روزها میگذره و من به جای اینکه مطمئن تر بشم و آرامشم بیشتر بشه، استرس دار میشم. دلم میخواهد بیدار شم و ببینم این کابوسی بیش نبوده. اما نه هر روز صبح روز از نو، روزی از نو. دلم میخوات براش ایمیل بزنم که دیگه خسته هستم انقدر ایمیل نزن. دیوانه هست ساعت ۱:۲۰ شب بهم ایمیل زده به وقت خودشون که میشه ۱۰:۲۰ ما. جوابش رو دادم و باز صبح یک ایمیل دیگه. دلم میخت بهش بگم بابا چرا انقدر سخت میگیری. من میخوام ۴۰ دقیقه صحبت کنم. تو ۲ هفته زندگی من رو مختل کردی. مساله اینجاست که کسانی که میان سر سخنرانی تو معمولا ۱۰ دقیقه اولش رو میفهمن و جمع بندی آخرش رو. حالا تو این همه استرس به من وارد میکنی که چی. فعلا چیزی نگفتم اما ترسم از اینه که یک زمان کاسه صبرم لبریز بشه و بزنیم به تیپ هم.
حتا آرامشی که شبها بعد از رفتم از دانشگاه در خونه داشتم صلب شده. کار میکنم حداقل ۲ ساعت در شب و دیر تر میخوابم. دیگه ورزش بی ورزش. به خودم کم میرسم و کارهای عقب افتاده خیلی دارم. کی بشه که این مدت هم تموم بشه. تعجبم از کششی هست که دارم. معمولا زود از پا در میام، فعلا که خودش رو نشون نداده.
والریا هم که داره یکی دو روز دیگه میره. انقدر بهش عادت کردم که برام سخته. اما هیچ چیز موندنی نیست. نمیتونم بیشتر بنویسم. فقط سعی میکنم اروم باشم. مواظب خودت باش.
مریم

No comments:
Post a Comment