Monday, December 29, 2008

سفر ونکوور دسامبر ۲۰۰۸

سلام،

این پست رو دارم از ونکوور مینویسم. امشب خونه ی علی هستم و شام آش رشته و پیتزا با دستپخت حمیده، اخه وقتی فهمید من اش درست نمی کنم این تصمیم رو گرفت. دانیل این دفعه خیلی بزرگتر شده، هم قد کشیده هم اینکه بزرگانه رفتار میکنه. خیلی گل و مودب اگه کار اشتباهی میکنه پشتش ساری رو گفته. حاله حاله ‌‌هاش منو کشته. با هم کلی بازی کردیم. برای اومدن به اینجا یکم مشکل داشتم. کشتی دیر حرکت کرد و بعد به خاطر وضیت آب و هوا نمیتونست پهلو بگیره خلاصه که با ۴۵ دقیقه تاخیر رسیدیم. این به این معنی هست که اتوبوس ها رو از دست دادم و باید ۴۰ دقیقه‌ی دیگه تو این سرمای ونکوور منتظر می موندم. بعدش هم که علی اومد دنبالم با ماشین. وقتی رسیدم با دیدن دانیل تمام خستگی هم از نظرم رفت. دنیای بچه ها رو دوست دارم. هیچ وقت هم نتونستم بزرگ باشم و بزرگونه رفتار کنم. شایدم نخواستم چون دنیای ساده و بی پیرایش بچه ها رو ترجیح میدم. برنامه هایی داریم برای این چند روز، ببینیم چی پیش میات.

شب اومد کمکم توی رختخواب پهن کردن با دستهای کوچولوش ملحفه رو صاف می کرد. حمیده گفت موقع خواب، خاله مریم می خواد بخوابه. اونم گفت مامی یک دقیقه پلیز. عشق خالش. اومد توی بغلم خوابید، نمیخواست بره. آخرش یک بوس بهم داد. بهش گفتم فردا صبح هم که بیدار بشه اینجام، نمیرم. این آرومش کرد، لیوان شیرش رو برداشت و در حالیکه دست تکون میداد گفت سی یو تومارو. گود نایت. چقدر خوبه اومدم اینجا. وقتی با دانیل هستم خیلی بهم خوش میگذره. اونا میگن کاش اینجا بودی و من میگم کاش شما ویکتوریا بودید. اما شاید اگه تو یک جا بودیم انقدر دوستیمون محکم نمیشد. یکم خسته هستم، میخوابم. قول میدم هر شب برات بنویسم اما اگه نشد ازم دلگیر نشو.

No comments: