Monday, May 11, 2009

میلاد



یاد تکه‌ای که شاملو خونده میفتم "چیدن سپیده دم". اونجایی‌ که میگه "میلاد یکی‌ کودک شکفتن گلی‌ را ماند. چیزی نادر به زندگی‌ آغاز می‌کند با شادی و اندکی‌ درد. روزانه به گونه ای نمایان بر می بالد. به آن ماند که نادره ی نخستین است و نادره ی آخرین." امروز یکی‌ از دوستم یک پسر خوشکل به دنیا اورد. این اخر هفته نگرانش بودم اما انقدر سرم شلوغ بود که نتونستم سر بهش بزنم. یکم زودتر از موعد بچه بدنیا اومد. من امروز تا فهمیدم جریان رو درس و کار رو گذشتم و با اتوبوس رفتم ملاقاتش. واقعا بچه ی تازه به دنیا اومده نادره هست واقعا که شاملو راست گفته و مریم خوشحال از اینکه بچه ش بدنیا اومده. از تجربه هاش میگه. می گم چرا زودتر بهم خبر ندادی و سوال می کنه "میخواستی اینجا باشی‌" میگم نه عزیزم. اگه اینجا هم بودم، من فکر نمی کنم قدرت این رو داشتم که باهات باشم. خوشحال هست و ذوق زده و من بعد حدود دو ساعت و نیم برمی گردم به زندگی‌ عادیم با چهار ساعت تاخیر. اما دوستیها بیشتر از این حرفها می ارزه، باور کن.

خوشحالم که رفتم پیشش وقتی‌ بهش زنگ می زنم که می‌خوام برم دیدن مریم بهانه می اره و میگه بعدا می ریم موقعی که اومد خونش. نمیدونم، کاش می شد انقدری که به فکر خودش هست به فکر دیگرون هم باشه. من که نمیتونم، نمیدونم اما یک جورایی نمیتونم خودخواه باشم. همیشه دیگران رو در نظر می گیرم حتی پیش از خودم. همون قانون بقای انرژی. امشب ازش ناراحتم و هر چی‌ فکر می‌کنم نمیتونم ... من که نمیتونم اون رو عوض کنم. صد سال اینجوری زندگی‌ کرده و حق خودش رو هم می گیره و ... شاید من زیاده روی می‌کنم شاید ایراد از منه. اما دوست دارم همینی که هستم. مواظب خودت باش تا بعد.

مریم

No comments: