سلام,
باز ترم جدید شروع شد. تو این ترم ۱۰ ساعت کار دارم. همش هم برگه صحیح کردن هست برای بوعالم و سلیم. فکر کنم خیلی مشغول باشم بنابراین برای اینکه هم بنویسم هم وقتگیر نباشه فکر کردم تیتروار بنویسم بجای توضیح دادن. یه هفتهی پر تلاطم گذشت. پر از گریه و خنده، شادی و ناراحتی، یکنواختی و شگفتی، دوستی و دشمنی، بچگی و بزرگی، سرکشی و تسلیم. تناقضاتی که زندگیت با اون شکل میگیره اما تو این هفته ملموس تر دید می شد. باز هم خودت رو بهم نشون دادی. ممنونم ازت ۴-۳ مورد رو که ازت خواسته بودم بهم دادی. شرمنده اون شب خیلی ناراحت بودم. کلافه بودم، اما واقعا هم خودم نخواسته بودم ازت. شاید اگه خواسته بودم بهم میدادی. اما درس این هفته باز صبر هست. و حالا خبرهایی که اتفاق افتاده
۱. من به زیارت عاشورای دوستم دعوت شدم. بالاخره بعد از کلی وقت همدیگر رو دیدیم. یکی از دوستم برنامه رو جوری تنظیم کرد که باز مثل سالهای قبل دور هم جمع بشیم. خیلی عادی برخورد کردیم انگار نه انگار از هم دلخوریم.
۲. لپ تاپ جدید، خداست این یکی نسبت به قبلی. سرعتش که خیلی بهتر، وزنش سبکتر، جمع و جورتر، وبکم داره و خلاصه که خیلی دوستش دارم.
۳. قرار هست برای بوعالم توی لب کار کنم به بچه ها متلب یاد بدم، خیلی درس دادن رو دوست دارم. این یک شروع هست. خودم هم کلی یاد میگیرم یک تمرین میشه برای خودم.
۴. نمیدونم جدیدا زیاد تماس میگیره باهام. دوست داشتنی هست اما نمیخوام . . . نمیدونم این هفته با هم قرار داشتیم سر وقت اومد نه یک دقیقه دیر یا زود. آدم خوبی هست اما . . .
۵. ستاره باهام تماس گرفت. میگفت دلش برای آرش تنگ شده. میدونه که اونی که تو ذهنش ساخته با این آدمی که واقعا دوستش داره فرق میکنه اما نمیتونه فراموشش کنه. میدونی فکر کنم مساله اینه که چون باهاش سکس داشته نمیتونه فراموشش کنه. آخه اینجوری که ظواهر امر نشون می ده، دخترها با سکس جسمی، روحی و احساسی برخورد میکنن. در حالی که پسرها معمولا فیزیکی یعنی خیلی احساساتشون رو درگیر نمیکنن. کلی پشت تلفن گریه کرد. نمیدونم فقط میتونستم باهاش منطقی بحث کنم درحالیکه عشق منطق نمی شناسه. اما نمیتونستم دروغ بهش بگم یا بی تفاوت باشم. حتی میگفت بهش پیشنهاد کرده که باز باهام برن هتل. نمیدونم سعی کردم منصرفش کنم. گفتم شاید الآن احساس تنهایی یا نیاز کنی اما اگه سکس داشته باشید بهتر نمیشی که باز بدتر میشی. اینم از ستاره
باز ترم جدید شروع شد. تو این ترم ۱۰ ساعت کار دارم. همش هم برگه صحیح کردن هست برای بوعالم و سلیم. فکر کنم خیلی مشغول باشم بنابراین برای اینکه هم بنویسم هم وقتگیر نباشه فکر کردم تیتروار بنویسم بجای توضیح دادن. یه هفتهی پر تلاطم گذشت. پر از گریه و خنده، شادی و ناراحتی، یکنواختی و شگفتی، دوستی و دشمنی، بچگی و بزرگی، سرکشی و تسلیم. تناقضاتی که زندگیت با اون شکل میگیره اما تو این هفته ملموس تر دید می شد. باز هم خودت رو بهم نشون دادی. ممنونم ازت ۴-۳ مورد رو که ازت خواسته بودم بهم دادی. شرمنده اون شب خیلی ناراحت بودم. کلافه بودم، اما واقعا هم خودم نخواسته بودم ازت. شاید اگه خواسته بودم بهم میدادی. اما درس این هفته باز صبر هست. و حالا خبرهایی که اتفاق افتاده
۱. من به زیارت عاشورای دوستم دعوت شدم. بالاخره بعد از کلی وقت همدیگر رو دیدیم. یکی از دوستم برنامه رو جوری تنظیم کرد که باز مثل سالهای قبل دور هم جمع بشیم. خیلی عادی برخورد کردیم انگار نه انگار از هم دلخوریم.
۲. لپ تاپ جدید، خداست این یکی نسبت به قبلی. سرعتش که خیلی بهتر، وزنش سبکتر، جمع و جورتر، وبکم داره و خلاصه که خیلی دوستش دارم.
۳. قرار هست برای بوعالم توی لب کار کنم به بچه ها متلب یاد بدم، خیلی درس دادن رو دوست دارم. این یک شروع هست. خودم هم کلی یاد میگیرم یک تمرین میشه برای خودم.
۴. نمیدونم جدیدا زیاد تماس میگیره باهام. دوست داشتنی هست اما نمیخوام . . . نمیدونم این هفته با هم قرار داشتیم سر وقت اومد نه یک دقیقه دیر یا زود. آدم خوبی هست اما . . .
۵. ستاره باهام تماس گرفت. میگفت دلش برای آرش تنگ شده. میدونه که اونی که تو ذهنش ساخته با این آدمی که واقعا دوستش داره فرق میکنه اما نمیتونه فراموشش کنه. میدونی فکر کنم مساله اینه که چون باهاش سکس داشته نمیتونه فراموشش کنه. آخه اینجوری که ظواهر امر نشون می ده، دخترها با سکس جسمی، روحی و احساسی برخورد میکنن. در حالی که پسرها معمولا فیزیکی یعنی خیلی احساساتشون رو درگیر نمیکنن. کلی پشت تلفن گریه کرد. نمیدونم فقط میتونستم باهاش منطقی بحث کنم درحالیکه عشق منطق نمی شناسه. اما نمیتونستم دروغ بهش بگم یا بی تفاوت باشم. حتی میگفت بهش پیشنهاد کرده که باز باهام برن هتل. نمیدونم سعی کردم منصرفش کنم. گفتم شاید الآن احساس تنهایی یا نیاز کنی اما اگه سکس داشته باشید بهتر نمیشی که باز بدتر میشی. اینم از ستاره
از خواندن کتاب خواندن للیتا در تهران رو صرف نظر کردم. با اینکه خیلی کتاب عالی هست اما دو دلیل داشت. یکی اینکه خیلی وقتگیر بود و ذهن من مشغوله که بعضی وقتها یادم می رفت کجای کتابم و موضوع بحث چی بود و دلیل اینکه کل این کتاب یک دید منفی داره. حتی از موضوعش میشه این رو فهمید و آذر نفیسی که ضربه خورده هست در عین حال خیلی با مهارت کاری میکنه که داستان در تک تک اجزا بدنت ریشه بدوونه. خیلی سبکش رو دوست دارم اما باز برای دومین بار خوندن این کتاب رو کنار گذاشتم.
کتاب جدید مثل رودخانه روان از پایلو کویلیو هست. خیلی جذاب نیست برام اما دارم میخونم. باید دنبال یک کتاب بهتر باشم. اینها چیزهایی بود که می خواستم برات بنویسم. تا بعد
یاس سفید.
.

No comments:
Post a Comment