Wednesday, February 24, 2010

سفر

سلام،

یازده شب دیگه بیشتر توی این اتاق که الان ۴ سال هست توش زندگی‌ می‌کنم نیستم. دارم میرم یک سفر، سفر طولانی‌. زندگی‌ جدید، محیط جدید، دانشگاه جدید، خونه جدید، دوستهای جدید، شهر جدید و ...

خلاصه نمیدونم مشتاق باشم یا نگران. تا حالا که کارهام خوب پیش رفته از باز کردن حساب بانکی‌، گرفتن کردیت کارت، گرفتن خونه که ۱۰ دقیقه پیاده تا دانشگاه پیاده راه هست. وسط دل وستوود که محله ی معروف لوس انجلس هست و کلی‌ ایرونی‌ داره. خلاصه که دارم میرم. دلم هنوز نرفته برای اینجا و دوستهام تنگ شده. چقدر بد این عادتها. این دوستیها که وقت براشون میذاری و به یکباره باید بکنی و بری. خواسته یا نخواسته. توی شرایطی که دارم این‌ها شده قوز بالا قوز. کاش بودی اینجا تا حداقل با حرف زدن بهت آروم شم. بعضی‌ وقتها میگم برای بعضی‌ چیزها پیر شدم مثل تغییر یا شرایط جدید از طرفی‌ وقتی‌ به چیزی عادت میکنی‌ رها کردنش سخت هست.

درست مثل رفتنم به نیویورک که اولش قنبرک زده بودم اما وقتی‌ رفتم دیگه دلم نمیخواست برگردم. دوست پیدا کردم و به معنای واقعی کلمه زندگی‌ کردم اونجا. مطمئنم لوس انجلس هم همین خواهد بود. نگران نباش کوچولو همینطور که خودت بارها و بارها گفتی‌ باید زمان بگذره تا معلوم شه چی‌ دوست داری و چی‌ دوست نداری. همیشه تغییر سخته مثل استارت اول ماشین اما وقتی‌ افتادی رو دور ... اما وقتی‌ افتادی رو دور باز موقع خداحافظی می‌شه مریم.

این تابستون قرار نبود برم ایران اما اینجور که بوش میات باید برم. فکر کنم تابستون خیلی‌ شلوغی داشته باشم. باید دید، فقط تنهام نزار که از همه عالم همین دوستهام رو دارم که بهشون می‌تونم تکیه کنم. بگو قول میدم ...

مریم

No comments: