یکم دلم گرفته، نه فکر نکنم. خوبم اما یه حس غریبی تو وجودم هست. بهش زنگ میزنم میگم بیا بریم ناهار با هم بخوریم. یکم حرف می زنیم و بعد بهش میگم خوبم اما دلم یکی رو می خوات باهاش باشم. قه قه میزنه، جانم. بی ظرفیت میگم دلم یکم یک نفر می خوات که ناهارمو باهاش بخوریم. تا آخر حرف زدنمون هنوز می خنده. خدایش یک احساس خیلی مسخرهی خنده دار اما قوی هست. چاره ی نداشتم. میام پیشت پس.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment