هنوز صداش تو گوشم. آخرین باری که دیدمش رو میگم. موقعی که بهم گفت باید بره لب. بهش گفتم که من مهمترم یا سلولهای تو لبش, به من یه نیشخند زد و گفت اختیار دارید. شما محترمید اما لطفا به سلول هام بی احترامی نکنید. یک جورایی راست میگفت, چون کارش بود,تحقیقش اما من بهم برخورد بود. تا اینکه مدتی بعدش شنیدم ازدواج کرده. خوشحال بودم براش اما یک جورایی دیگه . . .
آدمه خیلی آرومی بنظر میاد, باهوش, تیز و باتجربه، خیلی خوشتیپ و خشکل از همون باره اولی که دیدمش خیلی برام متمایز بود. خیلی دوست داشتنی و با مسولیت, وقتی اومدم کانادا و حتی قبلشم خیلی بهم کمک کرده بود. همدیگرو زیاد ندیدیم اما صد بار باهام حرف زدیم. با تلفن چون اوایل خیلی مشکل داشتم. برام فرشته نجات شده بود, یک الگو.
تا اینکه دیشب این پیغام رو گرفتم. شوک شده بودم, باور نمیکردم اون چیزی که محتوای اون پیغام بود. نه نمیتونستم. یعنی باید به احساساتم, نظرم, تجربه ام شک کنم. نه نمیتونم. شاکی بودم از زمونه و اینکه چقدر آدمای درویی تو دنیا هستن. همه بازی میکنن. هر کی یه نقاب زده و توی دنیای مجازی چقدر زیبا جلو میکنن. اما نتونستم آروم بشینم, براش آفلاین زدم و گفتم که این پیغام چطور منو تحت تاثیر قرار داد. آرامشمو گرفت. نمیتونستم اینو قبول کنم
تا اینکه صبح جوابم رو داد, بعدش با هم یکم چت کردیم و شماره تلفونم رو خواست تا توضیح بده ظاهرا نگران من بود. نمیتونستم بهش اعتماد کنم, اون نامه خیلی چیزا توش بود که باعث شده بود نسبت بهش بدبین بشم. شمارهی موبایل رو ندادم, شمارهی دفترم رو دادم و زنگ زد. صداش, آرومم کرد مثل همیشه, صدای گرمی داره و آروم. و من این طرف صدام میلرزید, سخته برام نمیتونم. خلاصه با هم حرف زدیم و یکم موضوع رو برسی کردیم و اینکه کی هست و چرا. صحبتهایی که میکرد منطقی بود مثل همیشه اما من نمیتونستم قبول کنم. از طرفی هم اون داشت موضوع را بیان میکرد و میتونستم بهش حق بدم. اگه واقعا درست گفته باشه طرف مریض. خلاصه که نیم ساعت باهام حرف زدیم. مسئله این نبود که میخواست من رو متقاعد کنه. مسئله رو میخواست بازگو کنه, کسی رو که شخصیتش رو زیر سوال قرار داد بود, ایمانش رو, کارهاش رو. اون بود که کمکم کرد اولی که اومدم بتونم تصمیم بگیرم. در مورد دینم در مورد روسری که الآن میپوشم, روزه چقدر با هم صحبت کردیم، چقدر تلاطم داشتم و سوالهای بی جواب که باید با یکی در میان میزاشتم. حالا بیام زیر سوال قرار بدمش که فقط داره بازی میکنه.
وای که دنیا چقدر پیچیده است. حالا من موندم, فکرهام, منطقم, احساسم و تصمیمم. به کدوم باید حق بدم. خیلی سخته, اما عملا نمیتونم تصمیم بگیرمش, حتی میترسم ببینمش. بخوام باهاش حرف بزنم رو در رو. از طرفی از دختری که آبروی یک نفر رو ریخته متنفرم. نباید عقده هامون یا دلخری هامون رو اینجوری تلافی کنیم. شایدم اون راست میگه, شایدم . . . بهم دروغ میگه همچنان که به اون دختر دروغ گفته, نکنه داره برای منم نقش بازی میکنه. گیجم، نمیتونم آروم شم. خدایا خودت کمکم کن. نمیخوام اشتباه قضاوت کنم. چرا . . . حرفام و فکر مشوشم تمومی نداره اما فردا روز دیگهای هست.
حرف اخرش هم این بود مریم چشمت رو باز کن موقعی که می خواهی طرفت رو انتخاب کنی. باهاش برو و بیا و تا درست نشناسیش تصمیم نگیر.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

2 comments:
Aval az akhar migam..
inke jomleye akharesh kheyli doroste..
badam inke, chera mikhay be ye adam etemad koni va khodet o bar mabnaye ye adam paye rizi koni??
khodet az hame chi vala tari..
bakhshi az khodayi..
pas bekhodet o khodesh faghat tekie kon, ta ba didane dorooyi va ... baghie be in rahatia kham nashi...
(ye joorayi koli bood harfam)
Amir, paye rizi nist. Komake fekriye zamani ke khodet aghlet be jaii ghad nemide ya too mogheyiiyati ke hasti nemitooni amalan tasmim begiri. khosoosan oon avali ke oomade boodam. khodet ro nabin ke baro bach Irooni doro baret rikhtan man mogheyii ke oomadam ta 4-5 mah bejoz farshad va khanoomesh hichki ro nemishnakhtam moonde boodam ba koli soalo ...
In harf ama doroste ke bayad tekiye be khoda kard ama avayeli ke oomade boodam hame chiz zire soal bood hata ... delam nemikhat hata benevisamesh. ama alan fargh mikone taghriban khodamo peyda kardam. :)
Post a Comment