Saturday, July 4, 2009

در تاریکی



سلام،

خیلی‌ وقت هست که ننوشتم. یک نگاه به وبلاگم می‌کنم و می بینم که چقدر تو ماه جون سوت و کور بوده. همش هم به خاطره عواقب بعد انتخابات بود که همه‌ رو توی شوک و نگرانی برای آینده گذشت. هنوز هم باورم نمی‌شه همچین چیز‌هایی‌ تو ایران اتفاق افتاده باشه، تو دانشگاه اصفهان، دانشگاه صنعتی یا دانشگاه تهران. جاهایی که کلی‌ ازش خاطره دارم و برگ سبزی هست توی دفتر خاطراتم ولی‌ حالا هر وقت یاد امیر اباد یا کوی میفتم وحشت می‌کنم. اصلا دلم نمی خوات اونجا رو دیگه ببینم. می ترسم خاطره های خوبم با تلخی‌ واقعیت رخ داده برای همیشه به دست فراموشی سپرده بشه. نمی‌خوام در موردش بنویسم چون باز روی گونه هام احساس حرارت می‌کنم و قلبم شروع کرده به تپش، این مدت آرامش از من ربوده شد و بجاش دلهره و دغدغه قرار گرفت. اصلا تو موقعیتی نیستم که بگم حق با کی‌ هست یا مقصر کیست. فقط این رو می دونم که دلم نمی خوات توی کشورم وحشیگری، کشتار یا ضرب و شتم ببینم. تحت هر عنوانی باشه و به دست هر کی‌. نمی‌خوام در موردش صحبت کنم ....

نمیدونی چقدر ذهنم پر هست. استادم هم که بالاخره رفت و من هنوز هم که هنوز به نبودش عادت نکردم. هر موقع از کنار دفترش رد میشم یک حس غریب می گیرتم. نمیدونم دلتنگی‌ بناممش یا بی‌ کسی‌. هر چی‌ هست حتی نوشتنش هم اذیتم می کنه. هفته آخر خیلی‌ سخت بود. همه چیز با هم شده بود، انتخابات، تظاهرات، خبرها، کار زیاد، رفتن استادم، دوستی‌ که داره طلاق میگیره، دلتنگی‌ برای خانوادم که تو این شرایط پیششون نیستم. خداییش تو زندگی‌ دنبال چی‌ میگردیم. امروز دارم فکر می‌کنم از زمانی‌ که واقعا چیزی یا کسی‌ رو دوست داشتم کی‌ بوده. یادم نمی یات. انقدر درگیر زندگی‌ روزمره و پر مشغله شدم که نمی فهمم چی‌ می‌گذره و احساسات که همیشه نقش مهمی‌ تو زندگی‌ من رو داشته این وسط سر خورده می‌شه. واقعا آخرین باری که عاشق شدم کی‌ بود؟ یادم نمی یات.

وقتی‌ اومدم اینجا ماه اول نمی تونستم اینها رو درک کنم. ساعت ۸ می امدم دانشگاه و ساعت ۱:۳۰ بر میگشتم خونه در حالی‌ که اینها ۱۰ میان ۵ بر میگردن. همش فکر می‌کردم اینها مریضن. یک چیزی شون می‌شه انقدر کار می‌کنن. حالا خودم شدم همین. ساعت ۷:۳۰-۸ میرم سره کار و ۶:۳۰ بر می‌گردم خونه همانند یک ربات یا ماشین. اما راضیم از زندگیم. شاید نمی فهمم و بعد یک مدت این رو میفهمم که دیگه دیر شده. شاید هم دارم جبران (توان) گذشتم رو پس میدم که تو ایران هیچ درس نمی خوندم. فقط برای امتحان و یا مساله حل کردن. اما عمرا جزوه می‌خوندم نمره هام همیشه خوب بود.

یک لحظه حواسم پرت شد. یاد فیلم طعم گیلاس افتادم که طرف میره زیر یک درخت که خودش رو دم صبح دار بزنه. اما وقتی‌ که چشمش به گیلاسهای روی درخت می افته شروع میکنه به خوردن گیلاس و دیگه تلخی‌ زندگیش از یادش میره و به خودش می خنده که همچین فکری کرده. همسایمون رو که توی پنجره روبروی اتاقم می‌توانم ببینم. حواسم رو پرت کرد. چراغ رو خاموش می‌کنم تا ببینم زیر این پوست تیره شب چی‌ می‌گذره. همیشه موقع شب می‌تونم ببینمشون. آشپزخونه شون از اتاق من کاملا دیده می شه. پشت میز شام نشستن و حرف میزنن. میگه دلم برات تنگ می‌شه. اینجاست که پسره میشونتش روی پاهاش و موهاش رو کنار میزنه. میگه زود بر می‌گردم، میگه میدونم اما دلم برات تنگ می‌شه. میگه ایمیل می‌زنیم زنگ می‌زنیم. اما اون داره گریه میکنه و پسر با دستش اشکهاش رو پاک میکنه. میگه نمی‌خوام با کسی‌ تقسیمت کنم. احساس می‌کنم اگه ازم دور باشی‌ اون قدر که با هم سپری می‌کنیم میری و به کار دیگه ای‌ می پردازی یا با کسه دیگیی‌ هستی‌. نمی‌خوام تقسیمت کنم با کسی. احساس بچه گانه ایست اما این احساس من هست. میگه ببخشید من خیلی‌ احساسی‌ هستم. جواب می ده آره خیلی‌ زیاد.

بلند می‌شه و به میز تکیه میده میگه اشکال نداره، عادت می‌کنم و هنوز هق هق میزنه. میگه نمی‌خوام عادت کنی‌. من چه کار می‌تونم بکنم. نمیتونم نرم. دست میذاره روی قلبش و میگه درد می کنه، در حالی‌ که صورتش پایین هست میگه نه اینجاست که پسر توی آغوشش میگیرتش و دیگه ...

نمیدونم. هر کس تو زندگیش ناملایماتی داره که اون بستگی به خودمون داره چطور این وقایع رو ببینیم و تفسیر کنیم. چطور باهاش رو به رو بشیم و ... حرف برای گفتن زیاد هست و زمان کم. دلم می خوات امشب پیشم بودی، دلتنگم و تو این موقعییت که نیاز دارم یکی‌ هوای من رو داشته باشه خودم شدم سنگ صبور یا همدم یک دوست و چقدر سخت هست و سخت.‌ای کاش پیشم بودی که مثل قبل مینشستیم و باهم حرف می زدیم. درددل میکردیم تو حرفهای خودت رو میگفتی‌ و من هم حرف‌های خودم و باز گریه هست که ...

دوستت دارم. فقط همین و به امید روزی که هیچ کس هیچ ناراحتی‌ یا دغدغه ای نداشته باشه.

مریم

3 comments:

Unknown said...

salam
bana be tasadof neveshtehatono peida kardam. nasretoon inghadr samimi o garme ke mano tahte tasir gharar daad. mesle iek namaieshname mimoone neveshtehatoon. omidvaram be zoodi ghashangtarin lahazaat ro dashte bashin chon motaghedam in ehsasate paak arzeshe bish az inha ro dare.
baaz behetoon sar mizanam...

Maryam said...

Mamnoon babat nazaretoon. hamishe doost daram oon che too zehnam migzareh bedoon kam o kast benevisam. shayad behtarin shiveh nabashe ama khodam bad modati ke neveshteham ro mikhoonam kamelan mitoonam ba matn pish beram. chon sadeh hast va ravan. khoshhal misham baz behem sar bezani.

Maryam

Unknown said...

emrooz 5omin bare ke injam. nemidoonam chi mano inghadr inja jazb mikone vali ehsasatet baram ghabele ehterame. miam o neveshtehaye ghablito mikhonam. dost daram bishtar beshnasametoon. albate age shoma doost dashte bashin...