سلام،
دیروز از ونکوور برگشتم. مسافرت خیلی خوبی بود. تجربه های جدید. خیلی دلم میخواست برات بنویسم اما نشد. امشب هم خیلی خسته هستم اما مینویسم تا جایی که بتوانم. دوشنبه رفتم ونکوور. تولد دانیل ۱ ژانویه هست. این مسافرت بیشتر صرف خرید، بیرون بردن و بازی با دانیل گذاشت. روزه ۳۰ دسامبر یعنی سه شنبه رفتیم تویز ار اس که یک فروشگاه بزرگه برای اسباب بازی. تنوع زیادی داشت. در تعجب بودم از اینکه زمانی که ما بچه بودیم این همه اسباب بازی مطابق سن بچه ها وجود ندشت. تازه بعضی هاشون هم که جنبهی آموزشی داره و بعضی هاشون برای سرگرمی. خلاصه که برام جالب بود که عقل سازنده های اسباب بازی به کجا قد داده و اینکه چقدر همه چیز به مرور زمان عوض میشه.
کادوی تولد دانیل هم یک دوربین دیجیتال بود, برای بچه ی ۳ ساله فکر کن. نمیدونم چی درسته چی غلط اما خوشحالم که من این مشکلات رو ندارم. منظورم داشتن بچه هست چون خیلی سخته بزرگ کردنش. بعدش هم رفتیم یک رستوران هندی مهمون من و بعد قسمت جالبه اون روز. رفتیم گرندویل ایلند، یک جایی برای بچه ها که بازی کنن. و چون دانیل زیر سه سال بود باید یک همراه باهاش میبود. من هم مجبور شدم باهاش برم (لول) خیلی خوب بود. فکر کن استخر توپ، سرسره بالا رفتن از روی یک شبکهی پارچه راه میرفتی. خلاصه که خیلی خوش گذاشت. خیلی انرژی میخواست و کلی خسته شدم که بعد از ۴۵ دقیقه دیگه جون نداشتم در حالیکه اون میخواست ادامه بده پس حمیده جایگزین من شد. خلاصه که به بهانهی دانیل کلی بهم خوش گذاشت. اینو داشته باش تا فردا که بیشتر بنویسم.
یاس سفید
دیروز از ونکوور برگشتم. مسافرت خیلی خوبی بود. تجربه های جدید. خیلی دلم میخواست برات بنویسم اما نشد. امشب هم خیلی خسته هستم اما مینویسم تا جایی که بتوانم. دوشنبه رفتم ونکوور. تولد دانیل ۱ ژانویه هست. این مسافرت بیشتر صرف خرید، بیرون بردن و بازی با دانیل گذاشت. روزه ۳۰ دسامبر یعنی سه شنبه رفتیم تویز ار اس که یک فروشگاه بزرگه برای اسباب بازی. تنوع زیادی داشت. در تعجب بودم از اینکه زمانی که ما بچه بودیم این همه اسباب بازی مطابق سن بچه ها وجود ندشت. تازه بعضی هاشون هم که جنبهی آموزشی داره و بعضی هاشون برای سرگرمی. خلاصه که برام جالب بود که عقل سازنده های اسباب بازی به کجا قد داده و اینکه چقدر همه چیز به مرور زمان عوض میشه.
کادوی تولد دانیل هم یک دوربین دیجیتال بود, برای بچه ی ۳ ساله فکر کن. نمیدونم چی درسته چی غلط اما خوشحالم که من این مشکلات رو ندارم. منظورم داشتن بچه هست چون خیلی سخته بزرگ کردنش. بعدش هم رفتیم یک رستوران هندی مهمون من و بعد قسمت جالبه اون روز. رفتیم گرندویل ایلند، یک جایی برای بچه ها که بازی کنن. و چون دانیل زیر سه سال بود باید یک همراه باهاش میبود. من هم مجبور شدم باهاش برم (لول) خیلی خوب بود. فکر کن استخر توپ، سرسره بالا رفتن از روی یک شبکهی پارچه راه میرفتی. خلاصه که خیلی خوش گذاشت. خیلی انرژی میخواست و کلی خسته شدم که بعد از ۴۵ دقیقه دیگه جون نداشتم در حالیکه اون میخواست ادامه بده پس حمیده جایگزین من شد. خلاصه که به بهانهی دانیل کلی بهم خوش گذاشت. اینو داشته باش تا فردا که بیشتر بنویسم.
یاس سفید

No comments:
Post a Comment