آخ که چقدر تو تناقض هستم. وقتی میشینم یکم فکر میکنم میبینم در عین خوشبختی, بدبختم، در عین سالمی ناسالم، در این آرام بودن مضطرب، با کلی دوست داشتن، تنها، در عین ... آخ که چقدر زندگی متفاوت هست. این نوشت روی یک تیکه کاغذم هست مربوط به چند روز پیش " مرفه بی درد! نشستم توی دفتر گرمم و با لپتاپم کار میکنم. یکم که از کار خسته شدم میرم رو فیسبوک چک میکنم ببینم چه خبر هست. چند روزی هست که بگی نگی شاکی هستم. خلاصه که رفتم و ویدئو یک دختر کوچولو رو دیدم توی پایین شهر تهران. که پدرش تزریقی بوده و بدلیل کشتن یک نفر بر اثر تزریق تو زندان هست و مصیبتهای دیگرش. لینکش هست، یه نگاهی بنداز.
دارم فکر میکنم عجب روزگاری هست. من مرفه بیدرد مشکلم این هست که از خانواده دور هستم یا اینکه از کار کردن مدام خسته شدم. نه راستی پول کم میدن و هزار بهانه دیگر. و حالا یک دختر بچه باید این همه سختی با سن کم بکشه اخه خدایا این کجاش عدالته نمی دونم اما ..."
امشب دلم برای یک دوست تنگ شده. کسی که بشینم و رو در رو با هم کلی حرف بزنیم. آخ که اینجا کمیاب هست دوست، دوستی که بشینی ۲ ساعت براش حرف بزنی و درک کنه چی میگی حرف، حسابت چی. نمیدونم. احساس میکنم انتظار زیادی نیست. جمعه یک میتینگ با استادم داشتم که کارهای آخرم رو روش بحث داشتیم. کارم خیلی خوب پیش میره خدا رو شکر. توی اتوبوس نشستم که بیام خونه و توی یک لحظه فکر میکنم اگر من ازدواج کرده بودم چه کار میکردم الان. دو حالت اومد تو ذهنم یکی اینکه یه شوهر شاکی تو خون با یه بچهٔ گریون، با کلی ظرف و لباس نشسته و خونه ای که زلزله توش اومده منتظرم هستن و من بعد یک هفته کار تازه باید بیام خونه و شروع کنم به کار. حالت دوم اینکه شوهرم از اینکه من خوشحالم شاد هست و به خاطره این میریم که شام بیرون باشیم. هم من کار نکنم هم خستگی دو تامون بعد یک هفته کار در بره.
یاس سفید

1 comment:
چند تا چیز خیلی جالب گفتی..
اول اون قضیه که شادم و نیستم، سالمم و نیستم و این مدل حالتا...
یکی هم قضیه ای کاش از آینده خبر داشتی... نمی دونم خوبه یا نه، و آیا لذتی برات خواهد داشت در صورت دونستنش یا نه، ولی بعضی وقتها واقعا فکر می کنم که کاش بعضی چیزا رو می دونستم...
اون بخش تصوراتت هم باحال بود..
منم تورو تو اون حالت تصور کردم :-دی
Post a Comment