌، می بینی‌ من رو، دوستم داری هر چند این ور اون طرف خطا می‌کنم اما تو بزرگی‌ و چشمپوشی میکنی‌. حداقل من به این امید هستم.

نگاه بیرون میندازم خورشید داره غروب میکنه. از لایه برگهای کاج اشعه اش داخل اتاق رو روشن کرده و برف ملایمی میباره. خیلی‌ فضاش رو دوست دارم، آرامش مطلق. بی‌ هیاهو، بی‌ دغدغه، بی‌ ریا، پاک و زلال. می‌تونم اینجا جاری شم، از احساس، از عشق، از وجود، از دوستی‌، از ادم بودن، از خوب بودن و می‌خوام پاک کنم هر خاطره بد که ذهنم رو اذیت میکنه. می‌خوام از نو متولد شم. می‌خوام از اینجا که برمی گردم خودم باشم. مریم شاد و شنگول و پر انرژی اونی‌ که اگه بخوات میتونه هر کاری انجام بده. دلم برات تنگ شده، خیلی‌ زیاد. دوستت دارم.

مریم

Wednesday, April 22, 2009

عشق آخرین همسفر من


من خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

عشق آخرین همسفر من
مثل تو منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من

ای دریغ از من

که بیخود مثل تو گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو
که مثل عکس عشق هنوزم داد می زنی تو آینه من

وای گریه مون هیچ، خنده مون هیچ،
باخته و برنده مون هیچ
تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ
ای مثل من تک و تنها
دستامو بگیر که عمر رفت
همه چیم تویی زمین و آسمون هیچ

در تو می بینیم، همه بود و نبود
بیا پر کن منو ای خورشید دل سرد

بی تو می میرم مثل قلب چراغ نور تو بودی
کی منو از تو جدا کرد

http://www.youtube.com/watch?v=8ShHFS-LFro&feature=related

ان وقت می گی چرا ابی گوش می دی. اخه حرف من رو می زنه، رساتر از این هم می شه.

مریم

Tuesday, April 21, 2009

مسافر من

. . نمی دونم چرا انقدر دلتنگشم. نمی دونم شاید این مسافرت، شاید خاطره‌ها، شاید اون هم دلتنگ هست. نمیدونم اما ... امشب می نویسم تا شاید چیزهایی که داره اذیتم می کنه رو با این نوشته بتونم از ذهنم بیرون کنم. هر چی به ذهنم میات رو به ترتیب می نویسم هیچ اولویتی نداره.

جلوش نشستم. میگه مریم قبل از اینکه پیروزیت رو جشن بگیری برو و این رو انجام بده. نگاهش می کنم یک چشمک می زنه و میگه آفرین, کارت عالی بود. خوشحال و تو پوستش نمی گنجه. می تونم این رو از چهره اش بخونم. میزنه پشت شونه ام. میگه برو، برو که هنوز کلی کار جلوت هست.

توی ماشین نشستم. یک بویی میات اطرافم رو نگاه می کنم خبری نیست. دستم رو میارم بالا و بو می کنم. اه، از اون دست دادن باهاش دستم بو گرفت. بوی تنباکو می ده. دارم فکر میکنم یک دست دادن چطور روم تاثیر داره در حالی که یک چیزهایی تو وجودت رخنه میکنه و خودت رو زندگیت رو دگرگون میکنه. اینکه فقط یک دست دادن ساده هست.

باز یادم رفت با هم قرار داشتیم. انقدر سرم شلوغ بود که به کل فراموش کردم با اینکه کلی منتظرش بودم. حالا قرار پنجشنبه ببینمش. حتی حس دیدن اون رو ندارم. حس فکر کردن هم ندارم. حس بحث کردن رو هم ندارم. حس هیچ کاری در حال حاضر ندارم. می فهمی یا بلند با تمام وجود داد بزنم که . . .

جمعشون اذیتم میکنه. یعنی به خاطره اون رفته بودم اما حتی اون هم نفهمید. خلاصه که بهتر نشد که بدتر شد. به خودم قول دادم دیگه نرم چون لذت که نمی برم هیچ، اعصابم هم خورد می شه. کلافه می شم.

یک ماه دیگه مایتکس کنفرانس داره. همون سمیناری که پارسال تو منترال نفر سوم پوستر شدم. دارم فکر می کنم اگه امسال برم حتما باز جایزه می گیرم. چون کار امسالم قابل مقایسه با پارسال نیست. یک ماه دیگه کنفرانس هست. میگه میای؟ میگم نه. میگه پاشو بیا. میخوام بعد ... ببینمت. بهش میگم نمی خوام بیام. نمی خوام . . . میگه چرا. دلیلی نمی بینم. و حالا دارم فکر می کنم با استادم صحبت کنم برم اینجوری می تونم . . . رو هم ببینم. یک سفر هست و شاید برام خوب باشه. احتمالا بقیه دوستهام هم از یو بی سی و اس اف یو هم میان. می تونیم بریم و کلی هم خوش می گذره. نمی دونم اما اگه بخوام برم باید زودتر تصمیم بگیرم.

نمیدونم، یک دو سه روزی هست گیج میزنم. میگه هرمونهات هست زود خوب میشی. فقط . . . نمیدونم شاید نوشتن همین متن هم تصمیم درستی نباشه، نمیدونم. خسته هستم خسته.

سم هم اومده اینجا. بار چهارم هست که میات ویکتوریا. امروز هم تاک داشت. موجود دوست داشتنی هست با اون خندهاش که مثل بچه ۶-۵ ساله می خنده. خیلی آدم خوبی هست. زمینه کاریمون یکی هست و با استاد من کم ۴-۳ تا مقاله دادن. گروهمون کلا داریم می ریم بنف. یک کارگاه یک هفته‌ای برای استادها و دانشجوهای فوق دکترا. منم که نخودی تنها دانشجوی دکترا هستم که میرم. حس اون رو هم ندارم باورت می شه؟

دیگه برم. خواستم برات بنویسم. نه، خواستم برای خودم بنویسم. چیزهایی که میگذره که شاید ۳-۲ سال دیگه بهش بخندم یا باهاش گریه کنم. از آینده خبر ندارم. فقط برام دعا کن. اینجوری نمی تونم ادامه بدم. ذهنم آروم نمی گیره.

یاس سفید

این هم از اهنگی که الان گوش می دم

http://www.youtube.com/watch?v=PgtTTvTklmY

Wednesday, April 15, 2009

قانون بقای مهربونی ۲

راستش رو بخوای یک زمان از اینکه همش من دهنده باشم خسته شدم. همش من کمک کنم، وقت بذارم، نگران باشم یا هر چیز دیگه. تا اینکه با امیرعلی صحبت کردیم که چرا و به دلایل. بهش گفتم اینجوری راضی ام که من سهم خودم رو انجام دادم. خیالم راحت هست که کم نذاشتم چه تو دوستی چه برای کمک. پرسید حالا مشکل چیه؟ خسته شدم. همش من بدم، پس من چی؟ آخه اصلا کی در مقابل من مهربونی میکنه. یک جورایی از دوستهام انتظار داشتم که اگه من دارم نهایت سعیم رو میکنم تو هم لااقل یکم مایه بذار زمان نیاز. حرفش این بود که مریم من نمی دم تا زمانی که بدونم انتظاری از طرف ندارم. اینجوری دیگه تصمیمم رو می گیرم و مطابق اون عمل می کنم.

آخه بابا اگه اینجوری باشه که من برا هیچ کس تره نمیتونم خرد کنم. آخه هیچ کس اونجوری جواب محبت نمیده. این بحث به نتیجه ای در مورد من نرسید. همچنان به راه خودم ادامه دادم تا دو ماه پیش ان رو دیدم. یک لطف بهم کرد و من ازش تشکر کردم. گفت مریم چون می دونم تو به دیگران کمک می کنی، بهت کمک می کنم. چشمداشتی از تو ندارم اما همین که بدونم این مهربونیه از دست تو به دست یک نفر دیگه می رسه برام کافیه.

با خودم فکر کردم. این همه من در مورد قانون بقای انرژی یا حرکت خواندم و فرم دیفرانسیل و انتگرالیش رو یاد گرفتم و ..... حالا چرا این قانون برای مهربونی صادق نباشه. همچنان که انرژی تولید نمیشه یا از بین نمیره و فقط از حالتی به حالت دیگه یا از ماده ای به ماده‌ی دیگه منتقل میشه, چرا محبت این قانون رو نداشته باشه.

یادم خوب هست اولی که اومدم، چقدر فرشاد کمکم کرد. نمی تونستم محبتهای خودش و خوانواده اش رو هیچ جور جبران کنم. تصمیم گرفتم هر کی خواست بیات ویکتوریا و کمک خواست، کمک کنم. این جریان باعث کمک به سمیرا، نجمه و مسعود شد. هر چند شاید در حد مشورت یا احوالپرسی اما . . . من محبت رو نگاه نداشتم تو دستم. دو دستی سفت نچسبیدم. دادمش به کس دیگه چون وظیفه ام رو انجام داده باشم و این حتما در نفر بدی هم اثر داره و می چرخه این محبت. اگر هم کسی پیش خودش نگه داردش، اون از خود خواهی خودش یا غفلت خودش بوده. من وظیفه ام رو انجام دادم.

از اون دیدار به بعد نمیدونی چه آرامشی دارم. چون همش با خودم کلنجار و خودرگیری داشتم که بکنم یا نکنم توقع من چی . . . چی و فکرم مشغول بود. حالا نه، می دم بی چشم داشت و اینجوری دیگه منتظر نمی نشینم، چون من سهم خودم رو انجام دادم.

یاس سفید


Saturday, April 11, 2009

کایاکینگ



سلام،

مریم امشب روحش شاد شاد. از کایاکینگ برگشتیم. انقدر خوش گذاشت که نگو. جات خیلی خیلی خالی. رفتیم با ۵ نفر دیگه از بچه ها. این ایدیه آنگس بود بریم و برنامه‌ها رو تنظیم کرده بود. همه چیز تعین شده . . . خلاصه که رفتیم و من و یکی از دوستم کایاک دو نفر گرفتیم چون اون ترجیح می داد با یکی باشه. عالی بود. رفتیم و پارو زدیم توی یک فضایی که منتهی میشه به اقیانوس آرم برای ۳ ساعت. با درخت های خمیده روی آب و شکوفه های صورتی ریخته شده کنار آب. منظر‌ه های بکر و زیبا. حسش میکنم الآن. چقدر خوب بود، مخصوصا رفتنش. چون با جریان آب پارو می زدیم. برگشتنش هم برای خودش صفایی داشت. یکم سخت تر، چون هم خسته شده بودیم. هم باد ملایمی می وزید هم خلاف جریان آب بودیم. تا اینکه رسیدیم به زیر پلی که رفت‌انه کلی کیف کردیم از زیرش رد شدیم. الآن قضیه فرق داشت باید بر خلاف جهت آب پارو میزدیم سه بار با دوستم امتحان کردیم. راست چپ راست راست رااااست. تا اینکه بر سوم نزدیک بود ولو شیم تو آب. کایاکمون کج شده بود و کلی آب اومد توش. اما شانس اوردیم وسط جریان چپ نشدیم. خلاصه که با پیشنهاد آنگس پهلو گرفتیم و کایاکهامون رو تو کردیم یعنی با طناب کشیدیمش در حالی که خودمون کنار آب راه میرفتیم. اونجا بود که فکر کردم مریم بعضی وقتها هر چی سعی کنی خلاف جهت حرکت کنی کاری از پیش نمی بری و شاید کله پا هم بشی. یک روش رویارویی دور زدن مشکل هست نه مقابله‌ی رویا رو. نظرت چیه؟

خلاصه که برگشیم و رفتیم تیم هرتن. اونجا هم کلی خوش بودیم. امروز یکی از بهترین روزها بود برام. هوای عالی، دوستهای صمیمی، تفریح و شادی، چپ راست، چپ راست، هنوز صدامون تو گوشمه. دوستت دارم و ای کاش پیشم بودی. مطمئنم به تو هم خوش میگذشت. فردا شب هم که . . . شاید برات بنویسم.