Sunday, January 11, 2009

تسلیم و صبر

سلام,

باز ترم جدید شروع شد. تو این ترم ۱۰ ساعت کار دارم. همش هم برگه صحیح کردن هست برای بوعالم و سلیم. فکر کنم خیلی مشغول باشم بنابراین برای اینکه هم بنویسم هم وقتگیر نباشه فکر کردم تیتروار بنویسم بجای توضیح دادن. یه هفته‌ی پر تلاطم گذشت. پر از گریه و خنده، شادی و ناراحتی، یکنواختی و شگفتی، دوستی و دشمنی، بچگی و بزرگی، سرکشی و تسلیم. تناقضاتی که زندگیت با اون شکل میگیره اما تو این هفته ملموس تر دید می شد. باز هم خودت رو بهم نشون دادی. ممنونم ازت ۴-۳ مورد رو که ازت خواسته بودم بهم دادی. شرمنده اون شب خیلی ناراحت بودم. کلافه بودم، اما واقعا هم خودم نخواسته بودم ازت. شاید اگه خواسته بودم بهم میدادی. اما درس این هفته باز صبر هست. و حالا خبرهایی که اتفاق افتاده

۱. من به زیارت عاشورای دوستم دعوت شدم. بالاخره بعد از کلی وقت همدیگر رو دیدیم. یکی از دوستم برنامه رو جوری تنظیم کرد که باز مثل سالهای قبل دور هم جمع بشیم. خیلی عادی برخورد کردیم انگار نه انگار از هم دلخوریم.

۲. لپ تاپ جدید، خداست این یکی نسبت به قبلی. سرعتش که خیلی بهتر، وزنش سبکتر، جمع و جورتر، وبکم داره و خلاصه که خیلی دوستش دارم.

۳. قرار هست برای بوعالم توی لب کار کنم به بچه ها متلب یاد بدم، خیلی درس دادن رو دوست دارم. این یک شروع هست. خودم هم کلی یاد میگیرم یک تمرین میشه برای خودم.

۴. نمیدونم جدیدا زیاد تماس میگیره باهام. دوست داشتنی هست اما نمیخوام . . . نمیدونم این هفته با هم قرار داشتیم سر وقت اومد نه یک دقیقه دیر یا زود. آدم خوبی هست اما . . .

۵. ستاره باهام تماس گرفت. میگفت دلش برای آرش تنگ شده. میدونه که اونی که تو ذهنش ساخته با این آدمی که واقعا دوستش داره فرق میکنه اما نمیتونه فراموشش کنه. میدونی فکر کنم مساله اینه که چون باهاش سکس داشته نمیتونه فراموشش کنه. آخه اینجوری که ظواهر امر نشون می ده، دخترها با سکس جسمی، روحی و احساسی برخورد میکنن. در حالی که پسرها معمولا فیزیکی یعنی خیلی احساساتشون رو درگیر نمیکنن. کلی پشت تلفن گریه کرد. نمیدونم فقط میتونستم باهاش منطقی بحث کنم درحالیکه عشق منطق نمی شناسه. اما نمیتونستم دروغ بهش بگم یا بی تفاوت باشم. حتی میگفت بهش پیشنهاد کرده که باز باهام برن هتل. نمیدونم سعی کردم منصرفش کنم. گفتم شاید الآن احساس تنهایی یا نیاز کنی اما اگه سکس داشته باشید بهتر نمیشی که باز بدتر میشی. اینم از ستاره

از خواندن کتاب خواندن للیتا در تهران رو صرف نظر کردم. با اینکه خیلی کتاب عالی هست اما دو دلیل داشت. یکی اینکه خیلی وقتگیر بود و ذهن من مشغوله که بعضی وقتها یادم می رفت کجای کتابم و موضوع بحث چی بود و دلیل اینکه کل این کتاب یک دید منفی داره. حتی از موضوعش میشه این رو فهمید و آذر نفیسی که ضربه خورده هست در عین حال خیلی با مهارت کاری میکنه که داستان در تک تک اجزا بدنت ریشه بدوونه. خیلی سبکش رو دوست دارم اما باز برای دومین بار خوندن این کتاب رو کنار گذاشتم.



یاس سفید.
.

Thursday, January 8, 2009

دستم را بگیر

تنهاییم را با تو قسمت میکنم، سهم کمی نیست. گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست.

امروز هم روزی بود. صبح با چشمای پف کرده و قرمز بیدار شدم. صدای گرفته و صورت رنگ پریده. سر درد هم که ول کن نبود. یک قرص براش خوردم یکم بهتر شدم. امروز با اوستادم میتینگ داشتم. دیروز بهم گفت خبری ازت نیست. مشکلی پیدا کردی. انتظار داشت روز اول برم گزارش کار بدم اما از سفر ونکوور خسته بودم. سه شنبه هم که موندم خونه برای درست کردن شله زرد و قیمه برای برنامه زیارت عاشورای شب. چهار شنبه یکم کار کردم تو دفترم. رسیدم دانشگاه پلکم خیلی سنگین بود و صورتم بی روح. آروم بودم. رفتم دفترش. پرسید حالت خوبه؟ گفتم آره ممنون. گفت ظاهر امر اینجور نیست. پس لبخندت کجاست؟ اوضاع خوبه؟ گفتم آره بد نیست. گفت از زندگیت راضی هستی. گفتم آره. اولین بار بود اینجوری صحبت می کرد. فکر کنم چشمام رو دیده بود و اینکه آرومم. خلاصه میتینگ ۴۵ دقیقه بود. بعدش هم که رفتم یکی از بچه ها رو دیدم. برام غذای نذری دیشب رو اورده بود. عدس پلو و خورشت قیمه. چقدر دیشب گریه کردم.

باید ساعی کنم بیش از حد توانم برای کسی انرژی نذارم که بعدش توقع نداشته باشم. دلم خیلی شکسته بود. باز پیش اون دوستم زدم زیر گریه هر چی هم سعی کردم گریه نکنم نشد. بعدش رفتم پیش فرشاد. داره برمیگرده ایران دو هفته‌ی دیگه. چقدر زود میگذره باورم نمیشه. خلاصه شله زردش رو دادم و باهام یکم صحبت کردیم.

عصر هم زنگ زدم به اون دو تا دوستم که غذا رو داده بودن. یکم حالم بهتره. خدایا بهم صبر بده و استقامت در برابر مشکلات. قدرتم بده که با ناملایمت های زندگی زود شکسته نشم. دستم رو بگیر. حرفام رو پس میگیرم. دیشب ناراحت بودم. همیشه کنارم هستی. دوستت دارم، چون هستی با من. تنهام نمیگذاری، بعضی وقتها یک چیزهایی رو به زور می خواهیم در حالیکه به صلاحمون نیست. اما ما نمیدونیم، تنها تویی که از پشت پرده خبر داری و ما آدمها با چشمامون فقط ظواهر رو می بینیم. دوستت دارم، ببخش اگه دیشب ناراحت بودم. هیچ وقت تنهام نگذار. اگه پرت و پلا میگم مال ضعفم و عجزم هست، ناشکری نیست. میدونم همیشه پیشم هستی. کمکم کن چون تو اینجا فقط تو رو دارم. سعی میکنم که تا اونجایی که میشه خطا نکنم. پیشگیری می کنم تا درمان. یعنی اجتناب از موقعییتهایی که . . . خودت بهتر میدونی. ممنونم از اینکه به فکرم هستی. دستم رو بگیر چون به غیر از تو کسی رو ندارم.

یاس سفید.

Wednesday, January 7, 2009

شاکی

امشب دلتنگم باز. از این شهر، از این کشور، از این دوستهام، از مردم. چه احساس خفگی میکنم. گریه هم امون نمی ده. فکر کنم گریه هایی که دیشب نکردم امشب وقت جبرانش. دلتنگم. نمیخوام اینجا باشم، حداقل الآن. دلم خیلی شکسته. کاش میشد اینجا بودی سرم رو بذارم روی شونه هات و های های گریه کنم. نمیدونم بعضی وقتها دلیل بعضی چیزا رو نمیفهمم. آخه چرا. دلم شکسته نفرین نمیکنم اما واقعا دلم گرفته و دلم میخواهد بفهمه که اشتباه کرده.

رسما میگه مهمونی مهمونیه امام حسین هست و صاحب مجلس اونه اما تو رفتار چی؟ چقدر حرفهامون با اعمالمون تناقض داره. برای خودم نشستم مداحی گذاشتم و زار زار گریه میکنم. امشب همه چیز دست به دست هم داده. امروز دلم برای نماز جمات ظهر عاشورا زیر خیمه‌ی امام حسین تنگ شده بود. از اول صبح حس غریبی داشتم. تا اینکه عصر اومدم و یه چندتا کلیپ از محمود کریمی و آهنگران گذاشتم سال پیش کجا و حالا کجا. با چه زبونی بگم نمی خوام اینجا رو، دلم تنگ شده واسه خودم، واسه خاطراتم، واسه اعتقاداتم، واسه احساساتم، واسه‌ی معصومیتم، واسه . . . . وای که چقدر سخته دیدن و حرف نزدن. شاکی ام. صدامو می شنوی. میدونم که هستی، پس چرا دستم رو نمیگیری. دل تنگم، میفهمی یا نه.

دلم برای کوچه های پایین شهر تهران تنگ شده، اونجایی که می رفتم برای زیارت عاشورا. کمک میکردم واسه‌ی پخش کردن چای خرما و غذا یا هر کمکی. زمانی که از خدا می خواستم اسمم توی سفر مشهد در بیات. هیچ وقت دست رد به سینه ام نزدی. حالا چی شده.

امروز
یاد زمانی افتادم که پیش دانشگاهی بودم و ۱۵ روز محرم صبح زود میرفتم زیارت عاشورای مهدی منصوری. صبح زود زود. صبحانه ام رو هم همونجا می خوردم می رفتم مدرسه. یادته برای آب علقمه ... آخ که دلم تنگه. می نویسم اما هیچی درست نمیشه حتی اینبار دلم هم آروم نمیشه. قلبم خیلی گرفته از آدمای دنیا. خداییتو نشونم بده. نشونم بده که هستی، می بینی و اجابت میکنی. مگه خودت نگفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را. پس کو؟ چند بار صدات کنم. کمکم کن خواهش می کنم. تنهام، بی تو تنهام. خودتو بهم نشون بده. التماس می کنم.

Tuesday, January 6, 2009

سخن


این چیزی هست که امروز بهش رسیدم. تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. چقدر بعضی از این اصطلاحات معنای عمیقی داره و شاید ما به سادگی ازشون می گذریم.

Monday, January 5, 2009

ادامه سفر ونکوور دسامبر ۲۰۰۸

سلام،

دیروز از ونکوور برگشتم. مسافرت خیلی خوبی بود. تجربه های جدید. خیلی دلم میخواست برات بنویسم اما نشد. امشب هم خیلی خسته هستم اما مینویسم تا جایی که بتوانم. دوشنبه رفتم ونکوور. تولد دانیل ۱ ژانویه هست. این مسافرت بیشتر صرف خرید، بیرون بردن و بازی با دانیل گذاشت. روزه ۳۰ دسامبر یعنی سه شنبه رفتیم تویز ار اس که یک فروشگاه بزرگه برای اسباب بازی. تنوع زیادی داشت. در تعجب بودم از اینکه زمانی که ما بچه بودیم این همه اسباب بازی مطابق سن بچه ها وجود ندشت. تازه بعضی هاشون هم که جنبه‌ی آموزشی داره و بعضی هاشون برای سرگرمی. خلاصه که برام جالب بود که عقل سازنده های اسباب بازی به کجا قد داده و اینکه چقدر همه چیز به مرور زمان عوض میشه.

کادوی
تولد دانیل هم یک دوربین دیجیتال بود, برای بچه ی ۳ ساله فکر کن. نمیدونم چی درسته چی غلط اما خوشحالم که من این مشکلات رو ندارم. منظورم داشتن بچه هست چون خیلی سخته بزرگ کردنش. بعدش هم رفتیم یک رستوران هندی مهمون من و بعد قسمت جالبه اون روز. رفتیم گرندویل ایلند، یک جایی برای بچه ها که بازی کنن. و چون دانیل زیر سه سال بود باید یک همراه باهاش میبود. من هم مجبور شدم باهاش برم (لول) خیلی خوب بود. فکر کن استخر توپ، سرسره بالا رفتن از روی یک شبکه‌ی پارچه راه میرفتی. خلاصه که خیلی خوش گذاشت. خیلی انرژی میخواست و کلی خسته شدم که بعد از ۴۵ دقیقه دیگه جون نداشتم در حالیکه اون میخواست ادامه بده پس حمیده جایگزین من شد. خلاصه که به بهانه‌ی دانیل کلی بهم خوش گذاشت. اینو داشته باش تا فردا که بیشتر بنویسم.

یاس سفید