دوستم مایک هم رفت. درست دو سال پیش اومد ویکتوریا و با هم کم کم جور شدیم. حالا بعد دو سال رفت و برای من از اون به یادگار کلی خاطره مونده و یک دسکتاپ. وقتی میرفت گفت بوعالم گفته که دسکتاپ به تو داده بشه. دیگه نیاز به معطلی نداری. چهار پروسسور داره و ۵۰۰ گیگ هم حجم حافظه. بهش میگم من ترجیح میدم دسکتاپ رو نداشته باشم ولی تو اینجا باشی. حالا اون ۴ روز هست که با تارا از ویکتوریا رفتن و من باز مثله همیشه که جدایی از دوستهای صمیمی برام سخت هست، هر لحظه که یادم بهشون می افتم دلتنگ میشم. نمی دونم چی بگم اما قانون طبیعت هست که یکی بیات، یکی بره اما این وسعط من از لحاظ عاطفی همیشه میخوام مایه بذارم و با هر جدایی یک چند روزی واقعا داغون میشم. دیشب که تا ۱۲:۳۰ شب اصلا خوابم نبرد و تمام عالم رو سرم خراب شده بود. وای به حالم وقتی که تو بری، بهت عادت کردم. سخته دیشب واقعا اذیت شدم. هر چقدر هم سعی میکنم یک جوری میتینگها رو کمتر کنم نمیشه. نمیدونم فقط نگرانم. می دونم باید تو حال زندگی کنم اما نمی تونم. همیشه جدایی و دووری سختترین جز زندگیم بوده. جدیدا باز شازده کوچولو رو می خونم. دوست دارم بچگیهاش رو و این دنیای واقعی که توی این قصه به طور کامل ترسیم شده. کاش منم میتونستم از این سیاره برم تا بتونم قدر گلم رو بهتر بدونم ... حرف برای گفتن زیاده اما همش غصه هست در حال حاضر. بنابرین سکوت میکنم و همه چیز رو به دست زمان می سپارم تا ببینیم چی میشه. اما باور کن سخت هست خیلی سخت. یک لحظه خودت رو جای من بگذار. مریم
Sunday, May 31, 2009
جدایی
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment