Tuesday, December 30, 2008

یادداشت

سلام,

باز محرم شد, ساله سومی هست که اینجام. سال اول که هیچی نفهمیدم چون اصلا کسی رو نداشتم. سال دوم با چندتا دختر ایرونی دوره هم جمع می شدیم. دوستی هامون خیلی رندم شروع شد. هر روز محرم تقریبا جمع می شدیم دوره هم. زیارت می خواندیم با یک غذای سبک یا شاید فقط چای. پارسال هم به این منوال گذاشت با این تفاوت که یک شب خودم چند تا از دوستانم رو دعوت کردم. اما امسال با یکی از بچه ها سر مریضی یکی از دوستامون که منجر به دو ماه و نیم بستری توی بیمارستان شد، یکم مشکل پیدا کردیم. مسئله این بود که فکر می کرد ما به اشتباهی بردیمش بیمارستان اما در واقع اون نیاز به بستری شدن داشت. بعدش هم زمانی که توی بیمارستان بود مشکلات بیشتری پیش اومد. مثلا اینکه نباید به دکتر‌های اینجا اعتماد کرد یا داروهاشون رو خورد. جالبیه موضوع اینکه اون خودش داره پرستاری میخونه تو دانشگاه و خودش با دکترهای اینجا مشکل داره.

در
هر حال بینمون بهم خورد و حالا امسال خودم هستم و خودم. چون جایی که اون باشه انگار من نباید باشم. من مشکلی ندارم با اینکه باز با هم دوست باشیم چون شاید توی اون موقعیت نخواستند مشکل رو بفهمن اما گویا اون نمی خوات. پس تو جمعی که اون هست من دعوت نمیشم و آگه با هم بخوان برن بیرون من اصلا مطلع نباید بشم. جالبیش اینکه اون دوستی که سرش مشکل دار شدیم با هر دومون دوست و اصلا مشکل نداره. نمیدونم ۲ روز پیش چهار تاشون توی دیری کویین برای ناهار جمع شده بودند و من وقتی دیدمشون بغیر اون دوستم همه اومدن و احوالپرسی کردیم از هم. نمیدونم شاید اینجوری به صلاح هست. نمیدونم.

اما خودم سه شنبه آینده میخوام یه برنامه بگیرم. گویا اینجا یعنی یو بی سی ملت دوره هم هر شب جمع میشن دوست دارم برم. ببینم چی میشه.

اما این مریمی که الآن این متن رو تایپ میکنه با اون مریم ۳ سال پیش خیلی فرق کرده. خیلی مسائل براش حل شده و یا اگه حل نشده بی تفاوت شده یا عادت کرده. چند مدت هست که دارم فکر میکنم که چرا ما ایرونی هایی که میایم اینور چرا انقدر تغییر می کنیم. حتی اون‌هایی که پایبند به مذهب هستن. راستی چرا اونی که میگه مسلمون هست، میتونه بدون عقد کردن با دوست دخترش سکس داشته باشه و بعد بره نماز بخونه. یا اونی که مشروب میخوره و بعدش نمازش رو هم میخونه. یا اینکه روز میگیره و بعد افطار یکم مشروب رو باید بخوره. یا اینکه دختری که روسری می پوشه و دست میده، مجبور باشه بغل هم بکنه نمیتونه نه بگه. یا اینکه اگه قرار هست گوشتی که ذبح اسلام نباشه حلال نباشه و اینکه میدونیم حروم هست خوردنش. اما میخوریم بعدشم می ریم نماز می خونیم. یا اینکه دوستی که نماز، روز همه چیزش بجاست اما با دوست پسرش نمیتونه مطابق عقیدش برخورد کنه. منصفانه هم بخوای نگاه کنی این تبعیت از احساسش هست یا اینکه طبیعت بشر هست.

نمیدونم این چیزها از کجا ناشی میشه. از اینکه یک الگوی درست نداشتیم یا اینکه تو جمهوری اسلامی انقدر همه چیز به خردمون دادن که راست و دروغ رو نمیتونیم تشخیص بدیم. یک دیدگاه دیگه هم اینه که همه چیز با زمان تغییر میکنه و اسلام هم باید یک سری قوانینش با روز تغییر کنه در حالی که اساس همیشه ثابتش میمونه.

هنوز بهضی از مسائل برام حال نشده و موقعی که یک موقعیت مذهبی داریم این تفکر ها اذیتم میکنه. جواب براش ندارم. ای کاش میشد یک ناجی بیات بگه چی درسته چی نادرست چون بعضی وقتا وجدانت یا عقلت بنا بر موقعیت تصمیمهایی رو میگیره که اگه بعد یک مدت یه نگاه به عقب بندازی خودت تو فکر میمونی که چطور تونستی این کار رو بکنی. این یادداشت امروز هست برای تو.

یاس سفید.

Monday, December 29, 2008

سفر ونکوور دسامبر ۲۰۰۸

سلام،

این پست رو دارم از ونکوور مینویسم. امشب خونه ی علی هستم و شام آش رشته و پیتزا با دستپخت حمیده، اخه وقتی فهمید من اش درست نمی کنم این تصمیم رو گرفت. دانیل این دفعه خیلی بزرگتر شده، هم قد کشیده هم اینکه بزرگانه رفتار میکنه. خیلی گل و مودب اگه کار اشتباهی میکنه پشتش ساری رو گفته. حاله حاله ‌‌هاش منو کشته. با هم کلی بازی کردیم. برای اومدن به اینجا یکم مشکل داشتم. کشتی دیر حرکت کرد و بعد به خاطر وضیت آب و هوا نمیتونست پهلو بگیره خلاصه که با ۴۵ دقیقه تاخیر رسیدیم. این به این معنی هست که اتوبوس ها رو از دست دادم و باید ۴۰ دقیقه‌ی دیگه تو این سرمای ونکوور منتظر می موندم. بعدش هم که علی اومد دنبالم با ماشین. وقتی رسیدم با دیدن دانیل تمام خستگی هم از نظرم رفت. دنیای بچه ها رو دوست دارم. هیچ وقت هم نتونستم بزرگ باشم و بزرگونه رفتار کنم. شایدم نخواستم چون دنیای ساده و بی پیرایش بچه ها رو ترجیح میدم. برنامه هایی داریم برای این چند روز، ببینیم چی پیش میات.

شب اومد کمکم توی رختخواب پهن کردن با دستهای کوچولوش ملحفه رو صاف می کرد. حمیده گفت موقع خواب، خاله مریم می خواد بخوابه. اونم گفت مامی یک دقیقه پلیز. عشق خالش. اومد توی بغلم خوابید، نمیخواست بره. آخرش یک بوس بهم داد. بهش گفتم فردا صبح هم که بیدار بشه اینجام، نمیرم. این آرومش کرد، لیوان شیرش رو برداشت و در حالیکه دست تکون میداد گفت سی یو تومارو. گود نایت. چقدر خوبه اومدم اینجا. وقتی با دانیل هستم خیلی بهم خوش میگذره. اونا میگن کاش اینجا بودی و من میگم کاش شما ویکتوریا بودید. اما شاید اگه تو یک جا بودیم انقدر دوستیمون محکم نمیشد. یکم خسته هستم، میخوابم. قول میدم هر شب برات بنویسم اما اگه نشد ازم دلگیر نشو.

Saturday, December 27, 2008

Careless Whispers


میدونی امشب چی پیدا کردم. اصلا نمیدونم چرا هنوز نگهشون داشتم، اصلا یادم نبود با خودم دارمشون. میدونی چند سال میگذره. نمیدونم برای مریم جدید هم اینها رو نوشتی یا این متنها فقط مال من بود و هست. بگذار بنویسم یه تیکه ‌‌هاش رو. قبلم تند تند میزنه و به سختی نفس میکشم. چطور میشه با یه چند تا برگه انقدر حال آدم تغییر کن؟ نمیدونم، مدتها میگذره و اصلا هیچ احساسی دیگه بهت ندارم. اصلا خبری ازت ندارم اما با دیدن این چند تا برگه، خاطره ها میان و میرن . بذار بنویسم شاید

It's a different would when I look into your eyes,
You are the nearest thing I have seen to Paradise,
and I know with you I will be in love for ever;

I never let my heart to control my mind, I thought I had it all. I fell my life complete and love become a word I left behind and then I saw you. My every breath slipped away, I couldn't speak, I couldn't think. All I could do was stare.

Peace and understanding is the wisdom of her world. She loves without a reason. She smiles without a word, These are those who make me smile, bright up my day but, oh this woman, she is something else again.

I am listening to Careless Whispers by George Michael, I feel much better now.

یاس سفید

اخرین روزهای دسامبر ۲۰۰۸

بازم خاطر‌ه های آخر دسامبر. اصلا تعطیلات اونجوری که فکر میکردم نگذشت. خیلی خوب بود تا حالا. دارم آهنگ احسان خواجه امیری رو گوش میدم. خیلی با این حالی که توش هستم میخونه. از امروز شروع کنم یا دیروز. بگذار به نوبت بگم. روز کریستمس بود، هنوز برف روی زمین نشسته توی خیابونمون رو میگم اما باریکیش دست کمی از کوچه های ایران نداره. راستی نمیدونم چرا بهش میگن خیابون. بهر حال داشتم برف پارو میکردم فکر کن. از وقتی اومدم اینجا کارهای مختلف مردونه خیلی کردم. لامپ عوض کردن با نردبان، دکوریشن خونه عوض کردن, باغبونی, میوه چیدن وقتی از نردبون باید بری بالا. از ارتفاع همیشه یه ترس دارم اما بالاخره وقتی کسی نیست باید خودت دست به کار بشی. آخریشم برف پارو کردن چون میخواستم با ماشین برم بیرون.

بعد از یه مدت تیم، همسایه مون، اومد کمکم. گفت از پشت پنجره دیدمت دیدم عادلانه نیست با خاک انداز و بیل برای یک دختر سخته. خیلی آدمه با وجودی هست، فعال، با انرژی و ورزشکار. ازش پرسیدم مردی چطور؟ گفت امروز صبح دردش گرفت, فکر کنم کم کم داره میات. آخی برقه چشمش و لبخندش. دلم برای لحظه ای تنگ شد که . . . لعنت به این ذهن من خیلی راحت همه چیز رو میتونم مجسم کنم. پرسیدم میری تو اتاق عمل گفت معلومه که میرم. سوال احمقانه یی بود اما نمیدونم دلم میخواست جوابش رو ببینم چطور میده. گفت دکتر گفته اگه ۳ دقیقه درد داشته باشه ۲ دقیقه آروم شه باز شروع کنه اون وقت باید ببرمش بیمارستان. خیلی اشتیاق داشت معلوم بود تو پوست خودش نمیگنجه. چه احساس خوبی. خیلی هیجان داشت و داشتم.

خلاصه کمکم کرد تا برفها رو پارو کردیم, و بعد خداحافظی کرد. بهش گفتم سلام برسون بهش و اگه نیاز به کمک داشتید یا کاری داشتید به من حتما بگید. راستی میدونی که اینجا کریستمس هست و سوپرایز اونها اون بچه میشه، نرفتند الترا ساند تا جنسیتشو بدونن چون واقعا میخواستن سوپریز شن. شاهد خریدهاشون واسه‌ی اتاق بچه بودم. یک بار بهش گفتم چقدر مشغولی, گفت میخوام تا قبل اومدنش همه چیز آمده باشه. خلاصه که خیلی مرد زندگی. خبر جدید اینکه بچشون دختره، روز کریستمس چقدر هیجان انگیز. حتما میرم ببینمش, هم مادر هم بچه, پدر هم که جای خودشو داره


شب کریستمس هم که مهمون اوانجلین و خانوادش بودیم. باز بوقلمون با مخلفات. بعد هم که با دو تا دخترش که دانشجوی دانشگاه ویکتوریا هستن وی بازی کردیم. اون شب هم شب خیلی خوبی بود.

و اما دیروز، ساعت ۳ بود که برادر دایان تماس گرفت که نمیتونه بیاد. بنابراین مرغ شکم پر میشد مهمونی برای دو نفر. از طرفی هم آنگس باز میخواست بیات برای دی وی دی آمده کردن. من هم وسط آشپزی، اونم کلی بهم میخندید. مخصوصا وقتی با نخ و سوزن داشتم شکم مرغ رو میدوختم بهم میگفت دکتر نمازی. خلاصه که اولین مرغ شکم پر هم با کلی خنده رفت توی فر. اما انگس پیشمون نموند برای شام، پس من و دایان باهام شام رو خوردیم. با کلی عکس، حرف و شادی. چقدر خوبه آدم سلامت باشه شاد و آرامش داشته باشه.

امروز هام رفتم فیوچر شاپ. تولد باباست و مامان میخوات براش دوربین دیجیتال بخره, و هیچ ایده‌ای نداشت. رفتم ببینم چی جدید اومده تا بهش پشنهاد بدم. بعدش هم رفتیم میکلز، پاتوق من برای شمع. عاشق شمع هستم. بگو به چی ختم شد. به پازل ۱۰۰۰ تکه. کلی خوشحالم همیشه دلم میخواست یک پازل بخرم، اما هیچ وقت نشد. کلی ذوق دارم، تازه میز اتاق مهمان رو هم تمیز کردیم تا من اونجا بچینمش. دارم بال در میارم، هیچ وقت فکرشم نمیکردم انقدر بچه بشم اما دوست دارم پازل داشته باشم.

راستی یک کتاب جدید گرفتم البته جدید نیست چون قبلا حدود نصفش رو خوندم. با این تفاوت که اینبار ۲ سال و نیم میگذره که دوباره میخوام بخونمش. اسمش هست خواندن لولیتا در تهران، خیلی معروف چون تو ایران ممنوع هست. برای فردا هم برنامه ام اینه که برم خرید، سینما و دوشنبه هم میرم ونکوور. حالا اینو داشته باش تا بعد برات بنویسم.

.