Friday, December 4, 2009

transition

سلام،

دیروز هم بالاخره تموم شد. با شلوغیهاش، گیج بودنها، کار زیاد، ناراحتی‌ که از رفتن ویکتوریا داشتم، تردید که این سفر چه خواهد شد، و موضوع جدید که ذهنم رو مشغول کرده بود.تیم یوگامون دیروز پایان و شروع دوباره بود. آخ که چقدر به این مفهوم نیاز داشتم. پایان زندگیم به طور موقت توی ویکتوریا و شروع دوباره در جایی‌ که کسی‌ رو نمیشناسم. احساسات مختلفی‌ داشتم، ترس، تردید، شادی، اشتیاق، نگرانی، آزادی، استقلال. تجربه جدیدی خواهد بود. هیچ وقت تنها یه مدت طولانی‌ نبودم. همیشه با کسی‌ زندگی‌ کردم. اگه سفر هم بودم مدت کوتاه بوده. رفتن آمریکا برای اولین بار، دیدن مرجان بعد از ۴ سال و نیم. کار کردن با بوعالم و اندی. رفتن از شهر کوچیک ویکتوریا با آرامشش و مردم مهربونش به شهر بی‌ در و پیکر نیویورک. همه اینها چیزی جدید هست وتو باید آمادگیش رو داشته باشی‌.

این یک هفته، هفته سختی بود از لحاظ درگیری ذهن و احساسات. چندی بود تجربه نکرده بودم. چندی بود همه چیز آروم و خفه بود. کاش می فهمیدیم که چقدر بی‌ هوا حرف زدن می تونه موثر باشه تو زندگی‌ یک دوست. کاش می شد سنجیده تر کار کنیم. یادم به صدای رضا صادقی میفته

یادم باشد حرفی‌ نزنم که به کسی‌ بر بخورد، نگاهی‌ نکنم که دل کسی‌ بلرزد. راهی‌ نروم که بی‌ راه باشم. خطی‌ ننویسم که آزار دهد کسی‌ را. یادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب. تنها دل ما دل نیست.

چقدر می تونیم به راحتی‌ آرامش کسی‌ رو بهم بزنیم. چقدر راحت می تونیم با یک حرف زندگی‌ یک دوست رو مختل کنیم. با یه حرف چطور میتونیم رابطه دو تا دوست صمیمی‌ رو خراب کنیم. با یک حرف ...

و الان توی فرودگاه ونکوور منتظر پروازم به تورنتو هستم. شاید پست رو با کمی‌ تاخیر بذارم چون نزدیک پروازم هست اما فعلا همین رو داشته باش تا بهات بدن صحبت کنم. مواظب خودت باش.

No comments: