سلام،
نمیتونم بهت بگم تو چه وضعیتی هستم. فقط این رو بگم که دارم کم کم باز داغون می شم. استرس کار، برگزاری مهمونی عید، خریدها، تلفنها، هماهنگی ها، نظرها، از هر طرف سازی زدنها، سوپرایز شدنها، استادی که بعد از یک هفته از اروپا اومده و فکر میکنه تو این مدت من آپولو هوا کردم، خستگیها، مهمونیه پنجشنبه، خرید جمعه، مهمونی شنبه، برنامهای یک شنبه. ذهنم خیلی درگیره.
شبهام که خواب ندارم دیشب ساعت ۱۰ رفتم تو رختخواب و بعد ساعت۱۱:۱۵ دیدم هنوز خوابم نمی بره ذهنم کلی درگیره. و بعد یک نصف قرص خواب تا اینکه ۱۲ به بعد خوابم برد و بعد ساعت ۶ بیدار شدم. الآن احساسی که دارم کلافگی هست. دلم نمی خوات اینجا باشم. میخوام برم. بارش برای شونهای من خیلی سنگینه. دلم برات تنگ شده. کاش میشد . . . اما.
جدیدا صبحها وقتی بیدار میشم دیگه خوابم نمیبره. با یک اضطرابی بیدار میشم و فکرم سریع متمرکز میشه روی کارها و فکر کردن ها. امیدوارم هفتهی دیگه زود بیات چون طاقت ندارم. کمکم کن، خیلی ممنونت میشم.
نمیتونم بهت بگم تو چه وضعیتی هستم. فقط این رو بگم که دارم کم کم باز داغون می شم. استرس کار، برگزاری مهمونی عید، خریدها، تلفنها، هماهنگی ها، نظرها، از هر طرف سازی زدنها، سوپرایز شدنها، استادی که بعد از یک هفته از اروپا اومده و فکر میکنه تو این مدت من آپولو هوا کردم، خستگیها، مهمونیه پنجشنبه، خرید جمعه، مهمونی شنبه، برنامهای یک شنبه. ذهنم خیلی درگیره.
شبهام که خواب ندارم دیشب ساعت ۱۰ رفتم تو رختخواب و بعد ساعت۱۱:۱۵ دیدم هنوز خوابم نمی بره ذهنم کلی درگیره. و بعد یک نصف قرص خواب تا اینکه ۱۲ به بعد خوابم برد و بعد ساعت ۶ بیدار شدم. الآن احساسی که دارم کلافگی هست. دلم نمی خوات اینجا باشم. میخوام برم. بارش برای شونهای من خیلی سنگینه. دلم برات تنگ شده. کاش میشد . . . اما.
جدیدا صبحها وقتی بیدار میشم دیگه خوابم نمیبره. با یک اضطرابی بیدار میشم و فکرم سریع متمرکز میشه روی کارها و فکر کردن ها. امیدوارم هفتهی دیگه زود بیات چون طاقت ندارم. کمکم کن، خیلی ممنونت میشم.

No comments:
Post a Comment