Sunday, May 3, 2009

A lot to talk about

سلام،

امروز مسخره‌ ترین اتفاق زندگیم برام افتاد. بوی ادکلن خودم منو یاد یکی‌ از دوستهام انداخت، البته اون دوست پسر هست و نمیدونم این بوی ادکلن چه ربطی‌ به بوی ادکلن اون داشت. شاید ته مایه ی هم بودن اما خاطره‌هایی‌ که زیر خروار‌ها غبار مدفون شده بود همه برام نمایان شد.

صبح باهم صحبت می‌کنیم. میگه مریم وقتی‌ مجردی قدرش رو بدون. وقتی‌ ادم مجرد هست، قدر نمیدونه. همش فکر میکنه چیزی کم داره. اما بعد وقتی حتی یک دوست دختر داشته باشی‌ شاید اون چیز‌هایی‌ که می‌خوای به دست بیاری اما خیلی‌ چیز‌ها رو از دست میدی. اون آزادی عمل رو نداری، میفهمی که؟ میگم آره. میدونستم رابطشون دوام نخواهد داشت اما نخواستم بهش بگم. نمیدونم مساله این هست که ما ادمها هر چی‌ داشته باشیم، آخرش ناراضی هستیم.

دیروز نشستم خونه تکونی عکسهام، خیلی‌ از عکس‌ها رو پاک کردم، با دلیل. احساس می‌کردم این عکس‌هایی‌ که رو لپتاپم انقدر جا گرفتن توی خاطره من چقدر جا گرفتن. با این پاکسازی، دو تا حافظه امیدوارم پاک شه، یکی‌ ماله من یکی‌ مال لپتاپم.

نمیدونم چی‌ بهش بگم، اما باید بهش بگم که کارش درست نیست. نمیدونم چطور میتونه اما درست نیست. البته بعضی‌ وقتها میگم ربطی‌ به تو نداره اما داره وقت من رو هم میگیره. آخه اینجوری نمی‌شه که هر وقت کفگیرش به ته دیگ خورد یاد من بیفته آخه من هم آدمم، مشکلات خودم رو دارم و اینکه آخه من چه کاره هستم این وسط. سخته اما من مطمئنم راه درست همین هست. منتظرم از مسافرتش برگرده بشینم مرد و مردونه باهاش حرف بزنم. همه چیز رو روشن کنم و خیال خودم رو راحت.

و هفته ی آینده نمیدونی چقدر خوشبین هستم که خوب خواهد بود و ایمیلی‌ که باید فرستاده بشه. انمیدونم جوابش چی‌ هست اما باید تشکر کرد و قدردانی حتی اگه طرفت حتی حالیش نباشه. تو کار خودت رو انجام بده باقیش سهم اون هست.

راستی‌ دعای کمیل، احساس آرامش می‌کنم نمیدونم چرا انقدر لمسش می‌کنم جمله به جملش رو. نمیدونم زمانی‌ با خودم فکر کردم مسخره هست این جمعمون اما حالا دوستش دارم. میخونمش و ...

حرف برای گفتن زیاد دارم اما حالا باز وقت باقیست. مواظب خودت باش.

مریم

No comments: