Tuesday, June 23, 2009

گلایل

امشب دلم ٔگل گلایل صورتی‌ می خوات. آخه اینجا گلایل پیدا نکردم. هیچ وقت گلایل دوست نداشتم، اما امشب دلم فقط یک شاخه گلایل صورتی‌ می خوات. آرزوی بزرگی‌ نیست. هست؟

http://www.youtube.com/watch?v=VpOGOGrkhnU&NR=1

Monday, June 22, 2009

تلخ

سلامی‌ به تلخی‌ طعنه‌های یک دوست. به نامردیها، کور بودنها، حماقتها و یاوه گوییها. زمانی‌ ننوشتم چون نمی خواستم، تو تردید بودم و شک. هنوز هم هستم. فقط بگم خسته ام. زمانی‌ که نمی خواستم برسه رسید صدای پاش تو گوشم هست. آره زمانش رسید و چقدر زود. نتونستم کاری از پیش ببرم چون از دست من کاری بر نمی اومد. میگن سرنوشته، اما این روزها چطور می‌گذره. خفقان، سکوت، هق هق، گریه و تنهایی‌. هر چی‌ صبر کردم وضعیت بهتر شه که بنویسم نشد. اما امشب دیگه بی‌ تابم. بی‌ تاب بی‌ تاب و شاکی‌. صدام رو میشنوی یا بلندتر زجه بزنم.
مریم

No strength left

کاش اینجا بودی. کاش زمان سریعتر می گذشت. بغض داره خفه ام می کنه. اخه مگه ادم چقدر تحمل داره. دارم دیگه کم می یارم امیدوارم این بحران هم به زودی تمام شه.
مریم

Sunday, June 7, 2009

رابطه انتخابات و دیزی

در حالی‌ که همه تو تب انتخابات غلط میخورن، بحث می‌کنن، پست میذارن و خودکشی‌ می‌کنن، من در حال درس خوندن هستم و تمام دغدغه‌ام کارم هست و تحقیقاتم. بد از ظهر یکی‌ از دوستهام از ونکوور زنگ میزنه. شایان ذکر هست که همین دوست چند مدت پیش زنگ زده و جویای موضع من تو این انتخابات می‌شه و از اونجایی‌ که می بینه از من بخاری بلند نمی‌شه سرو ته تماس رو خدا رو شکر به هم می کشه و خداحافظی می کنه. امروز هم زنگ میزنه و میگه بعد کلی‌ که تو فیسبوک یک خبر گذاشتی، اونم از دیزی گذاشتی. بابا انتخابات. تو چرا صدات در نمی یات، هیچ کاری نمی کنی‌. بهش میگم بابا من که اینها رو نمی شناسم، رائ هم که نمی تونم بدم. این وسط با بقیه چون بخوام همصدا شم باید نظر بدم. آخه چرا؟ میگه آینده کشور هست، این " انتر احمدی نژاد". میگم حرف دهنت رو بفهم چی‌ می گی‌. درست صحبت کن. یکم خودش رو جم می کنه و می گه سر تا پاسه دروغ هست. راست راست دروغ می گه.

حیف که حوصله بحث ندارم وگرنه بهش می‌گفتم نیست که جناب عالی‌ به یکی‌ از بهترین دوستهام انقدر دروغ نگفتی. به رو خودشم نمیاره حداقل به من نگو که در جریان رابطه ی‌ ۹-۱۰ ماهت با دوست صمیمیم بودم و دروغ هایی که تحویل دادی و اصلا حرفت با عملت یکی‌ نبود. گفته بودی من قصدم جدی هست و اخر کار گفتی‌ نه من برای دوست دختر شروع کردم و این دوست من که داغون شده بود و ماهها گریه می کرد. یادم میات وقتی‌ بهش گفتم صادق نبودی باهاش، گفت نه من همه چیز رو نگفتم و بنا به موقعیت مجبور شدم ... حرف مفت. آخه ادم حسابی‌ تو که خودت سر تا پا دروغ هستی‌ و حتی به خانواده خودت دروغ میگی‌ یا جلو دوستات ظاهر سازی می کنی‌، حالا از یکی‌ دیگه ایراد می گیری. میگن اول یک سوزن به خودت بزن بد جوالدوز به بقلیت. حیف که نمی‌خوام بحث کنم و یا اعصابم رو برای کسایی که ارزش ندران خرد کنم. دوستم هم رفت آمریکا و دیگه خیلی‌ ازش خبر ندارم، هر از چند گاهی چت می‌کنیم یا ایمیل برا هم فوروارد می‌کنیم.

بگذریم. تابستون ویکتوریا رو دوست دارم، وقتی‌ خسته خسته از دانشگاه میام و میرم کنار ساحل قدم میزنم. عاشق زمانی‌ هستم که میرم کنار اقیانوس و می‌تونم نفس عمیق بکشم و تمام دلشوره‌ها رو از یاد ببرم. این هفته خیلی‌ بهتر بودم. استرس کم تر بود و می‌تونستم کار کنم. دلتنگی‌ رفتن مایک و تارا هم دیگه داره کم می‌شه یا بگم انقدر گرفتار کار هستم که دلتگیهام یادم میره. باز یوگا و مدیتشن رو شروع کردم و گویا موثر هست. گروهمون هم باز شروع شد و الان یک ماه از کارمون می‌گذره و با گروه جدید هم هماهنگ شدم و کار می‌کنیم.

زمان هم می‌گذره. درست ۶۸ روز دیگه میرم ایران و دقیقا ۲۴ روز دیگه استادم برای یک ماه داره میره و من تو این مدت آزمایشی‌ باید ببینم چطور می‌تونم کار کنم. نمی دونم باید بخوام زمان زود بگذره یا دیر اما من دارم سعی‌ خودم رو می‌کنم که بعد پشیمون نباشم که کم گذشتم.

الان هم که می‌تونستم نیو برانزویک باشم و بد نیوفاندلند که می‌شه اون وره کانادا اما بخاطر این تغیرات همه چیز کنسل شده. حرف برای گفتن زیاد دارم اما باز هم نمیتونم همش رو بنویسم. همینجا تمومش می‌کنم و میگم به امید دیدار. دلم برات تنگ شده.

مریم

Friday, June 5, 2009

دغدغه

امروز از اون روزهای هست که بهانه گیرم. دقیقا ۷۰ روز دیگه دارم میرم خونه. دلم لک زده برای خونه، مامان، بابا، خواهرم، برادرم، پاسیو خونه، حیاط، زاینده رود، کوه صفه، چهار باغ، همه و همه. احساس تهی بودن دارم و سر در گمی. یک هفته از رفتن مایک و تارا می‌گذره، در حالی‌ که هنوز بهش فکر می‌کنم اما دیگه یک جورایی قبول کردم که اون دو تا از ویکتوریا رفتن. دوتاشون خیلی‌ خیلی‌ مچ بودن و دوست داشتنی و با محبت. حیف وقت نشد بیشتر باهم باشیم. شاید من یک ماه و نیم دیگه برم واترلو اون موقع می‌شه دیدشون.

زمان هم می‌گذره ۲۵ روز دیگه هم بوعالم با خانوادش دارن می‌رن آمریکا. این ویزای لعنتی هم که شده سد برای من وگرنه می‌تونستم من هم یک ماه برم. خودم رو گول میزنم میگم شاید به نفعم هست. قرار تو این مدتی‌ که نیست من یک پیپر بنویسم. فقط امیدوارم که به خیر و خوشی‌ بگذره این مدت. حرف برای گفتن زیاد دارم اما کار برای کردن هم زیاد هست. میرم سر کارم و سعی‌ می‌کنم به زورم شده مفید کار کنم. فقط خواستم یکم ذهنم رو با این نوشته آروم کنم. فکر کنم یکی‌ بوده که براش دغدغه‌های ذهنیم رو بگم.

مریم

Monday, June 1, 2009

تقدیر

I am listening to this music right now, sometimes some music remind you of old days memory. For this one it is not that old though but wanna share this piece .

I am happy to be settled after a hard time last week.

Maryam


دلگیرم از این شهر ِ سرد..

این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی ... حس می کنم از راه ِ دور !

آخر یه شب این گریه ها

سوی چشامو می بَره ..

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره !

باید تو رو پیدا کنم !

هر روز تنهاتر نشی !!

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی !

http://www.youtube.com/watch?v=tz2_LW9sBzw