Friday, November 13, 2009

وضعیت

دیشب با چه وضع فلاکت باری رفتم خونه. توی اتوبوس حالت تهوع شدید داشتم و دستهام رو روی سرم گذشته بودم و خم شده بودم. دلم برا خودم سوخت. خیلی‌ حالم بد بود. گفتم دوش بگیرم، اما داشتم از حال میرفتم. جون نداشتم گفتم قبل اینکه اتفاقی‌ بیفته زود بیام بیرون. خلاصه که دیگه دیروز کلکسیونم کامل شد، کلهم اجمعین.

از صبح که ساعت ۵ بیدار شدم و ساعت ۸ برگشتم خونه. تنها آرامشم زمانی‌ بود که رفتم کلاس یوگا، نمیدونم این وضعیت کی‌ تموم می‌شه اما این بی‌ خوابیها، بی‌ قراری ها، کار کردن‌های زیاد، و منتظر بودنها داره از پا دارم میاره. حتا الان هم که اول صبح هست حالم بعده و سر درد داره میکشتم. هیچ انگیزه برای کار کردن ندارم و انگار به زور خودم رو میکشونم. جز تو کسی‌ رو ندارم پس خودت کمکم کن.

2 comments:

Unknown said...

مریم جون همه مثل هم هستیم.
چند روز پیش با یه آقای پروفسور فلسفه حرف می زدم که خیلی هم مسنه به اون گفتم چرا نسل ما نسل بی قراری هاست. اون گفت همه ی نسل ها بی قراری رو تجربه کردن، بعدم گفت بی قراری عامل زندگیه عامل بودن.

Maryam said...

I know Zahra but sometimes "کارد به استخونت میرسه". That is when I can not make it anymore. So much things to do, so much to handle alone. Life is hard, sometimes it gets even worse. Mamnoonam doos joon babate commentet. khoondamesh ama too moodesh naboodam javab bedam.