Sunday, November 29, 2009

دوستی‌ از جنس من



گوشی رو بر میدارم و زنگ میزنم والرینا. دلم براش تنگ شده، این در حالی‌ هست که خودش جمعه بهم زنگ زد که بگه رسیده. بهش میگم می‌خوام باهات حرف بزنم وقت داری. میگه آره چرا که نه و بهش میگم چیزی رو که داره اذیتم میکنه. میخنده، میگه مریم. میگم باور کن بیش از همه به تو احساس نزدیکی‌ می‌کنم. میگه عزیزم، داری میری. ذهنت رو مشغول نکن، فقط سریع تصمیم نگیر. بهش فرصت بده. میگم نمیتونم، میگه بعضی‌ چیزها درست تو نیست پس سعی‌ کن آروم باشی‌. باهم صحبت می‌کنیم و الان آروم هستم، چقدر خوبه پیدات کردم. این رو واقعا میگم. حیف که نمیتونی‌ فارسی‌ بخونی‌ وگرنه میدیدی که چقدر از وقتی‌ باهات اشنا شدم چقدر روم تاثیر گذاشتی، چقدر راحت تر مینویسم. امروز هم گذشت و تنها ۴ روز دیگه اینجا هستم. شب خوش.

مریم

http://www.youtube.com/watch?v=3Zy3JZzB0u8

Saturday, November 28, 2009

... از جنس


امشب انقدر دلم گرفته که نگو. یک مدتی‌ هم برا خودم بلند بلند گریه کردم بلکه آروم بشم. بهترم اما هنوز. الانم آهنگ عادت شادمهر میزبانه گریه هام شده و اشکهای من که به قول تو "گوله گوله" رو گونه هم می غلته و ... میدونم این دلتنگی‌ از کجا آب میخوره. دلیل زیاد داره اما چه می‌شه کرد. زندگی‌ هست. دیروز یکی‌ از دوستهام رفت ایران، زنگ میزنه خدا حافظی بهش میگم فکر کردم من ته لیستتم. میگه نه همیشه تو برام خاصی‌، این حرف رو نزن. دوست خوبی‌ هست، مسلما دلم براش خیلی‌ تنگ می‌شه. شادمهرم هم تموم می‌شه، میذارمش رو ریپیت می‌خوام برام بخونه، فقط برای من. اگه اینجا بودی میگفتی‌ دیوونه اما باز از اون گریه‌های هست که حتا تو هم نمیتونی‌ آرومم کنی‌. دلتنگیم بیشتر از این حرفهاست. دلم میخوات امشب زود صبح شه، شاید فردا روز بهتری باشه. آخه چرا انقدر با سوز میخونی‌، چطور انقدر میتونی‌ راحت حرف من رو بزنی‌. از توی چشمم حرفهام رو بخونی‌.

این هفته از اون هفته‌های بود که به دختر بودن خودم خیلی‌ فکر می‌کردم. اینکه ... نمی‌خوام صحبتش رو بکنم. اما مینویسم که یادم بمونه که زمانی‌ چه چیزی ذهنم رو مشغول کرد. این چیزی بود که بد از تاک توی دیپارتمان وقتی‌ با رینل رفتم قدم زدم باز زنده شد. زیره بارون قدم می زدیم و حرف می زدیم، دوست دخترش از ایتالیا اومده و احوالش خیلی‌ بهتره. میدونم از نوشته هام چیزی نمیفهمی اما یک امشب رو تحمل کن. بذار این کابوس تموم بشه دوباره حالم خوب می‌شه، قول میدم. فردا باید ساکم رو بپیچم برای نیویورک. آره دارم میرم، دیدی چقدر زود گذشت. وقتی‌ بهت گفتم دارم میرم گفتی‌ کلی‌ مونده. سه ماه و نیم اما الان فقط ۶ شب دیگه اینجا هستم. دارم میرم شاید یکی‌ از دلیل دلتنگیم اینه. باور کن دلیل بخوام بیرم ۱۰ تا بیشتر می‌شه، پس ببین اینکه داره الان اینجوری زار میزنه انقدر هم ضعیف نیست.

آخه منم هر چی‌ باشم از جنس زن هستم، شاید فکر کنم قوی باشم. کله شق باشم مستقل باشم اما هنوز زمان‌هایی‌ وجود داره که واقعیت خودش رو نشون میده. شاید دلم برای او هم تنگ شده. انقدرهر روز همدیگرو میدیدیم که کاملا میدونست مریم کی‌ داغونه یا کی‌ خوبه. زمانی‌ که داغون بودم، یک نگاه تو چشمم میکرد و میگفت چیه، می‌گفتم هیچی‌ وقتی‌ می‌خواستم ترک کنم اتاقش رو میگفت نه بشین، بهم بگو. الان نیست، اون حمایت رو ندارم. منم آدمم نه فکر نمیکنی‌ من هم ... اصلا فکر میکنی‌. امان از این عادتها. امشب دارم بی‌ پرده مینویسم. میترسم، خیلی‌. میدونم همه چیز درست می‌شه همه چیز تموم می‌شه. کمکم کن، تنها تو میتونی‌ دردم رو بفهمی، تنها با تو راحتم. پس تنهام نزار. دوستت دارم.

یاس سفید



Thursday, November 26, 2009

نمیدونم چطور به خودش اجازه میده به جای من تصمیم بگیره. این بار رو که جلوش ایستادم میفهمه که هر من ماست چقدر کره میده. خسته هستم، خیلی‌ خسته. حتا حوصله تو رو هم ندارم، پس زودتر میرم.

Sunday, November 22, 2009

قانون بازی

دلم برات تنگ شده خیلی‌ زیاد. والریا هم رفت و برای من دفتر خاطراتش رو گذشت. چیزی که مسلما خیلی‌ براش عزیز بود اما تصمیم گرفته بود از بین ببرتش. لحظه آخر وقتی‌ تو اغوش گرفتمش و بوسیدمش بهم گفت، مال تو. ازش خوب مراقبت کن. هنوز نفهمیدم چرا این کار رو کرد، دفترچه‌ای که مطالب شخصیش رو نوشته بود. عشق پنهانیش به گویدیرو رئیس شرکتش و حسش به زندگیش. روز به روز. احساس می‌کنم چه گنجینه‌ای برام گذشته اما چرا. خودم هم نمیدونم. حالا کار هر شب من شده خوندن دفترچه. نمیدونم آیا باز هم همدیگرو خواهیم دید یا نه. امروز دلتنگی‌ خاصی‌ داشتم، دلم برات تنگ شده که سرم رو روی شونه هات بگذارم و‌ های های گریه کنم. نمیدونم چرا زندگی‌ اینجوری با افراد بازی‌ میکنه. شاید من قانون بازی رو نمیدونم.

Thursday, November 19, 2009

زندگی

روزها می‌گذره و من به جای اینکه مطمئن تر بشم و آرامشم بیشتر بشه، استرس دار میشم. دلم میخواهد بیدار شم و ببینم این کابوسی بیش نبوده. اما نه هر روز صبح روز از نو، روزی از نو. دلم میخوات براش ایمیل بزنم که دیگه خسته هستم انقدر ایمیل نزن. دیوانه هست ساعت ۱:۲۰ شب بهم ایمیل زده به وقت خودشون که می‌شه ۱۰:۲۰ ما. جوابش رو دادم و باز صبح یک ایمیل دیگه. دلم میخت بهش بگم بابا چرا انقدر سخت میگیری. من می‌خوام ۴۰ دقیقه صحبت کنم. تو ۲ هفته زندگی‌ من رو مختل کردی. مساله اینجاست که کسانی‌ که میان سر سخنرانی‌ تو معمولا ۱۰ دقیقه اولش رو میفهمن و جمع بندی آخرش رو. حالا تو این همه استرس به من وارد میکنی‌ که چی‌. فعلا چیزی نگفتم اما ترسم از اینه که یک زمان کاسه صبرم لبریز بشه و بزنیم به تیپ هم.

حتا آرامشی که شبها بعد از رفتم از دانشگاه در خونه داشتم صلب شده. کار می‌کنم حداقل ۲ ساعت در شب و دیر تر میخوابم. دیگه ورزش بی‌ ورزش. به خودم کم میرسم و کارهای عقب افتاده خیلی‌ دارم. کی بشه که این مدت هم تموم بشه. تعجبم از کششی هست که دارم. معمولا زود از پا در میام، فعلا که خودش رو نشون نداده.

والریا هم که داره یکی‌ دو روز دیگه میره. انقدر بهش عادت کردم که برام سخته. اما هیچ چیز موندنی نیست. نمیتونم بیشتر بنویسم. فقط سعی‌ می‌کنم اروم باشم. مواظب خودت باش.

مریم

Tuesday, November 17, 2009

حمله صرع

منتظر اتوبوس ایستادم دخترکی جلو میاد و می پرسه کی‌ میاد؟ میگم ۵:۵۰ ساعت چنده؟ میگه ۵:۴۷ پس ۳ دقیقه وقت داریم باهم میریم زیر سقف کتابفروشی دانشگاه برای فرار از بارون شدید. کاپشن سفید پوشیده. خوش لباس هست و مدل موش رو خیلی‌ دوست دارم. بعد از مدتی‌ سوار باس میشیم، صندلی‌ پشتش می‌شینم و تو دنیای خودمم. بعد از مدتی‌ برمی گرده و یک نگاه عجیب به عقب میندازه. یک به یک افراد رو برانداز میکنه و بر میگرده. انگار اومده یه سیاره دیگه و همی‌ موجودات این سیاره براش عجیبن. بعد از کمی‌ بلند می‌شه به طرف در عقب باس و اونجا در حالیکه ایستاده شماره میگیره. زنگ اتوبوس رو میزنه اما پیاده نمی‌شه و تکیه داده به در باس که کار خطرناکی هست. تلفن دم گوشش هست اما حرف نمیزنه. نمیدونم چشه تا اینکه باس ترمز میکنه و میخوره به اینطرف اونطرف میفته درست کنار در عقب. میدوم کنارش می‌شینم رو زانو نشسته. میگم خوبی‌؟ خوبی‌؟ صدام رو میشنوی؟ پا شو. لطفا پاشو اما هیچ عکس العملی نشون نمیده. همینجوری نشسته و با دوتا دستش خنج میکش پاهاش رو انگار چیزی رو بخت محکم بکشه.

بهش میگم چته حرف بزن اما هیچ عکس العملی نداره. با خودم فکر می‌کنم صرع داره اما مامان همیشه میگفت دهنشون رو قفل می‌کنن. گیجم نمیدونم چه کار کنم. فقط داد میزنم لطفا در عقب رو باز نکنید. راننده نگاه میداره و یکی‌ دیگه به ۹۱۱ زنگ میزنه تا اورژانس بیات. در حالیکه کنارش نشستم بغلش می‌کنم. میگم نگران نباش. دستش رو تو دستم میگیرم و با انگشتم انگشتش رو میمالم. طوری نیست. می‌پرسن سنش؟ میگم بگو ۲۰. میگه نفس میکش؟ میگم آره. فقط حرف نمیزنه صدامم نمیشنوه. دستهاش رو محکم مشت میکنه و کج و قوس میره. میگه میگن یک طرف بخوابونش. میگم نمی‌شه جا نداریم اینجا کف باس هم خیسه خیسه. میگه ببین پلاک داره میگم آره دستبندش یه علامت پزشکی‌ داره اما انقدر دستش رو محکم گرفته که نمیتونم کاری کنم. میگه میگن باید نفس کشیدنش رو چک کنی‌ که حتما نفس بکشه. میگم باشه، همه سر جاشون نشستن و سرک میکشن فقط یه دختر و پسر دیگه هستن که پیشمون نشستن و کمک می‌کنن. دستهاش رو محکم تو دستم میگیرم. انگشتهاش رو لای انگشتهم میکنه و محکم فشار میده. درد دارم اما هیچ چیز نمیگم. میگم فقط آروم باش. میان.

و بعد ۳ دقیقه اورژانس میات ۲ تا مرد. میان سریع تو اتوبوس و ازم سئوالاتی می‌کنن. حتا نمیتونم حرف بزنم. ماسک رو میذارن رو دهانش. یک پسر جوون هم میات میشینه کنارم. میگه دوست پسرشم. بهم زنگ زد حالم بده و تو باس هستم. اما دیگه حرف نزد. بعد از مدتی‌ اتوبوس دیگه میت و میگن بقیه خارج شن. در عقب باز می‌شه و من میگم ببندش چون تکیه داده. میرم پایین و پشتش رو میگیرم. در بسته می‌شه و خودم لای در میمونم. خلاصه که جریانی بود دیشب. وقتی‌ رفتیم به اتوبوس دیگه سرم رو میزارم روی میله و گریه می‌کنم. اصلا آروم نمیشم تو شوک هستم. یکی‌ میگه بیا بشین میگم نه خوبم نفسهای عمیق میکشم. دستهام میلرزه.

اون شب تموم شد اما من فکر می‌کردم دیگه قوی شدم دیگه پوست کلفت شدم. دیگه اونقدر حساس نیستم اما میبینم که نه هنوز هم همون قدر شکننده ام که بودم. موقع کمک کردن بهش خوب بودم و قوی ولی‌ بعدش تقاص پس دادم. به مامان ماجرا رو میگم کلی‌ با هم حرف می‌زنیم. میگه مریم هنوز درخت چشمه هستی‌. شکننده و حساس.

الان دارم فکر می‌کنم افرادی که ظاهر سالمی دارن همین دوستهام چه بسا که مشکلات زیادی دارن که زیر این بدن یا خنده پوشیده باشه و من ندونم. از این فکر میترسم نمی‌خوام به همچین چیزی فکر کنم.

مریم

Monday, November 16, 2009

هیچ وقت راضی‌ نیست، هیچ وقت. بعد از کلی‌ کار کردن توی هفته اخیر توی میتینگ بهم میگه فقط این اسلاید‌ها رو درست کردی. سلایدهایی که ۵۱ هستن و با چه مکافتی حتا روز رممبرنس دی و روز شنبه روش کار کردم. میگه روی تزت چی‌ کار نکردی. نه وقت نکردم. اون پیپری که بهت گفتم چی‌، خوندمش ۲ ماه پیش سوال کردم ۲ هفته جواب ندادی ولش کردم. میم اونجا با هم کار می‌کنیم روش. پس بریم سر سلایدهات.

و تصحیح هست که میکنه و این رو اضافه کن اون رو چرا نگفتی. آخه بابا توی ۴۵ دقیقه من که نمیتونم یک کورس رو درس بدم. اصله ماجرا رو میگم هر کی‌ بیشتر خواست یا سوال میکنه یا رفرنس میخونه. عجب گیری کردم با این. خودم کمالگرا اون دیگه بدتر از من. فکر میکنه همه چیز باید کامل و بدون اشکال و قلمخردگی باشه. بابا آخه منم آدمم، منم دوست دارم روی تاک خودم نظر بدم. چرا انقدر باید دست بالا بگیرم که کسی‌ چیزی نفهمه. اون وقت پارسال همین خود تو بودی که گفتی‌ مریم می‌خوام به مردم بگی‌ چه کار میکنی‌ یا اینکه بگی‌ خیلی‌ کار درستی‌. نمیفهممت، اون راه دور هم که دیگه واویلا. اینجا بودی روبروی هم حرف هم رو نمی‌‌فهمیدیم حالام که دیگه دوری. دلم خیلی‌ پره، می‌‌نویسم که شاید سال دیگه به این بخندم. شاید بگم نه به نفع خودم بود. اما در حال حاضر میگم خیلی‌ سخت گیری همین و بس.

مریم