امشب بازم حساس شدم. امشب رفتیم کمیل و من حسابی کلافه هستم. یاد روز آخر تهران افتادم. موقعی که شب قدر هست و تو از دعای جوشن کبیر محمود کریمی میای و درست همون موقع من دارم میرم فرودگاه امام. یادته ۵-۶ سال پیش موقعی که دانشگاه تهران بودم می اومدی دنبالم خوابگاه با پاجرو بریم دعا. ملت فکر می کردن این کیه اومده دنبالش، دریغ از اینکه میخواستیم بریم احیا یا زیارت عاشورا یا دعای کمیل. دلم برای اون موقعهای خودم تنگ شده. یادته گفتی تغییر نکردی. اما تو از درون من چه خبری داری. چه میدونی این مریمی که تو می شناختی خیلی فرق کرده. دلم می خوات برگردم. ای کاش می شد اشتباهها را جبران کنیم. وقتی به شوخی گفتم برو بچه با بزرگترت شوخی نکن. آخه من چه میدونستم که اون موقع دل تو چقدر می شکنه. با یک حرف بچگانه. و حالا زمان زیاد گذشته و چقدر همه چیز تغییر کرده حتی مریم. امشب دلم تنگه این کمیل بهترم نکرد که بدترهم کرد. چه وضعی هست این زندگیم. حس یک عابر رو دارم. این اشکهائ لعنتیم که کیبردمو خیس می کنه. امیدوارم اتفاقی براش نیفته. سال آخر، بعد چهار سال اینجا موندن باید فکر رفتن باشم. سخته خیلی سخت و این مسافرتها که خواسته یا نخواسته درگیرش شدم و تزی که کلی وقت روش کار نکردم چون پرژه ای مشترک با یک استاد توی نیویورک گرفتم. کاش بودی حداقل دلم خوش بود می اومدم تو دفترت. چقدر امشب کلافه بودم صدای ساعت دیونم میکرد. اینکه زمان در گذر هست هر ثانیش فکرم رو مشوش می کنه و این زمان که داره میره، میگذره. بعد اینکه تو رو به چیزی که دوست نداری متهم کنن "بی صداقتی" خودت میدونی چقدر از این بدم میات که کسی دروغ بگه حالا من متهمم. می بینی! امشب نمیخوام باشم برخلاف شقایقم، "رفتنم نمیات"، میگم میخوام برم برم جای که ... نمیدونم چمه کاش پیشم بودی دلم برات تنگ شده همیشه میگم زمان مشکلات رو حل میکنه اما امشب فقط میخوام بخوابم. شاید این بتونه یک راه گریز از دنیا باشه لحظه ای که میری و شاید ...
Sunday, October 4, 2009
عابر
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment