Sunday, February 1, 2009

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد



سلام،

ژانویه هم گذاشت و فبریه اومد. چقدر زود زمان میگذره. هفته‌ی خیلی خوبی نداشتم. ذهنم مشوش و آرامش ندارم. خواب هم ندارم طوری که به زور صبح از خواب پا میشم. مثل یکی که به زور بلندش کنن. البته بعدش به مرور زمان بهتر می شم. آتیش زیر خاکسترم که به ظاهر آروم به نظر میرسه اما اون زیر داره می سوزه و با کمترین وزش باد یا خار و خاشاک باز شروع میکنه به گر گرفتن. تو هفته‌ی قبل یه سری اتفاقها افتاد که آمادگیش رو نداشتم. البته اشتباه از من بود چون باید . . . ولش کن حالا که نمیشه کاریش کرد.

بعد از شنیدن اون خبر خیلی داغون شدم در حالیکه اولش خیلی برام مهم نبود، شاید جدی نگرفتم یا نخواستم بفهمم. اما بعدش به جایی رسید که به شراره بهترین دوستم بعد بهار توی اینجا تماس گرفتم. هر چی با خودم کلنجار رفتم نشد، زنگ زدم و کلی زار زدم براش. اونم که نامردی نکرد . . . الآن میخندم اما اون موقع چقدر زار زدم خدا میدونه. کلی وقت بود که گریه نکرده بودم.

تجربه های جدید با گروه جدید. این گروه رو خیلی دوست دارم و باهاشون احساس آرامش میکنم. بحث ها جالبتر و به درد بخورتر هست و همه چیز تا وقتی با هم هستیم خوبه و بعدش ...

یوگا رو هم که از این سه شنبه شروع کردم، خیلی خوب بود ولی با اون چیزی که فکر میکردم خیلی فرق داشت.

سفر ونکوور هم اونجوری که میخواستم خوش نگذشت. خوب بود اما . . . وای که چقدر فکر توی ذهنم هست و مدام یه چیز جدید برای . . . این هفته بس که گیج بودم دست چپم رو با آب جوش کامل سوزوندم. آب رو بجای لیوان ریختم روی دستم. فقط همین و بعد کلی مراقبت حالا هنوز سه تا از انگشتهام روش سوختگی دیده میشه.

دیروز هم که گیج بودم، اصلا احساس خوبی نداشتم اما ماشین رو برداشتم رفتم با دیان بیرون. نتونستم حتی بفهمم که اصلا هوش و هواس ندارم برای رانندگی. تا اینکه یه جا به دیان گفتم من اینجا پیاده میشم ماشین رو ببر چون قرار بود بعدش برم سینما. نمیدونم چرا یا چه جوری توی پارکینگ معلولین پارک کردم. فقط می خواستیم جابجا بشیم و همونجا پلیس گرفتم. روی تابلو زده بود ۱۵۰ دلار جریمه و . . . آه که نتونستم درست تصمیم بگیرم و بعدش هم باز همون پلیس یک باره دیگه پشت چراغ قرمز هیچ کاری نکردم فقط دایان که پیاده شده بود رو سوار کردم. نمیدونم چه مرگش بود اما فکر کنم دوتا جریمه شدم. منتظرم بیات خونه ببینم چقدر هست. یعنی رفته بودم بیرون اوضاع بهتر بشه. هیچ وقت جریمه نشدم اونم به جرمی که مرتکب نشده باشم اما گویا روز روز من نیست. فیلم هم که اوضاع رو بد از بدتر کرد. خیلی خوب بود اما من خوب نبودم.

و جمعه و دعای کمیل و عصبانیت من از دست دوستم که نتونستم آروم بشم و بعد خنده نابجا که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گفتگو ...


کاش میشد برگشت، کاش میشد اشتباه ها رو جبران کرد کاش میشد خوب بود، خوب دید و خوب رفتار کرد. آهنگ ایگر هم که دیگه شده ... نفس عمیقی میکشم الآن نمیخوام اینجا باشم. دلم برای خانواده ام تنگ شده. برای مامان، بابا و خواهر کوچیکم. نمیدونم چه مرگم باز میزنم زیر گریه... تمرکز ندارم کارم رو میکنم اما لذت نمیبرم. توی تحقیقم یه چیزی فهمیدم که بوعالم خیلی خوشحال شد اما من چی. نمیدونم چمه دلم برات تنگ کی برمیگردی پیش؟ آرامش بگیرم. آرومم کن، کمکم کن. میدونم میای، پس زودتر بیا

یاس سفید.

http://ca.youtube.com/watch?v=Sz1idnMQFOA&feature=PlayList&p=9C2ABD0740386B74&index=2

No comments: