Sunday, February 8, 2009

کتاب خوان

سلام،

امشب هم باز حال عجیبی دارم. با وجود اینکه امروز کلا به بیرون رفتن و تفریح گذشت و روز خوبی بود. اما هنوز بعضی فکر ها میان توی سرم و میرن، خاطره‌ها، صداها، افراد و دوستهام بنا به موقعیت می یان تو ذهنم. با کوچک ترین نشانه من رو می برن با خودشون. اما خودمونیم چقدر گریه کردن زیر دوش رو دوست دارم، نه کسی صدای هق هقت رو می شنوه و نه میبینه که چه خبره، تازه اگر هم چشمت قرمز شه بخاطر شامپو بوده. اینکه آب اشکهات رو می شوره و . . . حسش خوبه. گاهی خواستی گریه کنی حتما امتحان کن، جواب میده.

از اونجایی که باز وقت ندارم فقط تیتروار فکرم رو مینویسم برات. فقط اینکه فکر نکنی سر مریم گرم هست تحویل نمیگیره.

۱. تا اینکه کاری برای دیگران انجام ندهی، برات کاری انجام نمیدن. باید بی چشم داشت داد تا زمانی از طرف اون نفر جبران بشه. فقط صبر میخواهد. اما مریم به یاد داشته باش که اگر میدی توقوع نداشته باش به همون اندازه بهت برگردونن چون معمولا اینجوری نیست و تو توقعت رو بالا می بری. پس به قول امیرعلی اگه مطمئن هستی کاری که می کنی برای خودت توقع ایجاد نمیکنه، اون رو انجام بده اگر نه ...

۲. سنگ هم باشه نرم میشه، زمان نیاز داره. پس مثل قطره‌ی آب صبور باش تا آروم آروم توی وجودش رخنه کنی. این رو به چشم دیدم، فقط یاداوری می کنم.

۳. کارها، برخورد و تفکراتت روی بقییه تاثیر داره. سعی کن حتی اگه تو موقعیتی قرار گرفتی که نمیتونستی عاقلانه تصمیم بگیری، یک لحظه صبر کن. یکم فکر کن و ببین این تصمیم که میگیری روی خودت و یا طرف مقابلت در بلند مدت چه تاثیری داره. در حال زندگی کن اما تصمیم ها رو سعی کن با آینده نگاری انجام بگیری.

۴. امشب فیلم کتاب خوان رو دیدم. یکی از بهترینها بود تو زندگیم. شاید الآن بغضی که توی گلوم هست دلیل اون باشه. چقدر بعضی داستانها واقعی هستن و چقدر . . . خیلی فیلم عالی بود و روی من خیلی تاثیر داشت

۵. دلم برای شقایق تنگ شده احساس میکنم اون تنها کسی بود که می توانست من رو درک کنه بین دوستهام. فازمون با هم یکی بود و حساسیتهامون. کاش اینجا بودی دلم تنگه برای حرف زدن باهات. دلم می تپه برای لحظه لحظه‌ی با تو بودن. کاش فاصله کمتر بود. میدونم خودت هم مشکلات خودت رو داری اما نمیدونی چقدر این مدت دلم برات تنگ شده.

۶. با وجود اینکه دو سال میگذره اما هنوز خاطره‌ها برام تازه هست. آروم نمیشم. خدایا تو کمک کن. چون از دست من کاری ساخته نیست. جسم ناتوان من تحمل این همه سنگینی رو روی شونه هام رو نداره. خودت گفتی ازم بخواهید. پس ازت می خوام. امیدوارم که صدام رو بشنوی و کمکم کنی.


امشب خوبی بود، با دوستم جمع شدیم برای تولد مریم. هم اسم اینجا خیلی داریم. نمی دونم چرا یک لحظه هم صحنه های فیلم از ذهنم بیرون نمیره. چقدر دوستش دارم. شاید باز رفتم ببینمش. احساس می کنم . . . چشم هام رو می بندم و باز به فکر فرو می رم. بگذار به حال خودم باشم. برات مینویسم. به زودی زود. تو هم صبور باش.



No comments: