Tuesday, November 17, 2009

حمله صرع

منتظر اتوبوس ایستادم دخترکی جلو میاد و می پرسه کی‌ میاد؟ میگم ۵:۵۰ ساعت چنده؟ میگه ۵:۴۷ پس ۳ دقیقه وقت داریم باهم میریم زیر سقف کتابفروشی دانشگاه برای فرار از بارون شدید. کاپشن سفید پوشیده. خوش لباس هست و مدل موش رو خیلی‌ دوست دارم. بعد از مدتی‌ سوار باس میشیم، صندلی‌ پشتش می‌شینم و تو دنیای خودمم. بعد از مدتی‌ برمی گرده و یک نگاه عجیب به عقب میندازه. یک به یک افراد رو برانداز میکنه و بر میگرده. انگار اومده یه سیاره دیگه و همی‌ موجودات این سیاره براش عجیبن. بعد از کمی‌ بلند می‌شه به طرف در عقب باس و اونجا در حالیکه ایستاده شماره میگیره. زنگ اتوبوس رو میزنه اما پیاده نمی‌شه و تکیه داده به در باس که کار خطرناکی هست. تلفن دم گوشش هست اما حرف نمیزنه. نمیدونم چشه تا اینکه باس ترمز میکنه و میخوره به اینطرف اونطرف میفته درست کنار در عقب. میدوم کنارش می‌شینم رو زانو نشسته. میگم خوبی‌؟ خوبی‌؟ صدام رو میشنوی؟ پا شو. لطفا پاشو اما هیچ عکس العملی نشون نمیده. همینجوری نشسته و با دوتا دستش خنج میکش پاهاش رو انگار چیزی رو بخت محکم بکشه.

بهش میگم چته حرف بزن اما هیچ عکس العملی نداره. با خودم فکر می‌کنم صرع داره اما مامان همیشه میگفت دهنشون رو قفل می‌کنن. گیجم نمیدونم چه کار کنم. فقط داد میزنم لطفا در عقب رو باز نکنید. راننده نگاه میداره و یکی‌ دیگه به ۹۱۱ زنگ میزنه تا اورژانس بیات. در حالیکه کنارش نشستم بغلش می‌کنم. میگم نگران نباش. دستش رو تو دستم میگیرم و با انگشتم انگشتش رو میمالم. طوری نیست. می‌پرسن سنش؟ میگم بگو ۲۰. میگه نفس میکش؟ میگم آره. فقط حرف نمیزنه صدامم نمیشنوه. دستهاش رو محکم مشت میکنه و کج و قوس میره. میگه میگن یک طرف بخوابونش. میگم نمی‌شه جا نداریم اینجا کف باس هم خیسه خیسه. میگه ببین پلاک داره میگم آره دستبندش یه علامت پزشکی‌ داره اما انقدر دستش رو محکم گرفته که نمیتونم کاری کنم. میگه میگن باید نفس کشیدنش رو چک کنی‌ که حتما نفس بکشه. میگم باشه، همه سر جاشون نشستن و سرک میکشن فقط یه دختر و پسر دیگه هستن که پیشمون نشستن و کمک می‌کنن. دستهاش رو محکم تو دستم میگیرم. انگشتهاش رو لای انگشتهم میکنه و محکم فشار میده. درد دارم اما هیچ چیز نمیگم. میگم فقط آروم باش. میان.

و بعد ۳ دقیقه اورژانس میات ۲ تا مرد. میان سریع تو اتوبوس و ازم سئوالاتی می‌کنن. حتا نمیتونم حرف بزنم. ماسک رو میذارن رو دهانش. یک پسر جوون هم میات میشینه کنارم. میگه دوست پسرشم. بهم زنگ زد حالم بده و تو باس هستم. اما دیگه حرف نزد. بعد از مدتی‌ اتوبوس دیگه میت و میگن بقیه خارج شن. در عقب باز می‌شه و من میگم ببندش چون تکیه داده. میرم پایین و پشتش رو میگیرم. در بسته می‌شه و خودم لای در میمونم. خلاصه که جریانی بود دیشب. وقتی‌ رفتیم به اتوبوس دیگه سرم رو میزارم روی میله و گریه می‌کنم. اصلا آروم نمیشم تو شوک هستم. یکی‌ میگه بیا بشین میگم نه خوبم نفسهای عمیق میکشم. دستهام میلرزه.

اون شب تموم شد اما من فکر می‌کردم دیگه قوی شدم دیگه پوست کلفت شدم. دیگه اونقدر حساس نیستم اما میبینم که نه هنوز هم همون قدر شکننده ام که بودم. موقع کمک کردن بهش خوب بودم و قوی ولی‌ بعدش تقاص پس دادم. به مامان ماجرا رو میگم کلی‌ با هم حرف می‌زنیم. میگه مریم هنوز درخت چشمه هستی‌. شکننده و حساس.

الان دارم فکر می‌کنم افرادی که ظاهر سالمی دارن همین دوستهام چه بسا که مشکلات زیادی دارن که زیر این بدن یا خنده پوشیده باشه و من ندونم. از این فکر میترسم نمی‌خوام به همچین چیزی فکر کنم.

مریم

No comments: