سلام،
خیلی وقت هست ننوشتم. این اواخر باز یکم حالم خوب نبود. دلیلش رو هم می دونستم چیه اما چاره ای براش نداشتم. اما الان خیلی بهترم. سه روز هست که اومدم بنف، محیط آرومی هست. توی دل طبیعت، توی پارک ملی بنف یه موسسه ریاضی هست. اسم اینجا انگیزه برای نوآوری هست. واقعا هم که بهترین جا هست براش. هیچ استرس ندارم، آروم و میتونم با دلواپسی های قبل رو خیلی راحت تر مواجه شم و راه حل براش پیدا کنم. دو سال پیش همینجا بود سمینار اما ... باید هر لحظه بهترین استفاده رو از موقعیت بکنی چون حرف همیشه ی من زمان به عقب بر نمیگرده. زندگیم رو حروم کردم اون مدت به خاطره هیچ و پوچ. بحثها، درگیریهای فکری و کلنجارها.
قبل اومدنم به اینجا دوستم زنگ میزنه بهم. می خوات چک کنه کجا میرم و خبرهای خوبش رو بهم بده و حالا اون ... هست اهمیت نمیدم. حتی اینجا هم که هستم ول نمی کنه. میخوات با هم صحبت کنیم. نمیدونم حتی نمیخوام وقتم رو برای نوشتن در موردش هدر بدم. ارزش نداره، نه فکر کردن نه نوشتن نه هیچ چیز دیگه.
راستی خبر جالب، بابا این مقالهٔ ما یک ۱۰ روز پیش سابمیت شد الان دارن تو این ورک شاپ بهش مرجع میدن. باورم نمیشه. امروز هم که با نورم صحبت میکردم و میگفت برای پست داک چه کار میخوام بکنم. می گفت می تونه برای دانشگاه تورنتو و کالیفرنیا برام استاد پیدا کنه. نظرم رو می پرسه که کجا رو بیشتر دوست داری. خدایا چقدر راحت میشه از این رو به اون رو شد. چقر راحت میشه با یک تصمیم زندگیت رو تباه کنی یا اینکه به جایی برسی که خودت هم باور نکنی. چیزی که می دونم اینه که تو هستی، می بینی من رو، دوستم داری هر چند این ور اون طرف خطا میکنم اما تو بزرگی و چشمپوشی میکنی. حداقل من به این امید هستم.
نگاه بیرون میندازم خورشید داره غروب میکنه. از لایه برگهای کاج اشعه اش داخل اتاق رو روشن کرده و برف ملایمی میباره. خیلی فضاش رو دوست دارم، آرامش مطلق. بی هیاهو، بی دغدغه، بی ریا، پاک و زلال. میتونم اینجا جاری شم، از احساس، از عشق، از وجود، از دوستی، از ادم بودن، از خوب بودن و میخوام پاک کنم هر خاطره بد که ذهنم رو اذیت میکنه. میخوام از نو متولد شم. میخوام از اینجا که برمی گردم خودم باشم. مریم شاد و شنگول و پر انرژی اونی که اگه بخوات میتونه هر کاری انجام بده. دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد. دوستت دارم.
مریم

