Friday, January 1, 2010

امروز زندگی را آغاز كن!

به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو"

Tuesday, December 15, 2009

Mean

-You are so mean
* I don't wanna hurt you

- Come on!
* No, come and sit.

- I don't take my words back. Okay?
* Are you serious?

- Yes, I meant what I said. Honestly, that is what I think.

and then the door is closed.

Monday, December 7, 2009

نیویورک

توی فرودگاه وقتی‌ که مدارکت رو چک می‌کنن با وسایل رو. من رو کشیدن کنار. یه افسر زن اومد به سمتم و گفت دست به هیچیت نزن. من هم ترس برام داشته بود که چرا انقدر عصبی هست. انقدر بد رفتار بود که کم مونده بود بهش بگم اینجور درست نیست با کسی‌ بر خورد کرد اما دیدم اینجا آمریکاست و باید خفه باشی‌ و حرف نزنی‌. کارت بگذره ولش کن اما حسابی‌ بهم برخوده بود که تمام وسایلم رو با دستگاه دونه دونه چک کردن و بازرسی بدنی شدم. دلم می‌خواست یک چیزی بگم اما

و الان نیو یورک هستم شهری که همه دلشون میخوات بیان اما من حقیقتش اصلا ازش تا حالا خوشم نیومده. بعد از یک دوش رفتم محله رو چک کنم و شام بخورم. رفتم یک رستوران هندی که غذای‌ حلال داشت. اصلا انگار از یک دنیای دیگه اومده باشی‌. کاملا نمایان بود که تو مال اینجا نیستی‌. حدود ۱۲ نفر مرد بودن با ۲ تا دختر سیاه پوست که وقتی‌ از رستوران خارج شدن عین کافه های زمان قدیم ایران پاتوق مردها بود. گویا این محله، محله مسلمون نشینش هست. برا همین احتمالا زنها تو خونه میمونن و آقایون تشریف میارن رفیق بازی‌. غذا کوفتم شد، فقط می‌خواستم از اونجا بیرون برم. سریع جمع کردم و رفتم، هوا تاریک بود و تنها کسانی‌ که میدیدی سیاه‌ها بودن با رفتار‌های عجیب غریب، از وسط خیابون راد شدن ها، محله کثیفی هست اما گویا نیویورک همه جا همینه. خلاصه که انقدر ترسیده بودم که نگو. من این همه مسافرت رفتم هیچ وقت تا این اندازه نترسیده بودم و احساس ناامنی نکرده بودم.

خلاصه که امشب شب اول هست و من واقعا از نیویورک خوشم نیومد. ویکتوریا شهر با فرهنگ و دوستانه هست. اونجا احساس راحتی‌ و خونه برام داره از همون روز اول احساس خارجی‌ بودن نداشتم اما اینجا. نمیدونم فردا باید ببینم چی‌ می‌شه. شبت خوش امیدوارم زود برگردم خونه. حداقل امشب این آرزو رو دارم.

مریم

روز سوم

میتینگ ریاضیات در کانادا هم تمام شد. جلسه خودمون رو خیلی‌ دوست نداشتم. کارشون خیلی‌ متفاوت بود با کار من اما خوب باید توی کنفرانس‌های مختلف شرکت کرد و دلیلی‌ نداره همه حرف تو رو بفهمن و تو هم حرف همه رو. هتلم واقعا عالی‌ بود از لحاظ جا. وقتی‌ شب توی رختخوابت لم میدی و می بینی‌ اون طرف یک رودخانه یه شهر دیگه هست و تو تمام شهر رو میتونی‌ توی رختخوابت ببینی‌. هتل خیلی‌ رمانتیکی بود اما ...

دیروز هم سخنرانیم رو داشتم، ۵ دقیقه اول که خیلی‌ استرس داشتم، ولی‌ بعد مدتی‌ خوب شد. بعد راه افتادم به سمت دیترویت تو آمریکا با یک اتوبوس شهری. لب مرز ایستاد، و مسافرها پیاده شدن. من رو نگاه داشتن چون ایرونی‌ هستم و اولین بار هست که رفتم آمریکا. کارم یک ۳۵ دقیقه طول کشید و بعد از تمام شدن خودشون برات اتوبوس بعدی رو میگیرن. اما جای رعب آوری بود، ۱۰-۱۵ تا پلیس با اسلحه، گاز، دستبند و کلی‌ چیز دیگه و تو کافی‌ بود یک اشتباهی‌ بکنی‌ ۲-۳ نفر میریختن سرت. منم در کمال آرامش لپتاپ رو در اوردم که آدرس چک کنم که یکیشون داد زد بذارش داخل. نمی دونم چرا انقدر اینها می ترسن. اما افسری که من رو چک میکرد با اینکه اولش بد اخلاق بود بد با یک شوت بازی‌ من لبخندی روی صورتش نمایان شد. نمیدونم چرا انقدر جدی هستن.

خلاصه که رفتم دتریت دوستم و شوهرش که یک مدت کوتاه ازدواج کردن اومده بودن دنبالم. حالا میفهمم چرا میگن دیترویت خطر ناکه. پر بود از بی‌ خانمانها، سیاه ها، فقیر، معتاد شهر وحشتناکی بود. وقتی‌ از اتوبوس پیاده می شدم راننده گفت مواظب خودت و وسایلت باش. گفتم حتما مثل حالت عادی که میگیم مواظب باش اما نه دیترویت بر خلاف ذهنیتم شهر بدی بود. و بد با بچه ها رفتیم نهار. کلی‌ حرف برای مرجان داشتم و اون هم کلی‌ عکس و فیلم. میگه مریم تا ازدواج نکردی استفاده کن. زندگی راحت تر هست. خودت تصمیم میگیری. خلاصه که دیشب تا ۱۱:۳۰ با هم بودیم.

و الان تو اتوبوس نشستم دارم میرم از آن‌ اربر به سمت فرودگاه دیترویت. اتوبوس وی فی‌ داره، محل شارژ باطری، آب، دستشوی، جای ماگ. چیز جالبی‌ هست و خیلی‌ راحت. و الان دارم میرم فرودگاه تا پرواز نیو یورک رو بگیرم و آروم آروم دونهای برف هست که رو زمین میشینه.

Saturday, December 5, 2009

روز دوم

سلام،

امروز هم گذشت. تا حالا ۲ روز از ۲۴ روز گذشته یعنی‌ ۱/۱۲ سفر. می بینی‌ زمان چقدر زود می‌گذره. دیشب شام رو با ۴ تا از دوستهام رفتم بار. منی‌ که درینک نمیخورم بگو اون وسعت جوس خورون راه میندازم. خلاصه که شام خوردیم و برگشتیم هتل. هوا خیلی‌ سرد هست اینجا و خشک. اگه بدونی چه منظره‌ای داریم. عاشق اتاقمم. طبقه ۱۸ هیلتون دقیقا کنار رودخانه ای که مرز کانادا و آمریکاست. چراغهای کریسمس رو از حالا روشن کردن و دان تان دیتریت رو می‌شه به وضوح از اینجا دید.

امروز صبح دو تا از سخنرانیها کنسل شد. من هم رفتم که برای خودم بگردم. صدای پای تو سنگفرش کنار رودخانه، صدای پای من که میپیچید. سلانه سلانه راه میرفتم کنار رودخانه، و آفتاب همچین روی آب پهن شده بود که چشم رو میزد. چه احساس آرامشی. چقدر ما ادامها نیاز داریم یک مدت تنها باشیم، بدون مشغولیات فکری، محیط جدید، دوستهای جدید، افراد جدید. خلاصه که قدم زدم و کمی‌ بعد آروم آروم برف شروع به باریدن کرد. منظره زیبای بود. بعد از ظهر هم کنفرانس دانشجویان که چطور می‌شه مقاله چاپ کرد، چرا مقاله پذیرفته نمی‌شه و از این بحث ها. ۶ تا سخنرانی‌ هم بعد از زهر، خلاصه که روز پر مشغله‌ای بود. و شام که از طرف کنفرانس باز رفتیم بار و همه مهمون بودیم به صرف شام و نوشیدنی‌. من زودتر برگشتم چون باید برای فردا خودم رو آماده کنم، سخنرانیم ساعت ۹:۳۰. باید برم بخوابم. فردا برات بیشتر مینویسم. شبت خوش.

مریم

Friday, December 4, 2009

transition

سلام،

دیروز هم بالاخره تموم شد. با شلوغیهاش، گیج بودنها، کار زیاد، ناراحتی‌ که از رفتن ویکتوریا داشتم، تردید که این سفر چه خواهد شد، و موضوع جدید که ذهنم رو مشغول کرده بود.تیم یوگامون دیروز پایان و شروع دوباره بود. آخ که چقدر به این مفهوم نیاز داشتم. پایان زندگیم به طور موقت توی ویکتوریا و شروع دوباره در جایی‌ که کسی‌ رو نمیشناسم. احساسات مختلفی‌ داشتم، ترس، تردید، شادی، اشتیاق، نگرانی، آزادی، استقلال. تجربه جدیدی خواهد بود. هیچ وقت تنها یه مدت طولانی‌ نبودم. همیشه با کسی‌ زندگی‌ کردم. اگه سفر هم بودم مدت کوتاه بوده. رفتن آمریکا برای اولین بار، دیدن مرجان بعد از ۴ سال و نیم. کار کردن با بوعالم و اندی. رفتن از شهر کوچیک ویکتوریا با آرامشش و مردم مهربونش به شهر بی‌ در و پیکر نیویورک. همه اینها چیزی جدید هست وتو باید آمادگیش رو داشته باشی‌.

این یک هفته، هفته سختی بود از لحاظ درگیری ذهن و احساسات. چندی بود تجربه نکرده بودم. چندی بود همه چیز آروم و خفه بود. کاش می فهمیدیم که چقدر بی‌ هوا حرف زدن می تونه موثر باشه تو زندگی‌ یک دوست. کاش می شد سنجیده تر کار کنیم. یادم به صدای رضا صادقی میفته

یادم باشد حرفی‌ نزنم که به کسی‌ بر بخورد، نگاهی‌ نکنم که دل کسی‌ بلرزد. راهی‌ نروم که بی‌ راه باشم. خطی‌ ننویسم که آزار دهد کسی‌ را. یادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب. تنها دل ما دل نیست.

چقدر می تونیم به راحتی‌ آرامش کسی‌ رو بهم بزنیم. چقدر راحت می تونیم با یک حرف زندگی‌ یک دوست رو مختل کنیم. با یه حرف چطور میتونیم رابطه دو تا دوست صمیمی‌ رو خراب کنیم. با یک حرف ...

و الان توی فرودگاه ونکوور منتظر پروازم به تورنتو هستم. شاید پست رو با کمی‌ تاخیر بذارم چون نزدیک پروازم هست اما فعلا همین رو داشته باش تا بهات بدن صحبت کنم. مواظب خودت باش.

Wednesday, December 2, 2009

گفتگو


همیشه ترجیح دادم اگه مساله‌ای مشکلی‌ بحثی‌ صورت میگیره مستقیم با طرف رو در رو بشینیم صحبت کنیم. امروز هم یکی‌ از موارد. تحمل فکر کردن بهش و تردید برای یک ماه تا وقتی‌ برگردم رو نداشتم. الان خیالم راحت هست. امشب رو می‌تونم بی‌ دغدغه بخوابم. حالا بلاگی که ۳ روز بود بسته بود باز می‌کنم. اما چیزهایی که تو این ۲-۳ روز نوشتم پاک می‌کنم. پس حالا دنبال کن وبلاگم رو. ۲ شب دیگه اینجا هستم، دارم میرم. خوشحالم، همیشه فکر می‌کردم نگران باشم اما نه آرومم و آماده. البته از لحاظ روحی‌، بار و بندیلم مونده. فردا مرخصی هستم. می‌شینم خونه در نهایت آرامش وسأیلم رو آماده کنم. سعی‌ میکنم سفرنامه اینبار رو کامل بنویسم، حتا شده ۱۰ دقیقه. شاید هیچ وقت دیگه تو زندگیم پیش نیاد. خیلی‌ جالبه، یک زمانی‌ به نیروهای ادمی‌ خیلی‌ باور داشتم. همیشه همه میگفتن خیلی‌ مثبت فکر میکنی‌، انرژی مثبت داری، امیدواری و ... همیشه می‌گفتم هر چی‌ بخواهی بهش میرسی‌. فقط باید بخوای. من خیلی‌ چیزها رو بدست اوردم که خواسته ام.

۲ سال پیش وقتی‌ با سم بودم و از کورانت گفت رفتم و نمای سه بعدیش رو تو نیویورک سیتی دیدم. با خودم فکر می‌کردم آیا من می‌تونم زمانی‌ اونجا برم. برای یک سفر. مثل یک رویا بود، مثل یک فیلم چون میشد زاویه‌های مختلف خیابون رو دید. انگار توش داری قدم میزنی‌، بالا، پایین، چپ و راستت رو چک میکنی‌. تجربه جالبی‌ بود و حالا ...

باور کن به هر چی‌ بخوای میرسی‌، فقط بخواه. کلام تو کلید رسیدن به خواسته‌های تو هست این جمله مال اسکاول شین هست. پس بیا و باور کن.