امروز از اون روزهای هست که بهانه گیرم. دقیقا ۷۰ روز دیگه دارم میرم خونه. دلم لک زده برای خونه، مامان، بابا، خواهرم، برادرم، پاسیو خونه، حیاط، زاینده رود، کوه صفه، چهار باغ، همه و همه. احساس تهی بودن دارم و سر در گمی. یک هفته از رفتن مایک و تارا میگذره، در حالی که هنوز بهش فکر میکنم اما دیگه یک جورایی قبول کردم که اون دو تا از ویکتوریا رفتن. دوتاشون خیلی خیلی مچ بودن و دوست داشتنی و با محبت. حیف وقت نشد بیشتر باهم باشیم. شاید من یک ماه و نیم دیگه برم واترلو اون موقع میشه دیدشون. زمان هم میگذره ۲۵ روز دیگه هم بوعالم با خانوادش دارن میرن آمریکا. این ویزای لعنتی هم که شده سد برای من وگرنه میتونستم من هم یک ماه برم. خودم رو گول میزنم میگم شاید به نفعم هست. قرار تو این مدتی که نیست من یک پیپر بنویسم. فقط امیدوارم که به خیر و خوشی بگذره این مدت. حرف برای گفتن زیاد دارم اما کار برای کردن هم زیاد هست. میرم سر کارم و سعی میکنم به زورم شده مفید کار کنم. فقط خواستم یکم ذهنم رو با این نوشته آروم کنم. فکر کنم یکی بوده که براش دغدغههای ذهنیم رو بگم.
مریم

No comments:
Post a Comment