Saturday, December 27, 2008

اخرین روزهای دسامبر ۲۰۰۸

بازم خاطر‌ه های آخر دسامبر. اصلا تعطیلات اونجوری که فکر میکردم نگذشت. خیلی خوب بود تا حالا. دارم آهنگ احسان خواجه امیری رو گوش میدم. خیلی با این حالی که توش هستم میخونه. از امروز شروع کنم یا دیروز. بگذار به نوبت بگم. روز کریستمس بود، هنوز برف روی زمین نشسته توی خیابونمون رو میگم اما باریکیش دست کمی از کوچه های ایران نداره. راستی نمیدونم چرا بهش میگن خیابون. بهر حال داشتم برف پارو میکردم فکر کن. از وقتی اومدم اینجا کارهای مختلف مردونه خیلی کردم. لامپ عوض کردن با نردبان، دکوریشن خونه عوض کردن, باغبونی, میوه چیدن وقتی از نردبون باید بری بالا. از ارتفاع همیشه یه ترس دارم اما بالاخره وقتی کسی نیست باید خودت دست به کار بشی. آخریشم برف پارو کردن چون میخواستم با ماشین برم بیرون.

بعد از یه مدت تیم، همسایه مون، اومد کمکم. گفت از پشت پنجره دیدمت دیدم عادلانه نیست با خاک انداز و بیل برای یک دختر سخته. خیلی آدمه با وجودی هست، فعال، با انرژی و ورزشکار. ازش پرسیدم مردی چطور؟ گفت امروز صبح دردش گرفت, فکر کنم کم کم داره میات. آخی برقه چشمش و لبخندش. دلم برای لحظه ای تنگ شد که . . . لعنت به این ذهن من خیلی راحت همه چیز رو میتونم مجسم کنم. پرسیدم میری تو اتاق عمل گفت معلومه که میرم. سوال احمقانه یی بود اما نمیدونم دلم میخواست جوابش رو ببینم چطور میده. گفت دکتر گفته اگه ۳ دقیقه درد داشته باشه ۲ دقیقه آروم شه باز شروع کنه اون وقت باید ببرمش بیمارستان. خیلی اشتیاق داشت معلوم بود تو پوست خودش نمیگنجه. چه احساس خوبی. خیلی هیجان داشت و داشتم.

خلاصه کمکم کرد تا برفها رو پارو کردیم, و بعد خداحافظی کرد. بهش گفتم سلام برسون بهش و اگه نیاز به کمک داشتید یا کاری داشتید به من حتما بگید. راستی میدونی که اینجا کریستمس هست و سوپرایز اونها اون بچه میشه، نرفتند الترا ساند تا جنسیتشو بدونن چون واقعا میخواستن سوپریز شن. شاهد خریدهاشون واسه‌ی اتاق بچه بودم. یک بار بهش گفتم چقدر مشغولی, گفت میخوام تا قبل اومدنش همه چیز آمده باشه. خلاصه که خیلی مرد زندگی. خبر جدید اینکه بچشون دختره، روز کریستمس چقدر هیجان انگیز. حتما میرم ببینمش, هم مادر هم بچه, پدر هم که جای خودشو داره


شب کریستمس هم که مهمون اوانجلین و خانوادش بودیم. باز بوقلمون با مخلفات. بعد هم که با دو تا دخترش که دانشجوی دانشگاه ویکتوریا هستن وی بازی کردیم. اون شب هم شب خیلی خوبی بود.

و اما دیروز، ساعت ۳ بود که برادر دایان تماس گرفت که نمیتونه بیاد. بنابراین مرغ شکم پر میشد مهمونی برای دو نفر. از طرفی هم آنگس باز میخواست بیات برای دی وی دی آمده کردن. من هم وسط آشپزی، اونم کلی بهم میخندید. مخصوصا وقتی با نخ و سوزن داشتم شکم مرغ رو میدوختم بهم میگفت دکتر نمازی. خلاصه که اولین مرغ شکم پر هم با کلی خنده رفت توی فر. اما انگس پیشمون نموند برای شام، پس من و دایان باهام شام رو خوردیم. با کلی عکس، حرف و شادی. چقدر خوبه آدم سلامت باشه شاد و آرامش داشته باشه.

امروز هام رفتم فیوچر شاپ. تولد باباست و مامان میخوات براش دوربین دیجیتال بخره, و هیچ ایده‌ای نداشت. رفتم ببینم چی جدید اومده تا بهش پشنهاد بدم. بعدش هم رفتیم میکلز، پاتوق من برای شمع. عاشق شمع هستم. بگو به چی ختم شد. به پازل ۱۰۰۰ تکه. کلی خوشحالم همیشه دلم میخواست یک پازل بخرم، اما هیچ وقت نشد. کلی ذوق دارم، تازه میز اتاق مهمان رو هم تمیز کردیم تا من اونجا بچینمش. دارم بال در میارم، هیچ وقت فکرشم نمیکردم انقدر بچه بشم اما دوست دارم پازل داشته باشم.

راستی یک کتاب جدید گرفتم البته جدید نیست چون قبلا حدود نصفش رو خوندم. با این تفاوت که اینبار ۲ سال و نیم میگذره که دوباره میخوام بخونمش. اسمش هست خواندن لولیتا در تهران، خیلی معروف چون تو ایران ممنوع هست. برای فردا هم برنامه ام اینه که برم خرید، سینما و دوشنبه هم میرم ونکوور. حالا اینو داشته باش تا بعد برات بنویسم.

.

No comments: