Sunday, May 31, 2009

جدایی

دوستم مایک هم رفت. درست دو سال پیش اومد ویکتوریا و با هم کم کم جور شدیم. حالا بعد دو سال رفت و برای من از اون به یادگار کلی‌ خاطره مونده و یک دسکتاپ. وقتی‌ میرفت گفت بوعالم گفته که دسکتاپ به تو داده بشه. دیگه نیاز به معطلی نداری. چهار پروسسور داره و ۵۰۰ گیگ هم حجم حافظه. بهش میگم من ترجیح میدم دسکتاپ رو نداشته باشم ولی‌ تو اینجا باشی‌. حالا اون ۴ روز هست که با تارا از ویکتوریا رفتن و من باز مثله همیشه که جدایی از دوستهای صمیمی‌ برام سخت هست، هر لحظه که یادم بهشون می افتم دلتنگ میشم.

نمی دونم چی‌ بگم اما قانون طبیعت هست که یکی بیات، یکی‌ بره اما این وسعط من از لحاظ عاطفی همیشه می‌خوام مایه بذارم و با هر جدایی یک چند روزی واقعا داغون میشم. دیشب که تا ۱۲:۳۰ شب اصلا خوابم نبرد و تمام عالم رو سرم خراب شده بود. وای به حالم وقتی‌ که تو بری، بهت عادت کردم. سخته دیشب واقعا اذیت شدم. هر چقدر هم سعی‌ می‌کنم یک جوری میتینگ‌ها رو کمتر کنم نمی‌شه.

نمیدونم فقط نگرانم. می دونم باید تو حال زندگی‌ کنم اما نمی تونم. همیشه جدایی و دووری سخت‌ترین جز زندگیم بوده. جدیدا باز شازده کوچولو رو می خونم. دوست دارم بچگیهاش رو و این دنیای واقعی‌ که توی این قصه به طور کامل ترسیم شده. کاش منم می‌تونستم از این سیاره برم تا بتونم قدر گلم رو بهتر بدونم ...

حرف برای گفتن زیاده اما همش غصه هست در حال حاضر. بنابرین سکوت می‌کنم و همه چیز رو به دست زمان می سپارم تا ببینیم چی‌ می‌شه. اما باور کن سخت هست خیلی‌ سخت. یک لحظه خودت رو جای من بگذار.

مریم

Tuesday, May 26, 2009

چته؟

چشمهای پف کرده، صدای گرفته، سر درد و قیافه ای اسف بار. نمیدونم چرا یهو باز کله پا شدم. امروز نمیدونی چه زاری زدم. رفتم پیش یکی‌ از دوستای و یک ساعت برا اون بعد از اینکه چرا این قیافه ای هستی‌ پرسید، زار زدم. بعد رفتم پیش استادم تکلیف تابستون رو روشن کنم که میگه بشین. میگم می‌خوام برم، دستم رو می گیره. می گه بشین. چته؟ اونجاست که باز میزنم زیر گریه و با هم صحبت می‌کنیم برای یک ساعت بهش میگم بذار برم میگه اینجوری. با این گریه کردنت، بیا بریم قدم بزنیم میگم نه نمیام. میگه ... بهش میگم تنهام بذار و میرم توی دفتر و در حالی‌ که لپتاپ رو به سمت پنجره گرفتم و کار می‌کنم باز گریه می‌کنم. اونجاست که صدای در میات و استادم میگه بیا بریم بیرون قدم بزنیم. میریم قدم زدن و من در مورد چیزی که داره مدتی اذیتم میکنه صحبت می‌کنم. بهش میگم نگو مسخره هست که تو با من فرق می کنی‌. می نشینم و باهاش صحبت می کنم و یک چند تا راه حل می ده. ساده‌ترین اینکه برو ایران ۴ ماه و بعد برگرد و بحث که من نمی‌خوام.


آخر کار به یک تفاهم می رسیم و من یکم آروم می شم اما حالا چشهام دیدنی‌ هست، کلافه هستم و با کوچکترین چیز ناراحت می شم. واسه اولین بار هم جوابهای تلفن رو نمی دم. حوصله ی‌ ادم‌ها رو ندارم، می‌خوام برا خودم باشم. نمیدونم چرا همه چیز با هم سرم میات و من از اونجایی‌ که باید بدونم وارد چه کاری می شم می‌خوام بدونم در چه حالم. میگه خواستی‌ زودتر هم بری برو اما پیپر دومت رو می‌خواستم جولای بنویسی‌ اما باید بری خونه. نمیتونم بیشتر از این برات بنویسم فقط از حالم نپرس که خرابم چه خرابی‌.

I am not upset but I am concerned"

Study to live not live to study"

Money is for comfort not the comfort for money"

You are a good negotiator "

I'll wait and see what is going to happen in future. Maybe it is not that bad but at this point I can not see myself making through it"


عشق، عادت و دوست داشتن

خیلی‌ فرق هست بین دوست داشتن، عاشق بودن و عادت کردن و خیلی‌ از ما این رو قاطی‌ می‌کنیم. واقعا هم سخت هست تمایزشون چون برخی‌ مواقع انقدر احساسات قوی هست که نمیدونی به کدوم گروه تعلق داره. اما‌ای کاش ما این رو بفهمیم که عادت کردن با دوست داشتن فرق داره. این چیزی هست که امروز آزارم میده و باید وسط کارم این رو با نوشتن از ذهنم بیرون می‌‌آوردم. واقعا که هفتهٔ شیر تو شیری هست این هفته. خدا بخیر کنه.

Saturday, May 23, 2009

Seeking for a friend

Such an overwhelming week, too much to distract me from my work and spend my time and energy on. I desperatly was looking for a close friend to talk about the fact happening to me but couldn't find a single person who I could trust and would have the ability to help. Some of my old friend would come to my mind but how could I ... Finally she called to meet for lunch and a short walk. While we were eating ask me about my work and at that point I thought "My god, she is the one I need". An educated lady who have dealt a lot with women and the one I can trust and freely talk. She is such a brilliant lady, so compassionate and caring and it was the time I could talk about something which was bothering me for a while. It's great that I have you, maybe I can not hear you while you are hearing me but you send people on my way at the right time in the right place. That is why I beleive in you, trust you and love you.

Maryam

Thursday, May 21, 2009

هوای دلم ابریه






چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون
منو می بینی و ویرون نمیشی
دل دیوونه خرابم می کنی
چرا مثل قدیما خون نمیشی
سر به صحرا میذاری
منو تنها می ذاری
لاله باغ کدوم گمشده ای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
ای وای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
وقتی بارون میزنه
وقتی بارون میزنه
شاخه هامو میشکنه
دل تنها چرا تو مثل گنجیشکها پریشون نمیشی
منو می بینی و حیرون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم با کی بگم راز تو رو
داری آتیش میگیری خون نمیشی
من که هر شب تا سحر قصه ی عشقو تو گوشت می خونم
واسم افسانه یی و افسون نمیشی
تو بزرگی مثل دنیای خیال آدمها
دل زخمی لاله ی دشت بلا
نکنه غصه ی لیلی رو داری
واسه این قصه ها مجنون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی

http://www.youtube.com/watch?v=lIis2z5tla0&feature=related

Doubt

Tuesday, May 19, 2009

می گویند درخت هر چه پر بارتر سر به زیرتر. طبل هر چه تو خالی تر صداش بلندتر. چقدر درست هست این حرف حتی در مورد ادمها.