سلام،
نمیدونی چه احساس خوبی دارم. احساس سبکی، شادی و خوشبختی. خیلی حالم خوبه و امیدوارم همینطور ادامه پیدا کنه. خیلی چیزا هست که تو این مدت اتفاق افتاد و دلم می خوات بنویسم اما امان از این زمان.
از کجا شروع کنم. از سه شنبه که قرار بود با چند تا از دوستان بریم رستوران ایرانی. ایمیلش رو که زدم چند تا تلفن داشتم و جوابهایی به ایمیلم. خلاصه که شواهد نشون میداد میتونیم ۱۲-۱۰ نفر باشیم اما یه سری از بچه ها تصمیم گرفتن برن خرید و ماشین اجاره کرده بودن که برن. مشکلی نبود می شد یه جورایی برنامه دیرتر شروع بشه, من که اصلا حرفی نداشتم. اما خلاصه بعد کلی تماس و این حرفا آخرش ۱۲-۱۰ نفر رسید به من و سمیرا. اشکالی ندشت، مهم برام این بود که برم بیرون. تو ایمکس فیلم نهایت رو نشون میدادن و من از اونجایی که کریسمس پارسال یه کارت سالانهی ایمکس کادو گرفتم میخواستم برم فیلم رو ببینم. خیلی جالب بود موضوعش، در مورد هماهنگی آدم ها با مصایب طبیعت بود. بحث زیاد داشت و نتایج اخلاقی جالب، البته شاید برای من.
بعد رفتیم رستوران که صاحبش رو میشناسم، نسیم و شهرش. خانوم گلی هست, خلاصه که منم روزه بودم و حسابی گرسنه. دوتامون کوبیده سفارش دادیم. نمیدونم بحث از کجا شروع شد. دیدیم غرق بحث هستیم و برای اینکه بیشتر بمونیم اونجا سفارش چایی دادیم. چایی تموم شد و حرفای ما تموم نشد. بنابراین تو این برف پیاده راه افتادیم خونه در حالیکه حرف میزدیم. چقدر دلم برای یک همچین لحظه هایی لک زده بود. قدم زدن با یکی. احساس عالیی بود, خیلی عالی. تنها چیزی که اون شب اذیتم میکرد این بود که چرا بعضی از دوستان ایرانی نمیتونن نه بگن، آخه وقتی که میدونی دلت نمی خوات بیای، چرا افراد مختلف رو واسطه قرار میدی که ببینی این چی میگه اون چی میگه. این اذیتم میکنه. چه خوب بود رک و صریح می شد احساست یا نظرت رو بگی. یعنی چرا نمیشه؟ شاید فرهنگمون این رو رد میکنه که به احساس طرف باید احترام بگذریم. نمیدونم چی میشه اینو برداشت کرد.
شب ۲۴م یعنی دیشب شب کریسمس بود, استادم بوعالم دعوتم کرده بود خونشون. ساعت۲:۱۵ بود که موبایلم زنگ زد. انگس بود پشت تلفن. میخواست بدوه که من ای دی وی دی و ای مووی دارم یا نه. میخواست یه فیلم از دختر خواهرش درست کنه به عنوان یکی از کادوهای کریسمس. میدونستم براش خیلی مهم هست که بتونه آمادش کنه وگر نه اصلا تماس نمی گرفت. اوه راستی آنگس هم دفتریم هست. خلاصه که بهش آدرس دادم ولی گفتم که من باید ساعت ۵:۳۰ برم. ۴۵ دقیقهی بعد خونمون بود و خیلی زود شروع کرد به کار. من هم نشستم روی تخت و کتاب پرشنداییل رو که تقریبا آخرش هستم راخوندم. در این میون باید یه چیزی میخوردم چون باز روزه گرفته بودم, نماز میخوندم و لباس می پوشیدم. سعی کردم جوری برخورد کنم که اون اذیت نشه که اونجاست یا اینکه تحت فشار باشه که کارش رو تموم کنه. چون میدونم آدمی هست که باید با آرامش و دقت کار کنه. بهش گفتم من میرم و میتونه خونه بمونه چون دایان با این مسئله مشکلی نداره. اونم خوشحال شد و موند تا کارش رو تموم کنه.
مهمونی کلا ۱۴ نفر بودیم. ۳ خوانوادهی ۴ نفر و ۲ تا دانشجو. مهمونی ساعت ۶ شروع میشد, با این برفی که اومده خیلی سخت میشه تو کوچهها راه رفت. خونش خیابونه بلیر هست و باید اتوبوس ۲۷ رو میگرفتم. خلاصه چون دیر امد ۲۸ رو گرفتم تا شلبرن و بقیهی راه رو پیاده رفتم حدودای ۶:۱۰ رسیدم. خیلی هم دیر نبود چون بغیر از دوستم کسه دیگیی نیومده بود. حدود۶:۴۵ بعد از نوشیدنی شام روی میز چید شده بود. بوقلمون که عنصر اصلی سفره هست, لوبیا, سبزیجات, خوراک اسفناج با پنیر, پورهی سیب زمینی, دلمهی کلم, سمبوسه و . . . . رسم اینجا اینه که هر کس خودش برای خودش غذا میکشه و هر جا راحت بود میشینه. رو مبل، رو زمین، ایستاده هر جور راحتی.
غذای آلجی زن بوعالم مثل همیشه خوشمزه بود. تشکر کردم و شروع کردم به جمع کردن بساط غذا. معمولا این عادت رو دارم که اگه مهمونم کمک میکنم. چون صاحب خونه که گناه نکرده دعوت کرده. غذا رو اون پخته دلیل نداره خودشم جمع کنه و بشوره. این توقع رو هم موقعی که دوستام میان خونم دارم، چون به نظرم عادلانه هست. خلاصه که همه تو جمع کمک کردن، حتی بچه ها اینرو خیلی دوست داشتم. بعدش نوبت دسر شد که هر کس یک چیزی اورده بود.
جمع جالبی بود, یکی از آقایون توی کار فضا بود و نحوهی تشکیل سیارهها. اون یکی مهندس سلولهای خورشیدی بود, یکی از خانوما پرستار و دیگری شغل دفتری داشت. آشنایی هاشون هم جالب بود و بحث از همه چیز شد. فرهنگ، غذا، برف، تایر، ماشین، دزدی از خونه ی استادم، تاکسیها ... . بحثها رو دوست داشتم حالت خانوادگی داشت تا بحثهایی که من با دوستای مجردم میکنم. خلاصه که دیشب هم خیلی خوب بود.
وقت برگشتن رانندهی اتوبوس حدس بزن کی بود جان. صاحب خونه ی قبلیم. مونده بودم چی بگم. دیروز دیده بودمش, و با یک سلام رفتم نشستم. اما زیر چشمی نگاهش میکردم. یه جورایی هنوز ازش میترسیدم. دیشب سوار شدم، گفت یه دختر جوون شب کریستمس تنها تو خیابون چه کار میکنه؟ این به معنای شروع صحبت بود. من هم بدم نیومد، چون درست نبود ۳ ماه پیششون بودم. او با دخترش خیلی بهم کمک کردن واسه خرید، جاهای مختلف و قوانین ... . خلاصه که دلم نمیخواست بخاطر یک اشتباه همه چیز رو چشم پوشی کنم. مسئله این بود که بعد شنیدن خبر رد شدن درخواست کارش خونه نشین شد واسه یک هفته و همش مشروب میخورد. از حال عادی خارج شده بود. چیزایی میگفت که ... خلاصه که اونجا رو سریع تخلیه کردم و حالا بعد ۲ سال و نیم میدیدمش.
مثل همیشه مهربون به نظر میرسید, صحبت کریم تا اینکه رسیدیم ایستگاه من. گفتم من اینجا پیاده میشم و شیرینی هایی که آلجی بهم داد بود تعارفش کردم،۲ تا برداشت و یک لبخند زد. چقدر خوبه که آدم بتونه ببخشه و یا اشتباه دیگرون رو چشم پوشی کنه. این برخورد یه باره سنگین فکری و احساسی را از روم برداشت. چقدر احساس خوبی داشتم، شروع کردم راه رفتن به خونه در حالی که از نفسهای عمیقی که می کشیدم لذت میبردم. من خوشبخت ترین آدم روی زمینم، باور کن. شاید پیشم نباشی اما خدای بزرگ رو دارم. .
نمیدونی چه احساس خوبی دارم. احساس سبکی، شادی و خوشبختی. خیلی حالم خوبه و امیدوارم همینطور ادامه پیدا کنه. خیلی چیزا هست که تو این مدت اتفاق افتاد و دلم می خوات بنویسم اما امان از این زمان.
از کجا شروع کنم. از سه شنبه که قرار بود با چند تا از دوستان بریم رستوران ایرانی. ایمیلش رو که زدم چند تا تلفن داشتم و جوابهایی به ایمیلم. خلاصه که شواهد نشون میداد میتونیم ۱۲-۱۰ نفر باشیم اما یه سری از بچه ها تصمیم گرفتن برن خرید و ماشین اجاره کرده بودن که برن. مشکلی نبود می شد یه جورایی برنامه دیرتر شروع بشه, من که اصلا حرفی نداشتم. اما خلاصه بعد کلی تماس و این حرفا آخرش ۱۲-۱۰ نفر رسید به من و سمیرا. اشکالی ندشت، مهم برام این بود که برم بیرون. تو ایمکس فیلم نهایت رو نشون میدادن و من از اونجایی که کریسمس پارسال یه کارت سالانهی ایمکس کادو گرفتم میخواستم برم فیلم رو ببینم. خیلی جالب بود موضوعش، در مورد هماهنگی آدم ها با مصایب طبیعت بود. بحث زیاد داشت و نتایج اخلاقی جالب، البته شاید برای من.
بعد رفتیم رستوران که صاحبش رو میشناسم، نسیم و شهرش. خانوم گلی هست, خلاصه که منم روزه بودم و حسابی گرسنه. دوتامون کوبیده سفارش دادیم. نمیدونم بحث از کجا شروع شد. دیدیم غرق بحث هستیم و برای اینکه بیشتر بمونیم اونجا سفارش چایی دادیم. چایی تموم شد و حرفای ما تموم نشد. بنابراین تو این برف پیاده راه افتادیم خونه در حالیکه حرف میزدیم. چقدر دلم برای یک همچین لحظه هایی لک زده بود. قدم زدن با یکی. احساس عالیی بود, خیلی عالی. تنها چیزی که اون شب اذیتم میکرد این بود که چرا بعضی از دوستان ایرانی نمیتونن نه بگن، آخه وقتی که میدونی دلت نمی خوات بیای، چرا افراد مختلف رو واسطه قرار میدی که ببینی این چی میگه اون چی میگه. این اذیتم میکنه. چه خوب بود رک و صریح می شد احساست یا نظرت رو بگی. یعنی چرا نمیشه؟ شاید فرهنگمون این رو رد میکنه که به احساس طرف باید احترام بگذریم. نمیدونم چی میشه اینو برداشت کرد.
شب ۲۴م یعنی دیشب شب کریسمس بود, استادم بوعالم دعوتم کرده بود خونشون. ساعت۲:۱۵ بود که موبایلم زنگ زد. انگس بود پشت تلفن. میخواست بدوه که من ای دی وی دی و ای مووی دارم یا نه. میخواست یه فیلم از دختر خواهرش درست کنه به عنوان یکی از کادوهای کریسمس. میدونستم براش خیلی مهم هست که بتونه آمادش کنه وگر نه اصلا تماس نمی گرفت. اوه راستی آنگس هم دفتریم هست. خلاصه که بهش آدرس دادم ولی گفتم که من باید ساعت ۵:۳۰ برم. ۴۵ دقیقهی بعد خونمون بود و خیلی زود شروع کرد به کار. من هم نشستم روی تخت و کتاب پرشنداییل رو که تقریبا آخرش هستم راخوندم. در این میون باید یه چیزی میخوردم چون باز روزه گرفته بودم, نماز میخوندم و لباس می پوشیدم. سعی کردم جوری برخورد کنم که اون اذیت نشه که اونجاست یا اینکه تحت فشار باشه که کارش رو تموم کنه. چون میدونم آدمی هست که باید با آرامش و دقت کار کنه. بهش گفتم من میرم و میتونه خونه بمونه چون دایان با این مسئله مشکلی نداره. اونم خوشحال شد و موند تا کارش رو تموم کنه.
مهمونی کلا ۱۴ نفر بودیم. ۳ خوانوادهی ۴ نفر و ۲ تا دانشجو. مهمونی ساعت ۶ شروع میشد, با این برفی که اومده خیلی سخت میشه تو کوچهها راه رفت. خونش خیابونه بلیر هست و باید اتوبوس ۲۷ رو میگرفتم. خلاصه چون دیر امد ۲۸ رو گرفتم تا شلبرن و بقیهی راه رو پیاده رفتم حدودای ۶:۱۰ رسیدم. خیلی هم دیر نبود چون بغیر از دوستم کسه دیگیی نیومده بود. حدود۶:۴۵ بعد از نوشیدنی شام روی میز چید شده بود. بوقلمون که عنصر اصلی سفره هست, لوبیا, سبزیجات, خوراک اسفناج با پنیر, پورهی سیب زمینی, دلمهی کلم, سمبوسه و . . . . رسم اینجا اینه که هر کس خودش برای خودش غذا میکشه و هر جا راحت بود میشینه. رو مبل، رو زمین، ایستاده هر جور راحتی.
غذای آلجی زن بوعالم مثل همیشه خوشمزه بود. تشکر کردم و شروع کردم به جمع کردن بساط غذا. معمولا این عادت رو دارم که اگه مهمونم کمک میکنم. چون صاحب خونه که گناه نکرده دعوت کرده. غذا رو اون پخته دلیل نداره خودشم جمع کنه و بشوره. این توقع رو هم موقعی که دوستام میان خونم دارم، چون به نظرم عادلانه هست. خلاصه که همه تو جمع کمک کردن، حتی بچه ها اینرو خیلی دوست داشتم. بعدش نوبت دسر شد که هر کس یک چیزی اورده بود.
جمع جالبی بود, یکی از آقایون توی کار فضا بود و نحوهی تشکیل سیارهها. اون یکی مهندس سلولهای خورشیدی بود, یکی از خانوما پرستار و دیگری شغل دفتری داشت. آشنایی هاشون هم جالب بود و بحث از همه چیز شد. فرهنگ، غذا، برف، تایر، ماشین، دزدی از خونه ی استادم، تاکسیها ... . بحثها رو دوست داشتم حالت خانوادگی داشت تا بحثهایی که من با دوستای مجردم میکنم. خلاصه که دیشب هم خیلی خوب بود.
وقت برگشتن رانندهی اتوبوس حدس بزن کی بود جان. صاحب خونه ی قبلیم. مونده بودم چی بگم. دیروز دیده بودمش, و با یک سلام رفتم نشستم. اما زیر چشمی نگاهش میکردم. یه جورایی هنوز ازش میترسیدم. دیشب سوار شدم، گفت یه دختر جوون شب کریستمس تنها تو خیابون چه کار میکنه؟ این به معنای شروع صحبت بود. من هم بدم نیومد، چون درست نبود ۳ ماه پیششون بودم. او با دخترش خیلی بهم کمک کردن واسه خرید، جاهای مختلف و قوانین ... . خلاصه که دلم نمیخواست بخاطر یک اشتباه همه چیز رو چشم پوشی کنم. مسئله این بود که بعد شنیدن خبر رد شدن درخواست کارش خونه نشین شد واسه یک هفته و همش مشروب میخورد. از حال عادی خارج شده بود. چیزایی میگفت که ... خلاصه که اونجا رو سریع تخلیه کردم و حالا بعد ۲ سال و نیم میدیدمش.
مثل همیشه مهربون به نظر میرسید, صحبت کریم تا اینکه رسیدیم ایستگاه من. گفتم من اینجا پیاده میشم و شیرینی هایی که آلجی بهم داد بود تعارفش کردم،۲ تا برداشت و یک لبخند زد. چقدر خوبه که آدم بتونه ببخشه و یا اشتباه دیگرون رو چشم پوشی کنه. این برخورد یه باره سنگین فکری و احساسی را از روم برداشت. چقدر احساس خوبی داشتم، شروع کردم راه رفتن به خونه در حالی که از نفسهای عمیقی که می کشیدم لذت میبردم. من خوشبخت ترین آدم روی زمینم، باور کن. شاید پیشم نباشی اما خدای بزرگ رو دارم. .
یاس سفید

1 comment:
خوبه همچین حسی داری
Post a Comment