امروز ساعت ۶:۴۰ بیدار شدم اما نمیتونستم از رختخواب پاشم. خیلی وقت بود اینجوری نبودم. باز خوابیدم. ساعت ۱۰ بحث گروهی داشتیم. من از همیشه ساکت تر. جسمی اونجا بودم اما روحی نه. جای دیگه. ذهنم همه جا بود الا اون اتاق تا اخر دیوید گردانندهی گروه گفت مریم با حرف علی موافقی و اونجا بود که من به خودم اومدم. عذر خواهی کردم و گفتا حواسم اینجا نیست، اصلا نتونستم دنبال کنم حرفش رو. علی پشت شونه ام میزنه و میگه پکری. میگم آره، خیلی سرم شلوغ و فکرم مشوش. خواب هم ندارم و آرامش هم که دیگه نگو. دست میندازه دوره کمرم و میگه خوب می شی. به خودت زمان بده. به دیوید که مدیر جلسه هست میگم دلم می خوات اینجا رو ترک کنم چون امروز فکر نمیکنم بتونم توی بحث شرکت کنم اما بخاطر تعهدی که به گروه دادم می مونم. تشکر میکنه.
تمام این مدت یک ساعت و نیم همش بهم نگاه می کنه و علی هم تمام مدت زیر چشمی حواسش بهم هست. یه موضوع دیگه مطرح میشه و من دارم فکر میکنم به اینکه از اینجا مستقیم میرم ونکوور. نمی خواهم اینجا باشم. زنگ میزنم به دوستم و میگم دارم میام. بعدش هم . . .
و حالا توی دفتر نشستم ساکت و آروم. فقط نهاری که الآن بعد ۲۰ دقیقه روی میز مونده و سرد شده رو نگاه میکنم. اشتها ندارم و اینبار آنگس هم ساکته. ازم چیزی نمیپرسه چون میدونه جوابش چیه. شکستم، از داخل و نیستی که ببینی چطوره وضعم. هنوز دارم فکر می کنم پاشم برم ونکوور اما نمیدونم چیه که جلوم رو میگیره. به استادم هم میگم حالم خوب نیست. واقعا هم خوب نیست. دلم میخواهد تنها باشم. نمیدوم چرا این حس رو پیدا کردم و چقدر داره اذیتم می کنه. کاش اینجا بودی، که نیستی. که نمیدونم کجایی. که میبینیم ولی . . .
یکی از دوستای ایرونیم اینجا گفته اگه دلت تنگ شد و گوشی برای شنیدن خواستی بهم بگو. زنگ بزن با هم حرف می زنیم. بهش میگم بیشتر از دو گوش به ۲ تا پا نیاز دارم. میخوام راه برم. من یک همراه می خوام. نمیدونم کی از این حالت در میام اما امیدوارم زود باشه.
تمام این مدت یک ساعت و نیم همش بهم نگاه می کنه و علی هم تمام مدت زیر چشمی حواسش بهم هست. یه موضوع دیگه مطرح میشه و من دارم فکر میکنم به اینکه از اینجا مستقیم میرم ونکوور. نمی خواهم اینجا باشم. زنگ میزنم به دوستم و میگم دارم میام. بعدش هم . . .
و حالا توی دفتر نشستم ساکت و آروم. فقط نهاری که الآن بعد ۲۰ دقیقه روی میز مونده و سرد شده رو نگاه میکنم. اشتها ندارم و اینبار آنگس هم ساکته. ازم چیزی نمیپرسه چون میدونه جوابش چیه. شکستم، از داخل و نیستی که ببینی چطوره وضعم. هنوز دارم فکر می کنم پاشم برم ونکوور اما نمیدونم چیه که جلوم رو میگیره. به استادم هم میگم حالم خوب نیست. واقعا هم خوب نیست. دلم میخواهد تنها باشم. نمیدوم چرا این حس رو پیدا کردم و چقدر داره اذیتم می کنه. کاش اینجا بودی، که نیستی. که نمیدونم کجایی. که میبینیم ولی . . .
یکی از دوستای ایرونیم اینجا گفته اگه دلت تنگ شد و گوشی برای شنیدن خواستی بهم بگو. زنگ بزن با هم حرف می زنیم. بهش میگم بیشتر از دو گوش به ۲ تا پا نیاز دارم. میخوام راه برم. من یک همراه می خوام. نمیدونم کی از این حالت در میام اما امیدوارم زود باشه.

1 comment:
Oon 2 ta pa ro bayad sabr koni...
ta 2 ta payi biad ke hamishe bahat rah biad, na faghat chand ta masir....
(Vancouver ham pa sho boro, khoobe ;) )
Post a Comment