Tuesday, November 10, 2009

زندگی‌

جدیداً یک حس جدید دارم. دلم می‌خواد شبها به جای پرسه زدن تو اینترنت به خودم برسم. کتاب بخونم، مدیتشین داشته باشم، یا حتا برای خودم آهنگ گوش بدم. کارهام زیاد هست و ذهنم مشغول، احساس می‌کنم دوست ندارم تلفن بازی‌ کنم یا چت یا ...

دوستم از نیو یورک اومد. گویا قرار هست که من با استادم باهم تو یک دفتر کار کنیم. من که عادت دارم همش وول وول بزنم و باید موقع کار کردن آهنگ گوش بدم. این چیزی هست که او خیلی‌ دوست نداره. حالا من دارم فکر می‌کنم من که کوتاه نمیام اونم که میخوات همه زیر سلطه اش باشند. چه اتفاقی‌ بیفته خدا داند. بعد هم اینکه این بینوا فقط از کلّ نیو یورک تنها مجسمه آزادی رو دیده و یک موزه. حتا روز تعطیل هم کار ازش خواسته و با اندی که استادش هست و برای خودش خدایی هست تو علوم اتمسفر میتینگ گذشته. داشتم فکر می‌کردم اگه به من بگه متینگ با اندی من عمرا قبول کنم. دوتاشون میشینن آدمو بمبارون می‌کنن. دارم فکر می‌کنم این همه برنامه ریزی برای رفتن نیو یورک و خرید و بسان و بهمان همه کشک بود. اینجا مفتی چیزی به کسی‌ نمیدن، اگه دارم میرم به عنوان ویزیتر باید عین بچه‌ی آدم کار کنم. خلاصه که خدا خودش بخیر کنه.

دلم برا یکی‌ از دوستم تنگ شد، مدتی‌ بود باهم گپ نزده بودیم. زنگ زدم احوالپرسی کنم و از توی صداش اضطراب رو میشد دید. آدم تقریبا ضعیفی هست برای پسر بودنش. باهم حرف می‌زنیم و از پستداک و سختی‌های پیدا کردنش میگه. احساس می‌کنم چیزی بیشتر از این حرفا باید اذیتش کنه. خلاصه که میگه یکی‌ از دوستهای مشترکمون بعد ۶ سال که ازدواج کردن طلاق گرفتن. دو تا از بچه‌های شریف بودن که با هم ازدواج می‌کنن اما تو این مدت یک سال بیشتر با هم نبودن. چون برای فوق، دکترا و الانم پستداک جاهای مختلف قبول شدن و بد مدتی‌ به این نتیجه میرسن که دیگه با این وضعیت نمی‌شه ادامه داد. حالا که این دوستم هم با یک دختری تو تورنتو دوست هست و حالا بقیه ماجرا که اون رو نگران کرده.

میگه مریم ادم بره از ایران یک دختر بی‌ سواد بیاره که خونه داری کنه و کلی‌ هم خوشحال باشه که طرف اوردتش کانادا تا اینکه با یکی‌ ازدواج کنی‌ که از لحاظ علمی‌ باهات هم سطح باشه و کوتاه هم نیاد برا زندگی‌. خلاصه که دلش پره.

اما خدایش ماهایی که این ور هستیم نه اون ور رو داریم نه این ور. موندیم وسط کار به چه کنم. الان دوستهای زیادیم ازدواج کردن رفتن سر خونه زندگیشون یا شاغل هستن. حالا منی‌ که تا حالا ۴ سال خارج یه جورایی تو غربت زندگی‌ کردم و معلوم نیست کی‌ تموم کنم درسم رو، کجا باشم، و چه چیز‌هایی‌ برام اتفاق بیفته. حرف برا گفتن زیاده اما نمی‌خوام متن طولانی‌ بشه میرم تا برای خودم کتاب بخونم شاید یک مفری باشه از زندگی‌ روزمره با استرس و شکها. زندگیم رو دوست دارم. باور کن، اما عوامل زیادی هستن که توش دخیل هستن، بعضی‌ وقتها هم دست تو نیست. پس قدر هر چی‌ الان داری رو بدون که زمان می‌گذره تا بعد افسوس نخوری. مواظب خودت باش.

مریم

No comments: