توی فرودگاه وقتی که مدارکت رو چک میکنن با وسایل رو. من رو کشیدن کنار. یه افسر زن اومد به سمتم و گفت دست به هیچیت نزن. من هم ترس برام داشته بود که چرا انقدر عصبی هست. انقدر بد رفتار بود که کم مونده بود بهش بگم اینجور درست نیست با کسی بر خورد کرد اما دیدم اینجا آمریکاست و باید خفه باشی و حرف نزنی. کارت بگذره ولش کن اما حسابی بهم برخوده بود که تمام وسایلم رو با دستگاه دونه دونه چک کردن و بازرسی بدنی شدم. دلم میخواست یک چیزی بگم اما و الان نیو یورک هستم شهری که همه دلشون میخوات بیان اما من حقیقتش اصلا ازش تا حالا خوشم نیومده. بعد از یک دوش رفتم محله رو چک کنم و شام بخورم. رفتم یک رستوران هندی که غذای حلال داشت. اصلا انگار از یک دنیای دیگه اومده باشی. کاملا نمایان بود که تو مال اینجا نیستی. حدود ۱۲ نفر مرد بودن با ۲ تا دختر سیاه پوست که وقتی از رستوران خارج شدن عین کافه های زمان قدیم ایران پاتوق مردها بود. گویا این محله، محله مسلمون نشینش هست. برا همین احتمالا زنها تو خونه میمونن و آقایون تشریف میارن رفیق بازی. غذا کوفتم شد، فقط میخواستم از اونجا بیرون برم. سریع جمع کردم و رفتم، هوا تاریک بود و تنها کسانی که میدیدی سیاهها بودن با رفتارهای عجیب غریب، از وسط خیابون راد شدن ها، محله کثیفی هست اما گویا نیویورک همه جا همینه. خلاصه که انقدر ترسیده بودم که نگو. من این همه مسافرت رفتم هیچ وقت تا این اندازه نترسیده بودم و احساس ناامنی نکرده بودم. خلاصه که امشب شب اول هست و من واقعا از نیویورک خوشم نیومد. ویکتوریا شهر با فرهنگ و دوستانه هست. اونجا احساس راحتی و خونه برام داره از همون روز اول احساس خارجی بودن نداشتم اما اینجا. نمیدونم فردا باید ببینم چی میشه. شبت خوش امیدوارم زود برگردم خونه. حداقل امشب این آرزو رو دارم. مریم
Monday, December 7, 2009
نیویورک
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment