تنهاییم را با تو قسمت میکنم، سهم کمی نیست. گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست.
امروز هم روزی بود. صبح با چشمای پف کرده و قرمز بیدار شدم. صدای گرفته و صورت رنگ پریده. سر درد هم که ول کن نبود. یک قرص براش خوردم یکم بهتر شدم. امروز با اوستادم میتینگ داشتم. دیروز بهم گفت خبری ازت نیست. مشکلی پیدا کردی. انتظار داشت روز اول برم گزارش کار بدم اما از سفر ونکوور خسته بودم. سه شنبه هم که موندم خونه برای درست کردن شله زرد و قیمه برای برنامه زیارت عاشورای شب. چهار شنبه یکم کار کردم تو دفترم. رسیدم دانشگاه پلکم خیلی سنگین بود و صورتم بی روح. آروم بودم. رفتم دفترش. پرسید حالت خوبه؟ گفتم آره ممنون. گفت ظاهر امر اینجور نیست. پس لبخندت کجاست؟ اوضاع خوبه؟ گفتم آره بد نیست. گفت از زندگیت راضی هستی. گفتم آره. اولین بار بود اینجوری صحبت می کرد. فکر کنم چشمام رو دیده بود و اینکه آرومم. خلاصه میتینگ ۴۵ دقیقه بود. بعدش هم که رفتم یکی از بچه ها رو دیدم. برام غذای نذری دیشب رو اورده بود. عدس پلو و خورشت قیمه. چقدر دیشب گریه کردم.
باید ساعی کنم بیش از حد توانم برای کسی انرژی نذارم که بعدش توقع نداشته باشم. دلم خیلی شکسته بود. باز پیش اون دوستم زدم زیر گریه هر چی هم سعی کردم گریه نکنم نشد. بعدش رفتم پیش فرشاد. داره برمیگرده ایران دو هفتهی دیگه. چقدر زود میگذره باورم نمیشه. خلاصه شله زردش رو دادم و باهام یکم صحبت کردیم.
عصر هم زنگ زدم به اون دو تا دوستم که غذا رو داده بودن. یکم حالم بهتره. خدایا بهم صبر بده و استقامت در برابر مشکلات. قدرتم بده که با ناملایمت های زندگی زود شکسته نشم. دستم رو بگیر. حرفام رو پس میگیرم. دیشب ناراحت بودم. همیشه کنارم هستی. دوستت دارم، چون هستی با من. تنهام نمیگذاری، بعضی وقتها یک چیزهایی رو به زور می خواهیم در حالیکه به صلاحمون نیست. اما ما نمیدونیم، تنها تویی که از پشت پرده خبر داری و ما آدمها با چشمامون فقط ظواهر رو می بینیم. دوستت دارم، ببخش اگه دیشب ناراحت بودم. هیچ وقت تنهام نگذار. اگه پرت و پلا میگم مال ضعفم و عجزم هست، ناشکری نیست. میدونم همیشه پیشم هستی. کمکم کن چون تو اینجا فقط تو رو دارم. سعی میکنم که تا اونجایی که میشه خطا نکنم. پیشگیری می کنم تا درمان. یعنی اجتناب از موقعییتهایی که . . . خودت بهتر میدونی. ممنونم از اینکه به فکرم هستی. دستم رو بگیر چون به غیر از تو کسی رو ندارم.
یاس سفید.
امروز هم روزی بود. صبح با چشمای پف کرده و قرمز بیدار شدم. صدای گرفته و صورت رنگ پریده. سر درد هم که ول کن نبود. یک قرص براش خوردم یکم بهتر شدم. امروز با اوستادم میتینگ داشتم. دیروز بهم گفت خبری ازت نیست. مشکلی پیدا کردی. انتظار داشت روز اول برم گزارش کار بدم اما از سفر ونکوور خسته بودم. سه شنبه هم که موندم خونه برای درست کردن شله زرد و قیمه برای برنامه زیارت عاشورای شب. چهار شنبه یکم کار کردم تو دفترم. رسیدم دانشگاه پلکم خیلی سنگین بود و صورتم بی روح. آروم بودم. رفتم دفترش. پرسید حالت خوبه؟ گفتم آره ممنون. گفت ظاهر امر اینجور نیست. پس لبخندت کجاست؟ اوضاع خوبه؟ گفتم آره بد نیست. گفت از زندگیت راضی هستی. گفتم آره. اولین بار بود اینجوری صحبت می کرد. فکر کنم چشمام رو دیده بود و اینکه آرومم. خلاصه میتینگ ۴۵ دقیقه بود. بعدش هم که رفتم یکی از بچه ها رو دیدم. برام غذای نذری دیشب رو اورده بود. عدس پلو و خورشت قیمه. چقدر دیشب گریه کردم.
باید ساعی کنم بیش از حد توانم برای کسی انرژی نذارم که بعدش توقع نداشته باشم. دلم خیلی شکسته بود. باز پیش اون دوستم زدم زیر گریه هر چی هم سعی کردم گریه نکنم نشد. بعدش رفتم پیش فرشاد. داره برمیگرده ایران دو هفتهی دیگه. چقدر زود میگذره باورم نمیشه. خلاصه شله زردش رو دادم و باهام یکم صحبت کردیم.
عصر هم زنگ زدم به اون دو تا دوستم که غذا رو داده بودن. یکم حالم بهتره. خدایا بهم صبر بده و استقامت در برابر مشکلات. قدرتم بده که با ناملایمت های زندگی زود شکسته نشم. دستم رو بگیر. حرفام رو پس میگیرم. دیشب ناراحت بودم. همیشه کنارم هستی. دوستت دارم، چون هستی با من. تنهام نمیگذاری، بعضی وقتها یک چیزهایی رو به زور می خواهیم در حالیکه به صلاحمون نیست. اما ما نمیدونیم، تنها تویی که از پشت پرده خبر داری و ما آدمها با چشمامون فقط ظواهر رو می بینیم. دوستت دارم، ببخش اگه دیشب ناراحت بودم. هیچ وقت تنهام نگذار. اگه پرت و پلا میگم مال ضعفم و عجزم هست، ناشکری نیست. میدونم همیشه پیشم هستی. کمکم کن چون تو اینجا فقط تو رو دارم. سعی میکنم که تا اونجایی که میشه خطا نکنم. پیشگیری می کنم تا درمان. یعنی اجتناب از موقعییتهایی که . . . خودت بهتر میدونی. ممنونم از اینکه به فکرم هستی. دستم رو بگیر چون به غیر از تو کسی رو ندارم.
یاس سفید.

No comments:
Post a Comment