Wednesday, January 7, 2009

شاکی

امشب دلتنگم باز. از این شهر، از این کشور، از این دوستهام، از مردم. چه احساس خفگی میکنم. گریه هم امون نمی ده. فکر کنم گریه هایی که دیشب نکردم امشب وقت جبرانش. دلتنگم. نمیخوام اینجا باشم، حداقل الآن. دلم خیلی شکسته. کاش میشد اینجا بودی سرم رو بذارم روی شونه هات و های های گریه کنم. نمیدونم بعضی وقتها دلیل بعضی چیزا رو نمیفهمم. آخه چرا. دلم شکسته نفرین نمیکنم اما واقعا دلم گرفته و دلم میخواهد بفهمه که اشتباه کرده.

رسما میگه مهمونی مهمونیه امام حسین هست و صاحب مجلس اونه اما تو رفتار چی؟ چقدر حرفهامون با اعمالمون تناقض داره. برای خودم نشستم مداحی گذاشتم و زار زار گریه میکنم. امشب همه چیز دست به دست هم داده. امروز دلم برای نماز جمات ظهر عاشورا زیر خیمه‌ی امام حسین تنگ شده بود. از اول صبح حس غریبی داشتم. تا اینکه عصر اومدم و یه چندتا کلیپ از محمود کریمی و آهنگران گذاشتم سال پیش کجا و حالا کجا. با چه زبونی بگم نمی خوام اینجا رو، دلم تنگ شده واسه خودم، واسه خاطراتم، واسه اعتقاداتم، واسه احساساتم، واسه‌ی معصومیتم، واسه . . . . وای که چقدر سخته دیدن و حرف نزدن. شاکی ام. صدامو می شنوی. میدونم که هستی، پس چرا دستم رو نمیگیری. دل تنگم، میفهمی یا نه.

دلم برای کوچه های پایین شهر تهران تنگ شده، اونجایی که می رفتم برای زیارت عاشورا. کمک میکردم واسه‌ی پخش کردن چای خرما و غذا یا هر کمکی. زمانی که از خدا می خواستم اسمم توی سفر مشهد در بیات. هیچ وقت دست رد به سینه ام نزدی. حالا چی شده.

امروز
یاد زمانی افتادم که پیش دانشگاهی بودم و ۱۵ روز محرم صبح زود میرفتم زیارت عاشورای مهدی منصوری. صبح زود زود. صبحانه ام رو هم همونجا می خوردم می رفتم مدرسه. یادته برای آب علقمه ... آخ که دلم تنگه. می نویسم اما هیچی درست نمیشه حتی اینبار دلم هم آروم نمیشه. قلبم خیلی گرفته از آدمای دنیا. خداییتو نشونم بده. نشونم بده که هستی، می بینی و اجابت میکنی. مگه خودت نگفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را. پس کو؟ چند بار صدات کنم. کمکم کن خواهش می کنم. تنهام، بی تو تنهام. خودتو بهم نشون بده. التماس می کنم.

No comments: