Sunday, March 15, 2009

هفته های اخر سال ۱۳۷۸

سلام،

یک دنیا حرف نگفته دارم برات. وای که نیستی و من نمی توانم رو در رو باهات صحبت کنم. این هفته اتفاق زیاد افتاده، فکر کنم هفته‌ی بعد بدتر باشه باورت نمیشه؟ ببین. از خوب‌‌هاش برات می نویسم.

۱. رقص لاتین، عشقه. دوستش دارم، محشره معرکه. کریستینا میگه باید دو تا دلیل داشته باشی که بتونی تو کلاس باشی. یکی که بخواهی لذت ببری یکی اینکه همیشه لبخند بر لبهات باشه. دو تاش رو دارم اما این دفه دیگه ۵ دقیقه حرفه‌ای رقصیدیم. فکر کن با خودم فکر میکردم اگه بوعالم بیات گوشمو می گیره، میگه اینم جای درس خواندنت. این هفته که نبود خیلی باحال بود. با خودم فکر می کردم گربه که نباشه موشها تو انبار عروسیشونه.

۲. برای فستیوال شکلات تو ویکتوریا داوطلب شدم. فکر کن. منی که قاتل شکلات هستم. بچه های دانشکده که فهمیدن اومدن دم در و حسابی بهم خنیدن. یکی می گفت حداقل بذار ملت یکم ازش بچشن همشو خودت نخوری. اون یکی می گه که یک کت بلند می پوشی میری اونجا. جیبتو پر کن. اون یکی می گفت اون وقت مریم که داره راه میره ازش چیک چیک شکلات میچکه چون شکلتا بسکه {هات} هست آب میشه. اون یکی میگفت تو باید خوشامد گو باشی، یک شکلات به طرف میدی یکی میذاری تو کتت. خلاصه که حدود ۲۰ دقیقه همه اومده بودن نظر میدادن. خودمونیم، همه میشناسنم.

۳. یک تولد گرفتم برای پنج شنبه. باورت نمیشه گفتم وسط هفته هست ملت نمیتونن بیان. البته ناگفته نماند که ملت ایرونی تشریف ندارن. همشون دارن ایمیل میزنن که میان. ۱۰-۸ نفر رزرو کرده بودم جا حالا که شدیم ۱۴ نفر. اون شب هم شبی خواهد بود.

۴. برای عید دارم یه مهمونی ترتیب میدم. همش تو فکرم و برنامه ریزی می کنم. کارش زیاده اونم وقتی ... خلاصه که خوبه و کلی امیدوارم بهش. جمعمون قرار هست ۱۳ نفر باشه اما ایرانی ها رو چه دیدی. نمیدونم اما . . . امیدوارم همه چیز خوب پیش بره. چند تا نکته در اینجا شایان گفتنه. یکی اینکه منه کمالگرا می خوام همه چیز به بهترین نحو انجام شه. اما دیدم بارش روی شونهام سنگینی میکنه. و خودم هم کلی کار دارم و اینکه مهمونی مال همه هست. پس همه اشتراک باید داشته باشن. جالب بود کلنجار. . . . خندیدمها بد جور. باور کن. خرید و دوست دارم اما نه اینکه فشار مالی توش باشه دلم میخوات بخرم بی اینکه نگرانی داشته باشم. شنیدم برای بعضی از دوستان ۱۵ دلار هم زیاده.

نکته
ی دیگه این هست که من هر روز تقریبا ۲-۱ ساعت وقت میزارم برای خرید هماهنگی یا چیزهای دیگه. وقتی بهش میگم فقط یک ساعت از وقتت رو می گیره میگه مریم اصلا من نمیام. من میخوام برم مهمونی لذت ببرم نه اینکه کار کنم. این قابل توجه اون دوستانی که میخواستن هر کی غذای خودش رو بیاره.

مورده دیگه اینکه بهش زنگ زدم، میگه مریم سرم خیلی شلوغ اصلا نمیتونم کمک کنم . . . دارم تدارک۳ تا جشن رو میدم. با خودم گفتم عجبا. منه بدبخت دارم کارش رو میکنم به اسم اون تموم میشه. حتما آلانم تمام ایران و ونکوور میدونه که ایشون برنامه ی 21 مارس را تدارک دیدن. کجات میسوزه؟ خودمونیم. ولش کن سعی میکنم مثبت فکر کنم.

۵. یه چیز دیگه این کادوی تولد که دایان برام خریده خداست. فکر کنم یکی از بهترین کادوهای تولدم باشه. باورت نمیشه کلی باهش خوشحالم.

۶. زنگ میزنه میگه خانوم تحویل نمی گیرید. میگم سرت شلوغ دیگه برای چی من زنگ بزنم. میگه آره خدا وکیلی، همش شرمنده ی شما میشم. با خودم میگم ای خدا هم از توبره می خوره هم از آخور. جالبه‌ها در مورد خودش اشکال نداره اما خودش همه رو زیر سوال میبره.

۷. آخ اگه گفتی چه کارش کردم. اهلیش کردم حسابی. جمعه که رفتم دمه دفترش در زدم نبود، داشتم بر می گشتم که در باز شد. گفت می دونستم تو هستی. پرسیدم از کجا. گفت از نحوی در زدنت. ای خدا . . .

۸. رفتم دیدمش. بهش میگم من کمالگرا هستم. میگه میدونم. میگم دوتا نهایت رو باهام دارم. هم منطقی و هم احساسی دوتاش حده زیاد. میگه میدونم. آخیش یک نفس میکشم تکیه میدم به صندلیم و می شینیم باهم حرف می زنیم اونم برای یک ساعت. میگه باید بیشتر همدیگرو ببینیم. میگم حاضرم. چقدر خوبه که دوست هام چندتا از اوستادهای دانشگاه هستن و انقدر باهم حرفه مشترک داریم و بحث و تفسیر هایی که هیچ وقت یک لحظه هم بهش فکر نمی کردم.

باز حرف دارم اما باور کن وقت ندارم. امیدوارم سال خوبی داشته باشی. باز هم می نویسم.


2 comments:

سايه Shadow said...

سال نوت مبارك مريم عزيزم
تازه وبلاگت رو پيدا كردم
نمي دونم دوست داري كسي كامنت بذاره يا نه؟
فقط خواستم بگم عيدت مبارك
منير

Maryam said...

سلام،

معلومه خانوم خوشکله. برا همین نظرهام رو یه اتفاقهایی که برام می افتد می نویسم. سال نو تو هم مبارک. خوشحال می شم اگه وبلاگ تو رو هم بخونم. به علیرضا هم کلی سلام برسون. سال خیلی خوبی داشته باشید در کنار هم.

مریم